تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

پنجشنبه 26 آبان1384

خود خودم

نشستم تا بنویسم بدون اینکه هیچ تصمیمی برای موضوع حرفم داشته باشم.فقط یه حس درونی بهم می گه بشین بنویس. اینجوری خیلی بهتره.انگار داری با خود خودت حرف می زنی.تا حالا تجربه کردی بشینی با خودت چند ساعت خلوت کنی حرف بزنی ،دردل کنی تصمیم بگیری؟گاهی گریه کنی ، گاهی از ذوق پرواز کنی؟خلاصه به خودت یه سری بزنی؟ ..نمی دونم اسمش چیه ولی یه حس خیلی خیلی شیرین و آشناست.

هیچ وقت دقت کردید وقتی بی رودروایسی دعا می کنیم و هر چی که تو دلمون هست رک و راست به خدا می گیم چه حس سبکی و آرامشی می کنیم؟وقتی نقاب سنگین زندگی روزانه رو از صورتمون بر می داریم..وقتی دیگه لازم نیست ادای آدمهای قوی شکست ناپذیر رو که بزرگترین ضربه ها هم نمی تونه خم به ابروشون بیاره  در بیاریم، وقتی لازم نیست همه ترسها و ضعفهامون رو پشت دیوارهای یک شخصیت مجازی قابم کنیم چقدر سبک میشیم.

وقتی راحت و بی وقت قبلی می ری سراغش و رک و راست بهش می گی :خدایا من از تنها موندن می ترسم ،  منهم آدمم ، منم حق دارم گاهی دلتنگی کنم ، می گی من دلم گرفته ، دلم می خواد زار زار گریه کنم، وقتی بهش می گی خدایا آخه چرا همه باید فکر کنن من اینقدر قوی هستم که دلتنگی و جدایی نباید حتی ناراحتم کنه؟وقتی می گی خدایا دلم می خواد دوباره مثل بچگیهام شیطونی کنم..چرا باید بهم بگن : اااا تو الان یه خانم مهندسی مردم ازت یه انتظار دیگه دارن ...چرا مردم باید از من انتظار داشته باشن که اونجوری که اونها فکر می کنن درسته رندگی کنم؟ چرا بعضی ها فکر می کنن بهتر از خودمون می دونن که ما باید چه جوری زندگی کنیم؟؟ وقتی بهش می گی خدایا کمکم کن همونی باشم که فکر می کنم درسته ، کمکم کن همونی باشم که تو می دونی درسته، وقتی همه نگرانیها و ترسها و غصه های اعماق وجودتو بدون ترس از مسخره شدن و ترک شدن و باور نشدن می کشی بیرون و همه رو یه جا می دی دست خودش چقدر احساس قدرت بهت دست می ده احساس توانایی برای انجام  هر کاری....

چقدر احساس سبکی قشنگه....خدایا شکرت که هستی.خدایا چقدر دوستت دارم .چقدر خوبی که حاضری بار همه سختیها و غمها رو  ازم بگیری تا بتونم راحت تو آسمونت پرواز کنم و بیام بهت نزدیکتر شم .چقدر الان حالم خوبه.خدای قشنگ و مهربونم چقدر خوبه که همه چیو می دونی و دیگه لازم نیست برات شرح بدم که چقدر دلم پر از شعرو موسیقیه وقتی تو توش هستی ...ایول خداجونم.

 

دستمو ول نکنی یه موقع     

    دلمو تنها نذاری یه وقت(آمین)

 

 

/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/*\*/

 

 

پی نوشت:(راستی یه سوال .اگه بدونین یکی قصد خودکشی داره چی بهش می گین؟ حتما نظراتتون رو بگین باشه؟؟لطفا)

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 10:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 آبان1384

آسمان هنوز پر ستاره است...

 

یه بار که خیلی دلم گرفته بود و کاخ باورهام، از بیخ و بن ویران شده بود نشستم و با خودم فکر کردم و سعی کردم به خودم دلداری بدم..() بعد نمی دونم چی شد که این شعر اومد روی کاغذ.از اون به بعد هروقت نا امید می شم یا کاخ باورهام فرو می ریزه  این شعرو می خونم یادم می افته که چقدر ستاره هنوز همین دو رو برها داره سوسو می زنه.بعد راه می افتم تا یه ستاره بچینم....

********************************************************************

گفتم زین پس به ستاره قطبی میندیش

     زیرا که دیری است خاموش شده است

       گفت : اما هزاران ستاره دیگر

                   هنوز در دوردستها سو سو می زنند

                         هزاران نقطه روشن امید

                               تو را به سوی تو می خوانند

             سرت را بالا بگیر و

                         به آسمان نگاه کن

                            ببین

                                 آسمان

                                          هنوز

                                                  پر ستاره است .....

*********************************************************************

( راستی کتاب شازده کوچولو رو خونده اید؟نه؟؟؟؟ همین امروز این کارو انجام بدین.ضرر نمی کنید.من که عاشق مسافر کوچولو و دوستای عجیب غریبش هستم....اگه این کتاب رو خوندیدو خوشتون اومده بگید کدوم شخصیتش رو بیشتر از همه دوست دارید یا تو آدمهای دورو برتون زیاد شبیهشون رو می بینید ؟ پادشاه تنها؟نگهبان فانوس دریایی؟ اون روباه؟...؟ اگه یه ذره بی ربط بود ببخشید. آخه یه دفعه یادم افتاد )

                  

نوشته شده توسط سحر در 10:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 20 آبان1384

به معجزه ایمان داشته باش....

 

توي خونه تنهام.تنهاي تنها.نمي دونم توي سكوت و تنهايي چي هست كه بدون هيچ دليل اضافه اي دل آدم يه ذره مي گيره.دلم نمي خواد بگم، ولي الان دلم گريه مي خواد.يه گريه بي بهونه و بي مزاحم و دلچسب .هميشه غم و ناراحتي نيست كه بهانه  اشك ريختن مي شه.گاهي گريه خودش يه بهونه است براي حرف زدن با خودت ، با خدايي كه دوستش داري -  اسمش رو هر چي كه گذاشتي مهم نيست: خدا ، اهورا مزدا ، طبيعت ،وجدان، ضمير باطن، نيروي بيكران آفرينش ،... خلاصه همون نيروي پاك و زيبا و قدرتمندي كه دستش تو دست ماست،  كه غير ممكن براش غير ممكنه، كه مهربونيش ته نداره.همون كه مدتهاست داره صدامون مي كنه و منتظر ماست تا بهش جواب بديم. يه جواب بله از ته دل كافيه تا دنيا رو برامون زيرو رو كنه ، تا معجزه ها رو مثل بارون رو سرمون ببارونه. فقط بايد از خيس شدن نترسيم.از ترس خيس شدن تو خونه هاي امن و ساكت درونمون فرو نريم. باور كنيم معجزه همه جا پيدا مي شه. معجزه فقط مخصوص پيامبرا نيست .مخصوص اونهاييه كه دنبالشن ، بهش ايمان دارن و شروع به آفرينشش مي كنن. معجزه تو دل هر كدوم از ما مي تونه اتفاق بيفته.بايد از سكون دل كند. بايد از اين آرامش يكسان هر روزه خسته شد.بايد دنبال دنياهاي جديد،جاهاي جديد ،فرصتهاي جديد راه افتاد و دل رو به دريا زد و منتظر اتفاقات جديد شد.

پا گذاشتن توي يه جزيره ناشناخته هميشه براي آدم دلهره آوره. ترس از رويارويي با چيزهاي عجيب و غير منتظره آدم رو به نرفتن تشويق مي كنه. ولي كسي كه ريسك نمي كنه و خطر رو نمي پذيره فقط چيزهاي پيش پا افتاده و معمولي نصيبش مي شه.

هميشه يادمون باشه ما فقط يه بار فرصت زندگي كردن داريم، يه بار فرصت كشف كردن دنياهاي شگفت انگيز، فرصت پيدا كردن نيمه گمشده دروني ، فرصت عاشق شدن ، خوشبخت بودن ، لذت بردن ،دوست داشتن ديدن و شنيدن.ووو....داريم.حتما قصه هاي مامان بزرگات يادتونه. هميشه دختر شاه پريون توي يه قلعه بود با هزار اژدهاي نگهبان و هزار طلسم و جادو.

خيليهامون از ترس ريسك كردن خودمون رو گول ميزنيم و با همون چيزهايي كه داريم خودمون رو راضي مي كنيم. اسمش رو هم مي ذاريم قناعت. ولي بياييد يه بار رو راست با خودمون فكر كنيم.همين الان اگه بگن 10 تا از ارزوهاي درونيت رو بنويس (فكر كن هيچ محدوديت مالي زماني يا توانايي نداري..) چي مي نويسي؟ ...

مي بيني؟ پس خيلي چيزا هست كه آرزوشو داريم و هنوز بهش نرسيده ايم(اگه نمي توني حتي فهرست ده تا از آرزوهاي واقعي و ارزشمندت رو براي خودت بنويسي‌ ، پس خيلي وقته روياهاتو فراموش كردي،اگه زودتر نجنبي شايد ديگه هيچ وقت صداي قلبتو نشنوي...زندگي بدون رويا يعني زندگي بدون اميد يعني..مرگ...نذار دلت بميره. زنده اش كن، با آرزو با اراده با خواستن با رفتن  و دست يافتن و باز هم رفتن و..)

ولي راحت طلبي درونيمون مي گه: ولش كن همين هايي كه داري خيلي خوبه : اگه فقيري مي گي فقر فضيلته پول باعث گناهه .اگه از كارت راضي نيستي مي گي:  بالاخره آب باريكه اي هست بهتر از هيچيه ..، اگه نمي توني كسي رو دوست داشته باشي مي گي: كسي لياقت منو نداره، كسي نيست منو عاشق خودش كنه! .اگه از اوضاع جامعه ات راضي نيستي مي گي: من كه كاري نمي تونم بكنم يه عده اينجوريش كردن برن خودشون درستش كنن من اگه حرف بزنم همين نون بخورو نميرم هم آجر ميشه.  اصلا به من چه؟...اگه بچه هاي خيابوني و فقر و جنايت و دزدي و ووو رو تو كشورت مي بيني چشماتو مي بندي و مي گي :كاش يكي از آسمون ميومد عدالت رو برقرار مي كرد من كه... .  اگه روراست باشيم ميبينيم  وجود همه اينها آزارمون مي ده. ولي ترجيح مي ديم باهاشون بسازيم  مبادا موج كوچيكي تو زندگيمون آرامش رو ازمون بگيره.. اسم اين آرامشه؟؟؟!!!!..مثل.. آرامش مرگ؟؟....

 

  هيچ وقت شده صبح زود وقتي خورشيد هنوز داره با افق عشقبازي مي كنه برين بيرون تو حياط  خيابون كوه يا هرجاي ديگه ، چشماتونو ببندين چند تا نفس عميق بكشين ، دستاتونو تا اونجاييكه ميتونين از هم باز كنين و بلند و از ته دل بگين :

 

 

 

 

 

امروز از هميشه آماده ترم تا همه معجزه هاي آسموني رو به سمت    خودم جذب كنم. امروز درونم پر از آرامشي هيجان انگيزه، پر از شوق تغيير. مي خوام از زندگيم يه شاهكار بسازم يه شاهكار.ميخوام گذشته رو فراموش  كنم ، به آينده قشنگم نگاه كنم و امروزم رو زندگي كنم.اونطوري كه خداي درونم بهم مي گه .امروز مي خوام به نداي راهنماي درونيم كه شايد خيلي وقته صداشو تو دلم خفه كردم گوش كنم.  از امروز مي خوام ياد بگيرم كه تا حالا هرطوري بودم مهم نيست، مهم اينه كه از امروز اوني باشم كه دلم مي گه، اوني باشم كه دلم مي خواد.مي خوام از امروز به بعد خودم مسئوليت زندگيم رو به عهده بگيرم .خودم...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 7:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 آبان1384

چشمها را باید شست...

سلا

 

 سلام دوست خوبم

امروز صبح وقتی داشتم می رفتم سر کار یه کشف بزرگ کردم : همه ما توی یک دنیا زندگی می کنیم روی یک زمین راه میریم زیر یک آسمون خونه داریم ولی... به تعداد آدمهای کره زمین "دنیا" وجود داره.هر کسی دنیای خودشو داره و توش زندگی می کنه.بعضی ها دنیاشون اینقدر پر از رنگهای زیبا و موسیقی و هیجان و عشق و انرژیهای مثبته که آدم وقتی از کنار دنیاشون رد می شه تو دلش می گه: خوش به حالش چه زندگی خوبی.. چه دوستای خوبی..

ولی برعکس بعضی ها دنیاشون اینقدر سیاه و سفید و پر کینه و خشم و نفرت و داد و فریاد هست که آدم وقتی از کنارشون رد می شه دچار اضطراب و ترس می شه و با خودش می گه : ....( چیزی نگه بهتره  )

و حالا یه کشف بزرگتر : دنیای ما رو نگرش ما به رویدادهای اطرافمون می سازه ..خیلی فیلسوفانه بود نه ؟

یه خاطره در مورد این موضوع! :یادمه پارسال زمستون وقتی از خونه بیرون میومدم برف تموم کوچه رو فرش کرده بود.همه چی سفید سفید بود. هیچ جای پایی رو زمین نبود.وقتی رو برفا پا می ذاشتم احساس خیلی خوبی داشتم .احساس می کردم چقدر خوبه که امروز من اولین کسی هستم( لا اقل تو کوچه خودمون!) که نگاهم به آسمون صبح بخیر می گه، اولین کسی هستم که پاهام تن برفو لمس می کنه که گوشهام سرو صدای گنجشکها که سر یه دونه دونه قیل و قال می کنن  می شنوه . احساس می کردم چقدر خوبه که من هنوز اینقدر پر از حس زندگی هستم که از بقیه رودتر زدم به دل زندگی.خیلی از خودم و خدا تشکر می کردم که تو این همه چیز اولم.این شده بود یه سرگرمی هیجان انگیز صبحگاهی .هرروز وقتی میومدم بیرون برفو برانداز می کردم ببینم امروز کسی سحر خیز تر از من بوده یا نه؟از این بازی خندم می گرفت گاهی، وقتی سعی می کردم از روی جای پاها حال صاحبشون رو حدس بزنم یا سنشونو یا جنسیتشونو .خلاصه با برف و صبح زود و جای پاها کلی رفیق شده بودم ..تا اینکه یکی از همون روزا یکی از همکارام صبح که رسید شرکت در حالیکه کلی از دست سرما شاکی بود(خدا وکیلی یه خورده حق داشت .زندگی تو کرج و تهران اون چند روز مختل شده بود.حتما یادتونه اون برف بی سابقه پارسال رو J ) یه جمله گفت که یهو احساس کردم یه حقیقت بزرگ بهم الهام شده!. همین جور که داشت بد و بیراه می گفت به زمین و آسمون گفت:" ما هم که عین بدبختها صبح کله سحر باید بیاییم تو خیابون. اون موقع صبح که همه راحت خوابیده اند ما باید اولین کسی باشیم که میایم بیرون. اگه ما شانس داشتیم که..." با ورم نمی شد چیزی که من بهش افتخار می کردم و ازش اونهمه لذت می بردم، اون مایه بدبختی خودش می دونست...اصلا نمی گم من حق داشتم یا اون، من درست می گفتم یا اون.؟ فقط می گم می بینید چه راحت می شه از شرایط واحد ، دو برداشت کاملا متضاد کرد؟؟اینه که میگن : "رویدادها و اوضاع و شرایط جایگاه شما رو در زندگی تعیین نمی کنند بلکه فقط تواناییهایتان را محک می زنند.این طرز برداشت شما از رویدادهاست که زندگی شما را شکل می دهد"

 

تا بعد ... شاد باشید و پر از انرژی

 

نوشته شده توسط سحر در 10:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 آبان1384

گاهی سرت رو بلند کن

 

We know nothing of tomorrow, our business is to be good and happy today.

-Sydney Smith

سلام دوست آسمونی من.

چقدر این روزها آسمون قشنگ شده.وقت کرده ای این روزها که سرتو بالا بگیریو به خورشید نگاه کنی؟به ابرا..؟به رنگ نارنجی طلوع؟به همرنگی طلوع و غروب؟هیج دقت کردی که رنگ نارنجی چقدر به آبی میاد؟

امروز صبح وقتی طبق معمول سرمو رو به آسمون بلند کردم تا به خدای قشنگم صبح بخیر بگم...از دیدن اون همه رنگ و شکل فوق العاده زبونم بند اومد...هدیه صبحگاهی دوستم رو با کلی ذوق تماشا کردم و ازش یه آسمون تشکر کردم. دعا کردم بقیه ادمها هم یادشون نره که گاهی سرشونو بلند کنن و به بالا نگاه کنن.

دوست من آخرین دفعه ای که به آسمون نگاه کردی یادته؟ کی بود؟

نوشته شده توسط سحر در 10:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 15 آبان1384

سلام .بیا تا برای هم بگوییم...

سلام دوست آسمونی من .من سحرم، یه مسافر کوچولوکه تو آسمون زندگی می کنم.راستش پرواز کردن رو به راه رفتن ترجیح می دم.خیلی هیجان انگیزتره.اگه یه بار امتحان کنی مشتری می شی .مطمئنم .

زمین رو هم خیلی دوست دارم.گلهاشو ، آدمهاشو ، دریاها، رودخونه ها ،طلوعها و غروبهای خورشیدشو...و مخصوصا آسمونشو..

 می دونم خیلی کارها می شه تو این دنیا کرد، تو زمین وآاسمون .می دونم به اندازه وسعت بی انتهای دنیا می شه دوست داشت.می دونم که هنوز تعداد آدمهای خوب دنیا نصف به علاوه یک جمعیت دنیاست ، پس هنوز می شه به آینده امیدوار بود.می دونم که می شه همیشه رفت ورفت ، در حالیکه بازهم یه عالمه جا برای رفتن مونده باشه...می دونم می شه به اندازه قشنگی هوا بعد از یه رگبار تند از زندگی لذت برد.می شه به سبکی بال پروانه شد و پرواز کرد .می شه به روندگی یه رودخونه سرخوش بود وبا همه پرنده ها هم آواز شد...می شه...می شه عاشق دنیا بود ....می شه شهامت داشت و دل رو زد به دریا به آسمون .. به هرجا غیر از قفس سینه...تو بگو ...زندگی برای تو یعنی چی؟دنیای تو چه شکلیه؟  برام بگو.... 

نوشته شده توسط سحر در 8:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •