تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

یکشنبه 8 دی1387

 

امروز يه چند دقيقه‌اي رو از زندگي دزديدم كه بيام اينجا بنويسم شايد كه يخ دلم براي نوشتن آب شه!

 

دلم مي‌خواست اين روزها رو ثبت كنم اين لحظه ها رو تا براي هميشه بمونه ولي نمي‌دونم چرا دچار يه تنبلي مفرط شدم! نه تنبلي كلي ها، فقط تنبلي براي نوشتن و تو اينترنت اومدن. اين دو سه ماه شايد كلا يكي دو ساعت بيشتر اينترنت گردي نكردم. يه كم در حال making money هستم و يه كم در حال جمع و جور كردن كارهاي عقب افتاده اي كه بخاطر سفر 20 روزه دو ماه پيشم هنوز نتونستم جمع و جورشون كنم!!

چند وقت پيش يعني حدود 2 ماه پيش يه سفر كاري رفتيم بلاد كفر! گاهي وقتي چيزي رو ميديدم يا حس مي‌كردم مي‌گفتم وقتي برگشتم توي وبلاگم مي‌نويسم تا يادم بمونه. ولي از اون موقع همينجور امروز و فردا شد تا امروز!!

از فردا هر روز يه چيز كوچولو كه يادم موند رومي‌نويسم تا يواش يواش نوشتن يادم بياد.

 

 

اين روزها مشغله اصلي ذهني من جور كردن مقدمات عروسيه! دائم ماشين حساب دستمه و ضرب و تقسيم مي‌كنم. به خودم يه قولي دادم كه اگه نتونم اجراش كنم خيلي احساس بدي پيدا مي‌كنم. بايد بتونيم با همون اعداد و ارقامي كه پيش بيني كردم يه جشن دوست داشتني بگيريم كه هر وقت يادش مي‌افتيم لذت ببريم. البته آقاي آلوچه عزيز دل مثل اكثر مرداي ديگه ترجيح مي‌داد به جاي جشن عروسي اين پولو صرف يه مسافرت خارج از كشور مي‌كرديم. ولي من جشن عروسي رو دوست دارم و اونم بخاطر دل من قبول كرده..

 

اين عزيز دل چند روز بود كه سرما خورده بود ولي دو سه روزه كه سينوزيتش عود كرده و فقط با مسكن دردش رو ساكت مي‌كنه. وقتي كه مي‌دونم درد داره يه احساس وحشتناكي دارم مثل عصبانيت، دلخوري، ناراحتي! از كي؟ نمي‌دونم لابد از خدا! فكر كنم خيلي طبيعي باشه كه آدم تحمل درد خودش خيلي براش راحت تره تا ديدن درد كسي كه از ته دل دوستش داري. و من اينو از وقتي آقاي آلوچه توي دلم خونه كرد فهميدم. وقتايي كه بدجوري مريض بود واقعا و از ته دل از خدا مي‌خواستم درداش رو بده به من، مطمئن بودم اينجوري راحت تر تحمل مي‌كنم. ولي خدا هيچ.قت حرفمو نشنيد!!! از ديروز يك بند دارم توي دلم  خطاب به خدا و همه كائنات و زمين زمان دعاي شفا براش مي‌فرستم ولي هنوز هم داره درد مي‌كشه! نمي‌دونم ديگه بايد چه كار كنم؟! تازه جالب بود كه چند روز پيش يه كم از دستش ناراحت بودم ولي حالا كه داره درد مي‌كشه دارم پرپر مي‌زنم كه يه كم دردش كمتر شه و خوب شه! خدايا تو كه از دل من خبر داري چرا پس اينقدر طولش مي‌دي؟ خدايا دردش رو آروم كن و سلامتي رو زودتر بهش برگردون... خدايا شكرت كه مريضيش خطرناك نيست. خدايا به همه كسايي كه منتظر شفا هستن شفا بده. آمين.....

 

 

نوشته شده توسط سحر در 5:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 12 آبان1387

نگرانی های بزرگ من!

 

نمي‌دونم چرا بعضي وقتا حرفام مي‌چسبه ته گلوم و با هر وسيله‌اي مي‌خوام بكشمش بيرون نمياد!!

 

راجع به يه سري چيزايي نگرانم:

1-      حدود 1 سال و نيمه كه كلاس سه تار ميرم. از استادم كه مي‌پرسم با اين وضوع كار و تمرين من سرعت پيشرفتم خوبه ميگه آره خوبه ولي من همش احساس مي‌كنم بايد خيلي بهتر از اينا مي‌بودم!! همش دلم مي‌خواست مثلا بگه آره خيلي خوبه خيلي بهتر از بقيه! ولي خب مثل اينكه اينجوري نيست و خب اين بده....

2-      من از رانندگي يه كم مي‌ترسم!!!! اين براي خودم كه يه عمر ادعا داشتم دل و جرئتم زياده و نمي‌ترسم احساس وحشتناكيه!!! اين احساس، اعتماد به نفسمو كم مي‌كنه بعد كاهش اعتماد به نفس باعث ميشه احساسم بدتر شه و اون دوباره اعتمادمو كمتر ميكنه و اون دوباره.... يه چرخه باطل!! اين موضوع توي دلمه ها ولي بعضي وقتا يه جوري ظاهر ميشه كه باعث دلخوري ميشه!! آخه من دلم ميخواد آقاي آلوچه به من دل و جرئت بده و وقتي يه كلمه ( مثل اينكه حالا اول تو روز حسابي تمرين كن بعد تو شب) ازش مي‌شنوم كه به اين احساس من صحه مي‌ذاره اونوقت يكي بايد بياد اين احساس شل و ماست‌گونه منو از رو زمين جمع كنه...!!! بيچاره ايندفعه كه من با ماشين دنده عقب درسته رفتم رو جدول( يعني سپر قشنگ رفت روي جدول به طور مماس پارك كرد!!!) براي اينكه اين اعتماد به نفس لوس من ولو نشه صداش كه درنيومد هيچ، توي يه كوچه خلوت كلي مورد ب * و*س و محبت قرار گرفتم كه خداي نكرده....! اه اه چه دختر لوسي واقعا!! (اينو اينجا نوشتم كه يادم بمونه چه آقاي آلوچه‌ بي‌نظيري دارم!)

بقيه نگراني‌ها هم مهم نيست!!!!!

.

قراره فردا دوتايي مرخصي بگيريم بريم هم به چندتا كارمون برسيم هم يه سر بريم سينما!بعد از يك عالمه وقت... احساس مي‌كنم بيشتر مردم توي ايران زندگيشون شده كار. يعني مجبورن اينجوري زندگي كنن. دوست ندارم ما هم اينجوري بشيم. الان آقاي آلوچه  تقريبا هر روز اضافه كار شركته براي اينكه خرج زندگي آينده دربياد منم بيشتر از همه خانوم‌هاي شركت كار مي‌كنم ولي اميدوارم بعد از اينكه رفتيم سر خونه زندگيمون، درامدمون يه جوري باشه كه بتونيم به اندازه كافي پيش هم باشيم و به يكي از علايق مشتركمون كه گشتن و مسافرت كردن به جاهاي جديده برسيم.

 

 فعلا كه فردا رو تعطيل كرديم و پيش هميم . آخ جوننننننننن J

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 مهر1387

پیله...

 

 

 

·          از وقتي اين آهنگ ( درواقع چند ثانيه از فيلم موديلياني) رو از وبلاگ لدا و سوآن دانلود كردم مرتب دارم بهش گوش مي كنم...

اين فيلم رو نديدم ولي بدجوري مشتاق شدم ببينمش. دارم دنبالش مي گردم. اون جمله اول و بعد يه آهنگ كه نمي‌دونم يه كجاي مغز ادم ضربه مي‌زنه كه اينقدر تخيلم هر بار موقع شنيدنش تحريك ميشه! تا الان با شنيدن اون آهنگ ده تا فيلم با اين موضوع تو ذهنم ساختم!!! هر بار موقع شنيدنش صحنه هايي كه ممكنه زير اون آهنگ باشه رو ميسازم و به شدت عاشق اون صحنه ها شدم! خيلي دلم ميخواد فيلم اصلي رو ببينم و ببينم فيلمساز چه صحنه هايي رو زير اين آهنگ فوق‌العاده گذاشته ( در واقع آهنگساز روي اون صحنه ها آهنگ گذاشته ولي خب براي من برعكس شده! ) .... جالبه با اينكه ميذارمش رو تكرار، ولي انگار تو ذهنم اصلا تكراري نمي‌شه! هر دفعه ذهنم با آهنگ يهو اوج مي‌گيره و بعد فرود مياد!

 

·          من يه مزاحم sms اي دارم كه وقتي ازش پرسيدم كيه گفت جبرئيل!!!! هيچوقت جوابش رو نمي‌دم ولي هرچند وقت يكبار برام sms ميفرسته تقريبا همش شعره. بيشتر هم شعرهاي شاملو... يكبار برام نوشت : شما لياقت دوستي با جبرئيل را نداشتيد خداحافظ! فكر كردم خدا رو شكر رفت ولي... باز هم گاهي پيام ميفرسته. ولي يه چيز عجيب اينه كه چند وقته احساس مي‌كنم ... من اصلا آدم خرافاتي اي نيستما ولي... اين ديگه خيلي عجيبه. تازگيها دقيقا وقتي sms ميفرسته كه يه احساس شديد دارم.. يا خوشحالي يا ناراحتي و دقيقا موضوع حرفش به احساس من مي‌خوره انگار يه راهنماييه يا يه دلگرمي يا نمي‌دونم..... ديشب كه حالم خوب نبود و بدجوري به خودم پيچ مي‌خوردم يهو ديدم يه SMS اومد از اون... اين بود :

 

دستانت آشتي است

و دوستاني كه ياري مي‌دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

شاملو

 

يه دفعه ديگه هم كه از چيزي ناراحت بودم يه SMS فرستاد:

زندگي داشتن دوست داشتني ها نيست

دوست داشتن داشتني هاست....

 

يه بار هم كه داشتم از ذوق مي‌مردم يه sms دست افشاني و پايكوبي اومد... خيلي وقتا اين موضوع تكرار شد!

نميدونم ولي هركي هست و هرچي هست حتما اين جمله ها يه نشونه است...

عجيبه ولي دارم باور مي‌كنم كه خدا بعضي وقتا حرفاشو ممكنه يه جوراي خيلي عجيبي به آدم بزنه حتي از طريق SMS!!!!! خواهش مي‌كنم بهم نخنديد!

 

·     من دارم بارباپاپا مي‌شم يا باربابرايت يا باربازو... مي‌خوام عوض شم درواقع مي‌خوام خودمو عوض كنم يعني فقط چند تا نرون تو مغزم رو!. من دارم يه پيله دور خودم مي‌تنم! مي‌خوام برم تو پيله! نه براي جدا شدن از دنياي دور و برم، نه براي تبديل شدن از يه كرم به يه پروانه، مي‌خوام از يه پروانه تبديل شم به يه پرنده!( اعتماد به نفس رو شاهد باشیدا!) بايد ذهنمو كمي دستكاري كنم. يه ليست براي خودم نوشتم از چيزهايي كه بايد تو ذهنم تغيير بدم تا با شرايط اطرافم تطبيقش بدم. يه ليست از شرايطي واقعي اطرافم نه اوني كه دوست دارم باشه اوني كه هست. خوشبختي فقط يه احساسه. مي‌توني با داشتن يا نداشتن هرچيزي اون احساس رو داشته باشي... تصميم گرفتم چيزهايي رو كه دارم دوست داشته باشم. زندگي رو كه دارم. از ته دل و نه به زور. اميدوارم زياد تو اين پيله نمونم. شايد احتياج به كمك هاي بيروني هم پيدا كنم. ولي مطمئنم كه تصميم من براي خوشبختي تو همه جنبه هاي زندگيم جديه. دارم رنگ بال و پر و نوع اون پرنده‌اي كه بايد تبديل به اون بشم رو پيدا مي كنم. اولين كارم هم همون نوشتن ليست بود كه از امروز شروع كردم. من مي‌خوام از ته دل خوشبخت باشم. خوشبخت‌ترين آدم دنيا. چيزي كم ندارم جز يه ذره دستكاري تو ذهنم. يه ري ارنجمنت اساسي!

·     اوني كه منتظرش بودم ديروز برگشت. ديشب رفتيم بيرون و در ارتفاعات شهر دوتايي يه بلال خورديم! J البته من هميشه احساس مي‌كردم بالاي كوه يه ذره حالم بد ميشه و سردرد مي‌گيرم ( فكر كنم بخاطر كاهش فشار هوا باشه)ولي فكر نمي‌كردم همون يه ذره ارتفاع هم ممكنه تاثير بدي رو سلولهاي خاكستري ( به دلايل متعدد فكر كنم مال من قرمز باشن! ) مغزم داشته باشه و يكمي اختلال ايجاد كنه تو كارشون!!!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 25 مهر1387

و دوباره بازگشت...

 

 

نگفتن، چيزي كم نكرده ازش! تنگ شده بي صدا! تنگ شده، منتظره، چشم به‌راهه،  چشم انتظار هر خبر، هر صدا، هر جمله.  دلم چه زود تنگ شد، بي‌تاب شد! شايد چون ساعت پايانشو تنظيم كرده بود روي امروز و حالا دوري، ناغافل 24 ساعت تمديد شده و دلم غافلگير شده...

اين اس ام اس هاي لعنتي هم كه چند ساعت طول مي‌كشه برسن!!! دلم مي‌خواد يه صفحه پر كنم و برات بنويسم : آهاي دلم تنگ شده، دلم تنگ شده،آره دلم تنگ شده... اين هزار بار، دلم تنگ شده و... بعدشم بفرستم برات. آره دلم مي‌خواد بزنم زير قولم، اصلا زدم زير قولم، دلم زده زير قولش! اصلا بچه شده، بيقرار شده. اصلا مگه دل قول و قرار سرش ميشه؟؟

 ميشه نگفت، ولي نميشه نشد! ميشه قورتش داد ولي نمي‌شه نابودش كرد! ميشه به روت نياري كه خالي شدي، ولي نمي‌شه عاشق باشي و از دوري معشوق هزار بار بغض نكني! نمي‌شه معشوق باشي و از دوري عاشق دلتنگ نشي!

از ديروز با دستام جلوي دهن دلم رو گرفته بودم! حالا كه بچگي‌هاشو ريخت بيرون آرومتر شد....

دلتنگم فقط همين. هيچيم نيست. دلتنگي كه بد نيست فقط 1 كم سخته.

مي‌بينمش، فردا دوباره پيشمه. يعني قشنگتر از اين هم اتفاقي هست؟!....

 

 

نوشته شده توسط سحر در 2:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مهر1387

خواب

 

  • بازي ايتاليا و ايران احتمالا دل خيلي‌ها رو سوزوند! ايران مي‌تونست برنده باشه اگه باور مي‌كرد كه مي‌تونه ايتاليا رو شكست بده. ‌ولي بچه‌ها خودشون از جلو افتادن تعجب كرده بودن و فكر كردن كار عجيبي كردن كه خيلي بعيد بوده و با چنگ و دندون بايد بچسبن به همون نتيجه و حفظش كنن!. يه ذره مشكل خودباوري داشتيم. ولي آي حرصم مي‌گرفت وقتي ايتاليايي‌ها كه يه گل عقب بودن با چه آرامشي تو زمين ايران پاس‌كاري مي‌كردن بي هيچ عجله‌اي و با چه اطميناني! فكر باختن و حذف شدن اصلا تو ذهنشون نبود ولي ما فقط احتمال ميداديم كه صعود كنيم. حتي خياباني كه با هر گل ايران اشك مي‌ريخت هم معتقد بود صعود ما و اين نتيجه روي اسكوربرد باور نكردنيه. فرق ما فقط همين بود. حيف شد، خيلي حيف شد. ولي تا همينجا هم شاهكار كردن بچه‌ها. مخصوصا دروازه بان ايران كه با اون موهاي جينگوليش تو همه بازيهاش حسابي گل كاشت !
  • ديروز توي تاكسي داشتم از ميدون آزادگان كرج مي‌رفتم سمت فلكه اول گوهردشت. يه دختر و پسر معقولي ( منظورم اينه كه از اين جينگيلي مستون‌ها نبودن)  سوار تاكسي شدن. وسط‌هاي راه تلفن پسره زنگ خورد صداي اون طرف رو كه نمي‌شنيدم ولي مكالمه بعد از سلام عليك اينجوري بود :

-         : آخه الان كه ديگه نمي‌شه من حوالي خيابون بخارستم!!!!! ( اينقدر جدي و راحت گفت كه من يه لحظه شك كردم اسم قديم اين خيابون بخارست بوده !) عيادت مادرم بودم تازه دارم برمي‌گردم

-         ......

-         حالا شماره حساب بدين من مي‌گم منشيم فردا پولو بريزه به حسابتون. الان كه ديگه نمي‌شه....

-         ....

-         آخه مسير من و شما فرق مي‌كنه من تازه از بيمارستان از عيادت مادرم برگشتم ( چقدر تاكيد داشت روي اين موضوع! )  خيابون بخارستم مي‌خوام برم طرف پل مفتح!!!! مسيرم اون طرفا نيست ( اينجا ديگه مطمئن شدم طرف الان حوالي تهرانه نه بغل دست دوست دخترش تو گوهردشت! )...

       وقتي گوشي رو قطع كرد سكوتي تو تاكسي حكمفرما شد كه خود پسره معذب شد و رو به راننده كرد و گفت: «آقا آدم گاهي بخاطر كارش مجبوره دروغ هم بگه. دروغ مصلحتي بود ديگه!» هيچ كس هم هيچ جوابي نداد. دوست دخترش برگشت طرف من و يه لبخندي زد، منم لبخند زدم بهش، نمي‌دونم احساسي كه پيدا كرده بودم بعد از شنيدن مكالمه تو لبخندم معلوم بود؟!  

 

  • ديشب خوابتو ديدم: خواب ديدم تو يه جايي شبيه خونه هاي قديمي كه تراس داره و حياط و... با يه جمع مردونه تو تراس ايستادي و داري با تلفن حرف مي‌زني.. از حرفات فهميدم يه مشكلي تو مدارك كاري پيش اومده! ( تو خواب هم  اين مدارك دست از سر من و تو بر نميدارن!! ) گوشيو كه قطع كردي تكيه دادي به ديوار و رفتي تو فكر. از پايين تراس صدات كردم گفتم دلم مي‌خواد با هم قدم بزنيم. تو هم انگار منتظر بودي، اومدم بالا و دستمو حلقه كردم دور دستي كه طرف من بود و تا ته تراس قدم زديم. داشتي از مشكلت برام مي‌گفتي. همه آدمها يهو از دور و برمون دور شدن انگار، بودن ولي تو حياط يا يه ذره دورتر ميديدنمون ولي نزديكمون نبودن. رسيديم به ته تراس. رو به من، پشتتو به ديوار تكيه دادي و پاهات رو جوري رو زمين حائل كردي كه اختلاف قدمون خيلي كم شد صورتت نزديك صورت من بود. مستقيم تو چشمام نگاه مي‌كردي مثل همون وقتايي كه... . صورتت ناراحت و گرفته بود دستتو انداختي دور كمرم منم شكممو آوردم يه ذره جلوترو سرمو گرفتم عقب كه بتونم نگات كنم. ديگه تقريبا فاصله‌اي بينمون نبود ولي انگار مراقب بوديم كه كمي هم مراعات كنيم آخه بقيه هنوز دور و بر بودن هرچند يه كم دورتر!... با همون نگاهي كه من دوستش دارم ولي توش پر غم بود بهم گفتي: يه چيز عجيب در مورد من اينه كه اينجور وقتا بيشتر ياد تو ميفتم. بيشتر بهت احتياج دارم سحر... اينقدر صادقانه و از ته قلب اين جمله رو گفتي و اينقدر حس نياز قشنگي تو چشمات بود كه دوباره همون جاي دلم ( زير جناق سينه و بالاي شكم!!‌) لرزيد و داغ شد، بي اختيار صورتمو نزديك صورتت كردم و آروم مثل يه نجوا گفتم اين كه عجيب نيست... و تو برخلاف بيداري ( كه هميشه مراقبي كه بقيه بخاطر ابراز احساسات ما چپ نكنن! و يه آدم از هزار فرسخ دورتر مي‌تونه تو رو صاف سرجات ميخكوب كنه و حتي وجود مادر بزرگم تو رو مي‌تونه مثل مهمونا كنار دست من بشونه بدون هيچ عكس‌العمل عاشقانه‌اي!) صورتتو آوردي جلو و ل..ب ..ت رو گذاشتي رو ل.. ب....م و با چشماي بسته همونجا موندي...... ايندفعه من همش نگران بودم كه بقيه كه دارن مي‌بيننمون فكر بدي نكن!!!  شايد چون دل من نمي‌خواست اين صحنه هيچ‌وقت تموم شه بقيشو نديد تو خواب... جدا شدنتو نديدم... ولي از خواب كه بيدار شدم هنوز زير جناغ سينم گرم بود و نگاه مظلوم وعاشق و پر نيازت از جلوي چشمم محو نمي‌شد.... شايد اثر SMS هاي عاشقانه‌اي بود كه ديشب از اون سر دنيا برام مي‌فرستادي...

 

نوشته شده توسط سحر در 10:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 23 مهر1387

لحظه‌هاي سنگين

  

باور نمی کنم یک شش ساعت بتونه به اندازه ۶۰ ساعت کش بیاد! بدیش هم اینه که نمی دونم آخرش باید چند ساعت بشه اصلا؟! وقتي ندوني ته انتظارت چه زمانيه هر لحظه منتظري تموم شه و اونوقته كه وزن و موجوديت هر لحظه رو احساس مي‌كني! تازه اينجور وقتاست كه مي‌فهمي چه انبوهي از لحظه‌ها توي هر دقيقه‌‌ات ميان و ميرن!  اينجور وقتا طول و عرض هر لحظه رو مي‌توني اندازه بگيري و سنگينيش رو حس كني و نتيجه بگيري:  لحظه يه جسم ماديه كه وزن داره و فضا رو اشغال مي‌كنه! همه فضاي خالي دلتو... تازه تعجب مي‌كني چطور موجود به اين عظمت رو تا حالا نديده بودي! همشون قلمبه شدن توي حجم خالي تنم... پر شدم از هجوم بي امان لحظه‌ها كه ميان و نمي‌رن!...

 اون صفحه لعنتی رو صد بار رفرش کردم و هنوز نوشته : In flight!!!.......

 

 

نوشته شده توسط سحر در 2:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 22 مهر1387

 

چند روز پيش با بابا بحثم شد، سر تاريخ عروسي و عقد و نامزدي و اين حرفا.. نمي‌دونم چرا اينقدر دلشوره داره. تازه نميدونم چرا اينقدر دلم سوخت وقتي ديدم حرف منو قبول نمي‌كنه كه تا چند ساعت مثل ابر بهار گريه مي‌كردم! بعدشم يه دندون وحشتناك كه... وقتي فكرشو مي‌كنم مي‌بينم خيلي هم موضوع وحشتناكي نبود بيچاره آخرش خودش هم يكمي كوتاه اومد و انگار پشيمون شد ولي ... نمي‌دونم بعضي وقتا مثل شيشه حساس و شكستني مي‌شم! شايد ما بي دردسرترين خواستگاري و نامزدي و ... از جانب خانواده هامون داشتيم ولي همين اختلاف نظر كوچيك هم برام يه ذره سخت اومد. فعلا كه تموم شده.

چند روز پيش هوس كردم بريم پارك چيتگر دوچرخه سواري، ولي مثل بقيه برنامه‌هام بدون اينكه اصلا مطرح بشه از تو دلم دود شد و رفت!

يه چيز جالب اينه كه ما دوران قبل از نامزدي هم بيشتر همديگرو ميديدم هم بيشتر بيرون ميرفتيم هم بيشتر ميگشتيم، بعد از نامزدي انگار خيالمون راحت شده ديگه كه همديگرو داريم، بي خيال بيرون رفتن شديم! به نظر من سهراب اشتباه گفت : زندگي اتفاقا چيزي هست كه به شدت احتمال دارد لب تاقچه عادت از ياد من و تو برود.... هي ميگم اين تموم شه يه برنامه ريزي ميكنم بذار اون كار تموم شده يه كاري ميكنم.... همه كارهاي تموم ميشه غير از خود زندگي كردنمون و لذت بردن از لحظه هامون كه هر روز از ذهنمون دور و دورتر ميشه! بايد يه كاري بكنم.

ديروز يك دندونمو كشيدم بدجوري دردم گرفت جوري كه به قول آقاي آلوچه (نپرسين آقاي آلوچه با اقاي همسر و همسر آينده و آقاي نامزد و غيره فرق ميكنه يا نه!!! اينا همشون يه نفرن ولي هر كدوم از اين اسمها يك زوايه متفاوت از ايشون رو نشون مي‌ده!!) صداي اشكامو از پشت گوشي ميشنيد.... آخه اينجور وقتا تنهايي خودش درد رو صد برابر ميكنه... وقتي باهام حرف زد و يه كم قربون صدقم رفت البته شايد قرصم يكم اثر كرده بود! ولي اون كلافگي اولش كلا از بين رفت!!! من كلا اينجوريم متاسفانه يا خوشبختانه شرايط روحيم بدجوري تو شدت درد جسميم تاثير ميذاره!

ديگه اين كه فكر كنم بايد يه فكري به حال اين مملكت بكنيم. حالا بعدا بيشتر راجع بهش حرف مي‌زنم. اگر بذارن، ديگه نمي‌خوام اجازه بدم حق راي ندادن من باعث شه كه يه نفر بياد سر كاركه  مملكت منو غارت كنه. اونهايي هم كه مخالف راي دادن هستن لااقل قبول دارن كه اگر كسي بياد سر كار كه هيچ كاري نكنه بهتر از اينه كه كسي بياد كه توي همه زمينه هاي مملكت فاجعه بيافرينه و از زندگي ساقطمون كنه. اين بحث و حرف و حديث هاي مربوط به اون اين روزا بدجوري فكرمو مشغول كرده ....

 

نوشته شده توسط سحر در 4:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 15 مهر1387

 

·          من متوجه يك نكته عجيب راجع به خودم شدم. من هر وقت كارم خيلي زياده سريع‌تر برنامه‌ريزي مي‌كنم و همه كارام رو تندتر انجام مي دم. ولي به محض اين كه سرم خلوت شد و كارام سبك شد اينقدر الكي دور خودم مي‌چرخم و دلي دلي مي‌كنم كه دوباره يه عالمه كار جمع شه و من شروع كنم به برنامه‌ريزي L . البته شايد اين چرخيدن ها و وب گرديهاي اين روزهاي من يه كم بخاطر تاريخ اين روزها باشه ولي دوست ندارم اين حسمو!

·          ديروز دوباره پاي سخنراني دكتر آز م*ن*ديان نشستم ( شرمنده نمي‌خوام با سرچ كلمه‌ها كسي اشتباها بياد تو وبلاگم) فكر كنم دو يا سه سال پيش بود كه كلاس‌هاي تكنولوژي فكرش رو مي‌رفتم. 10 جلسه، هر جمعه ساعت 7 از كرج مي‌كوبيدم تا تهران... از حرفاش انرژي مي‌گرفتم. جرقه ترجمه اولين كتابم هم تو اولين جلسه كلاس‌هاش تو ذهنم روشن شد... جمله‌هاشو خيلي دوست داشتم وقتي برمي‌گشتم خونه همشو براي مامانم تعريف مي‌كردم اون هم دوست داشت و گوش مي‌كرد. يك نكته جالبش اين بود كه فهميدم دكتر فروردين به دنيا اومده. چه تفاهمي! يه جملش ديروز خيلي باحال بود چون انگليسيش قشنگ بود ترجمه نشدشو مي‌نويسم :

If you fail to plan, you plan to fail…..

 

·          يه لينكي رو تو وبلاگ يكي از دوستام ديدم كه وقتي خوندم احساس كردم اي مادر چه درد مشتركي البته اين لينك بيشتر به درد آقايون مي‌خوره ولي خانومها هم خوبه بخونن تا با خودشون احساس همدردي كنن!! اون تيكه طلاق گرفتن و نگرفتن خانومها محشر بود! J

·          تو پست قبلي نبات خانومي پرسيده بود اين آقاي همسر و آقاي همسر آينده يكي هستند؟! من بعد از اين سوال هي رفتم تو آينه هي به خودم از جهات مختلف نگاه كردم ببينم چرا آيا.....؟! اين بود كه از ترس سوئ برداشت ديگران و رفع بلاتكليفي از خودم ايشان را از اين پس به لقب آقاي نامزد مي‌نامم كه هي رسما و غير رسمنش قاطي نشه. آخه ما رسما فقط نامزديم ولي غير رسميشو حساب كني در دلمان همسريم خب پدرجان. ( گفتم در دلمان ها، باز نيايد بگيد.... )

·          همين فعلا حس نوشتن ندارم. من اصلا حس نوشتنمو از دست دادم چند وقته. خيلي معلومه، نيست؟! فعلا همينه كه هست، خيلي از نوشته هاي خودم  بدم مياد فقط جهت تمريني براي شروع نوشتن دارم اين پست‌ها رو به زور مي‌نويسم!! حالا كم كمك بهبود ميابيم بالاخره. غصه نخوريد! وقتي مي‌گم حالم بهتر ميشه! شرمنده.

·          زندگي هم امن و امانه. بعد از ماه رمضون درجه عشق در زندگي ما رفته بالا شكر خدا.

·          تبليغات يه تورطبيعت گردي هميشه مياد به ايميلم. اين دفعه تو ليست برنامه هاش تور روستاي مصر هستش! اينقد دلم مي‌خواد برم... الان اين حال من جون ميده براي رفتن به كوير . دلم ديدن بي نهايت در بي نهايت شن رو مي‌خواد، بي نهايت در بي نهايت ستاره. ولي با كي؟! با اون كه دلم مي‌خواد كه نميشه با بقيه هم كه فايده نداره.. چقدر زندگيمونو راحت هدر ميدن اين قوانين مسخره فرهنگي و اجتماعي خود ساخته ما! شايد هم تقصير خودمه كه نمي‌خوام بجنگم با قوانين خانوادگي و عرفي و اجتماعي! نمي‌دونم هر چي هست مي‌دونم اين منم كه دارم ضرر مي‌كنم... خانواده‌م هم لابد خوشحالن كه مراقب منن بالاخره اونها هم مسئوليت دارن! نمي‌دونم من اگر يه دختري داشتم كه نامزد داشت بهش اجازه مي‌دادم دو روز باهاش بره سفر؟! فكر نمي‌كنم!!!! شايد هم گذاشتم! واقعا نمي‌دونم ولي دلم مي خواد كه بتونم!!! L

·          چقدر حرف زدم! دلم مي‌خواست مي‌تونستم به جاي اين همه حرف مفت، يه متن عاشقانه و پر احساس مي‌نوشتم، اصلا دلم مي‌خواست الان اينقدر احساساتي مي‌شدم كه از زور احساس بغض كنم! ولي برعكس سرد و كمي كم‌حالم!

·          مي گم خدا واقعا انگيزش چي بودن از آفريدن اين سندروم؟!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 8 مهر1387

قاطي پاطي!

 

·          برخلاف چند ماه گذشته كه از فشار كار داشتم منفجر مي‌شدم و همش دچار تنگي وقت بودم، چند روزه بزنم به تخته دچار فراخي وقت و كاهش چشمگير وظايف محوله گشديده‌ايم!!! حجم كارهاي موجود در كارتابل بنده امروز تا مرز يك رقمي شدن رفت كه اين خودش يك ركورد محسوب ميشه! فعلا موج قبلي رفته و ما در سكون پيش از موج بعدي در حال رتق و فتق امور ترجمه ايمان هستيم!

·          يه سوال: به نظر شما چرا قبل از هر كدام از سريال‌هاي ماه رمضون بلا استثنا سخنراني آقا بزرگه يا يك ح ا ج آقا كوچيكه‌اي پخش مي‌شه آيا؟!

1-        از بس سريالها آبكين ميخوان درصد گوشت و پروتئين سريالها بالا بره!

2-       از بس مردم چاق شدن ميخوان گوشت تن مردمو في سبيل الله آب كنن؟

3-       مي‌خوان ببين ميزان صبر و تحمل ببيندگان قبل از تغيير كانال چقدره بالاخره؟ اصلا ديگه آستانه اي براي تحريك اعصاب اين ملت باقي مونده اون ته مها يا نه شكر خدا.

4-       هيچ دليلي ندارن و محض خنده اين كار رو مي‌كنن.

5-       مي‌خوان اجرشو ببين. بالاخره يكي روهم به زور فرو كني تو بهشت، يكيه!

6-       چون خيلي فن تاثير روي مخ مردم رو بلدن. فقط نمي‌خوان رو كنن!

7-       كلا اينا براي كدوم كار دليل داشتن كه اين براي اين يكي داشته باشن! چه انتظاراتي دارن ملت به خدا!!

8-       نمي‌دانم. شما چطور؟

·          من يه كشفي كردم نمي‌گم از كجا چون زشته!! ولي وقتي يه ذره چرك تو بدن باشه بدن آنتي بيوتيك ميسازه خودش! مطمهنم.

·          اين هفته شايد برم ديارمون و اولين بار آقاي همسر آينده يك روز به تنهايي به ما ملحق خواهد شد! با پيشي خانوممون مياد و با هم بر مي‌گرديم، اگه تا اون موقع برنامه عوض نشه.

·          اوضاع ترجمه‌ام و سازم خوب پيش ميره

·          تولد برادرزاده فينقيلي آقاي همسره اين هفته. نمي دونم چرا دلم خيلي ميخواست مي بودم ولي بايد برم ديارمون! آخه خيلي روز مباركي رو براي به دنيا اومدن انتخاب كرده! J مباركيش رو هم فقط من و آقاي همسر و يه سري از فاميل و در و همسايه مي‌دونن. قراره به بقيه هم به نحو مقتضي اطلاع داده بشه.

·          امروز سحر( من نه بابا، اون یکی سحر!)  آنقدر خوابم ميومد كه تا ساعت زنگ زد رفتم يه كاسه آبگوشت از يخچال ورداشتم گذاشتم رو گاز بدو رفتم زير پتو 2 دقيقه خوابيدم! بعد بيدار شدم از رو گاز برداشتمش رفتم دو دقيقه خوابيدم تا خنك شد! بعد اومدم يه دقيقه كل كاسه رو سر كشيدم. يه لقمه نون هم خوردم روش با سه ليوان آب ( كلا سر جمع ميكنه 5 دقيقه ) بعد با حالت هروله مايل به دو پريدم تو جام كه يه وقت خوابم نپره!!!!!!!!! اين آخراي ماه رمضون به يه سري حركات مافوق طبيعه دچار شدم!!

·          چقدر از بازي مهراوه شريفي نيا خوشم اومد تو اين سريال روز حسرت. اون دختر كوچولوي تو بزنگاه هم محشر بازي ميكنه. من هر تيكشو ديدم كيف كردم. انگار اين بچه اصلا حاليش نيست داره بازي ميكنه!! خيلي حس داره جدا... ولي همه اين ها را يه نفر يه تنه جبران كرده! كي؟! آفرين پوريا پورسرخ! من موندم اين اينجوري توقع سيمرغ بلورين داشته و بهش برخورده كه نگرفته!!! واقعا كه. تو 90 درصد صحنه هاي فيلم اين بشر سرشو با شيب 45 درجه متمايل به پايين نگه داشته و از بالاي چشم به دوربين و مخاطب و عالم و آدم نگاه ميكنه. يك ريز هم نفس نفس ميزنه و با صداي خفه صحبت ميكنه. خداييش من هر چي سعي كردم يه صحنه متفاوت ببينم از اين پيدا نشد!! اينا رو گفتم چون رو دلم باد كرده بود نميگفتم خداي نكرده غم باد مي‌شدم!!

 

پي نوشت خصوصي براي مخترع وورد: اين نقطه ها چرا يه ذره نظم و ترتيب نداره ؟! همش عقب جلوه هيچ جوري هم درست نميشه!!!!

پي نوشت خصوصي تر : معلومه كه من معلوم نيست چمه؟!

 

نوشته شده توسط سحر در 3:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 4 مهر1387

 

نمي‌دونم چي شده اين روزها كه به شدت بهانه گير و حساس و احساساتي شدم! با هر اتفاق کوچیکی از  دست آقاي همسر دلخور مي‌شم! حوصله پیگیری های کاری همکارایی که زنگ میزنن و می پرسن فلان کار چی شد رو ندارم!  وقتايي هم كه اينجوري ميشم انگار همه چي دست به دست هم مي‌دن تا بيشتر یه بغض آماده گلوگير شدن رو فشار بدن تو حلقم! من يه بار يه كلمه اي گفتم كه بعد شد باعث خنده آقاي همسر ولي راسته واقعا! گاهي احساس مي‌كنم خاليم مثل يه چاه عميق احساس مي‌كنم توي تاريكي‌ام بي‌قرار و بي‌تابم! دستمو به ديواره چاه مي‌گيرم و به زور خودمو تا وسطاش ميكشم بالا بعد يهو با يه تلنگر كوچيك دوباره پرت ميشم ته چاه.... نمي‌دونم تا كي ادامه داره؟ فقط مي‌دونم خيلي داره انرژيمو صرف بالا و پايين رفتن ميكنه. خسته شدم از حال خودم. مي دونم حتما مي‌گذره اين دوران ولي...

داشتم سعي مي‌كردم يه سفر با آقاي همسر ( ماموريت كاري ) جور كنم كلي داشتم توي ذهنم فكر ميكردم تو هواپيما يه كاري ميكنم كه پيش اون بشينم اين كار رو مي كنم اون كار رو مي‌كنم... الان فهميدم كه بليط براي ما جور نشده! من نمي‌تونم ب‌رم!

 من چم شده؟! دلم گرفته، شايد فقط همين. يه بغض بي بهانه!  دلم يه آغوش بي پرسش مي‌خواد، يه جايي كه بهم اجازه بده ببارم راحت و بي خيال، يه نفر كه تعجب نكنه از اينكه چرا اينجوري شدم، شيشه اي و شكستني! يكي كه بهم حق بده و بگه اين يه حال طبيعيه كه مياد و ميره! ...

يه كم آرامش تمام چيزيه كه دلم كم داره اين چند روز...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 10:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •