تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

جمعه 30 دی1384

خودم باید مطمئن شم بعد..

من برگشتم با یک عالمه انرژی و یه درس جدید که برای چندمین بار اومد به سراغم تا یادش بگیرم .امیدوارم این دفعه دیگه برای همیشه یاد گرفته باشمش و دیگه هیچوقت یادم نره.

 

قبلاً: چند دفعه برام پیش اومده بود که تو متروی تهران کرج وقتی می دیدم چند نفرایستاده اند مطمئن می شدم که جایی برای نشستن نیست و دیگه نمی رفتم تا دنبال جای خالی بگردم ولی یه بار که از خستگی داشتم می مردم دیدم چند نفر ایستاده اند و فکر کردم که دیگه جایی برای نشستن نیست رفتم که تو راهرو جایی رو برای نشستن پیدا کنم وقتی رفتم داخل راهرو دیدم که بین صندلیها چند تا جای خالی بود

بعد از اون ماجرا، این قصه همیشه تکرار میشد.من غیر از مواقعی که قطار تا گردنش پر بود،! در 80% مواقع جای خالی پیدا می کردم نمی دونم انگیزه چند نفر اول برای ایستادن چی بود ! ولی جالب بود کار اون چند نفر باعث می شد بقیه با اطمینان تطمیم اونها رو منطقی فرض کرده و بر طبق اون عمل کنن!!

ایندفعه: من یکشنبه از سفر برگشتم و انصافا دلم برای وبلاگم و همه دوستام تنگ شده بود. تا رسیدم رفتم سراغ اینترنت ولی فقط بوغ اشغال..

-شب بعد هم همچنان اشغال .هم شماره dial up  هم شماره پشتیبانی .تصمیم گرفتم روز بعد یک کارت دیگر بگیرم

-برای کاری به شرکت همکارمون زنگ زدم گفتند اینترنتمان قطع است مگه نشنیده اید همه ISP های کرج را بسته اند!

-همکارم هم گفت دیدم از دیروز نمی تونم به اینترنت وصل شم. همش اشغاله. پس همه اینترنتها قطعه!!

-من دیگه نرفتم کارت بخرم مطمئن شدم همه اینترنتها تو کرج قطعه!

دیروز: زنگ زدم خونه دختر خالم .تلفن اشغال بود . توی اینترنت بود

امروز:بعد از 4 روز تازه فهمیدم که فقط یکی از ISP   های بزرگ و پر مشتری کرج رو بسته اند!!! و بقیه هیچ مشکلی نداشتند!!!اگر همون روز تصمیم خودم رو عملی می کردم و یا حداقل از دو سه نفر دیگه می پرسیدم می فهمیدم که اشکال از کجاست.

و حالا : به خودم قول دادم که دیگه بدون مطمئن شدن از درستی دلیل حرف یا عمل دیگران ، اونها رو مبنای تصمیم گرفتن خودم قرار ندهم.

 

پی نوشت :امروز داشتم یکی از سخنرانیهای دکتر آزمندیان رو گوش می کردم ، محشر بود.یاد روزهای خوبی افتادم که می رفتم کلاسش.چقدرهمه پر انرژی بودند ، چقدر انرژی می گرفتم .امروز هم پر از انرژی و احساسات خوب هستم.خدایا شکرت بخاطر همه چیزهایی که بهم دادی و منو ببخش اگه گاهی ناشکری کردم.

ممنونم بخاطر فرصت زندگی که بهم دادی .ممنون بخاطر سلامتیم و...ممنون بخاطر حال خوبم

 

و دوستای خوبم...:

 

بنفشه عزیزم : مسول بودن فقط به یک طریق امکان داره.همین امشب تصمیم بگیر در مورد هر اتفاقی که تو زندگیت می افته ،ببین کدوم تصمیمت یا کارت یا احساست باعث به وجود اومدنش شده.حتما می تونی توبیشتر رویدادهای زندگیت ردپای خودت رو پیدا کنی !. بعضی چیزهاهم بوجود اومدنش دست خودمون نیست ولی این ما هستیم که واکنشمون رو نسبت به اون موضوع تایین می کنیم و این خودمون هستیم که برای کنار اومدن یا حل کردنش تصمیم می گیریم .این یعنی مسول بودن

یه نفر که...: آره نباید بی تابی کرد ولی دلتنگی گاهی بی تاب مب کنه آدم رو.ولی خب آدم این همه دوست خوب داشته باشه دیگه دلتنگی هم نمی تونه آدم رو بی قرار کنه.راستی ماهی از خودتونه

 

 در ضمن من که اپ کردم معلوم هست خودت کجایی؟  

فافای خوبم :ممنون از آب و جاروت عزیزم.زحمتتون شدا.ببخشید دیگه.!در مورد حرفت هم : آره باور کردن خودش نصف حل کردنه مشکله.

گمشده آشنا: چقدر خوشحالم که بر گشتید و چقدر خوب که شما هم از عشق ، عاشق موندن را یاد گرفتید ..

جزیره:دوباره کجایی دختر؟.........

و همه دوستای خوبم : یاسی جون ، پروفسور شکرانی ،سپهر ، رضا ، سیاوش (صدای پای آب)، چپ دست ، شیسا، نیلوفر ،محمد، بهنام ، مهتاب ، عطر عشق و مهدی سکوت شیشه ای، یه مهدی دیگه!  که به اینجا سر زده بودند.

دست همتون درد نکنه.

همین کارا رو می کنین که آدم اگه یه هفته نتونه بیاد تو اینترنت مرض دلتنگی بگیره

 

راستی یه کتاب قشنگ رو در قسمت ادامه مطلب معرفی کردم خیلی قشنگه.حتما ببینید 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحر در 7:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 22 دی1384

********************

*@*@*&*&*&*@   اولین برف زمستونیتون مبارک    @*&*&*&*@*@

********************

 

این دوروز همه چی چقدر قشنگ بود.زمین و آسمون انگار لباسشونو عوض کرده بودند.البته شهرهای دیگه رو نمی دونم ولی این اولین برف جدی زمستونی تو کرج بود.جای همه شماکه برف ندارید خالی دلم تنگ شده بود برای بازی رد پاها روی برف.گفته بودم نه؟

**************************

 

 

(من یه چند روز دارم می رم سفر .اگه سه چهار روز پیدام نشد فکر نکنین بی معرفتم! J   )

 

********************************************************************

این هم یه داستان آشنا !!!:

      اين داستاني است در مورد چهار نفر به نامهاي :

 

همه كس ؛ يك كسي ؛ هركسي و هيچكس .

 

يك كار مهم وجود داشت كه بايد انجام مي شد .

 

بنابراين از همه كس خواسته شد تا آنرا انجام دهد .

 

همه كس مطمئن بود كه يك كسي آن را انجام خواهد داد .

 

هر كسي مي توانست آن را انجام دهد .

 

اما هيچكس آن را انجام نداد .

 

يك كسي از اين موضوع ناراحت بود .

 

همه كس فكر كرد هركسي مي تواند آن را انجام دهد .

 

اما هيچكس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد .

 

سر انجام اين شد كه :

 

همه كس ؛ يك كسي را به خاطر كاري كه هر كسي مي توانست انجام دهد اما هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد!!!! .

 

 امیدوارم پر از دلخوشی باشید و شاد   

 

                                                                                                                               

 

 

نوشته شده توسط سحر در 0:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •