تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

چهارشنبه 6 اردیبهشت1385

جذاب مثل زندگی....

"زندگي زيباست

   گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

       آسمان باز

             آفتاب زر

                  باغهاي گل

دشتهاي بي درو پيكر

    سر برون آوردن گل از درون برف

           رقص نرم ماهي در بلور آب

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

     آمدن رفتن ،دويدن ،عشق ورزيدن

در غم انسان نشستن

            پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن

                                   كار كردن كار كردن آرميدن......."

       (آرش كمانگير  سياوش كسرايي)

 

هر چي بيشتر فكر مي كنم ...بيشتر مطمئن مي شم كه عجيب ترين خلقت خدا چيزي نيست جز "زندگي".

غير قابل پيش بيني ، گاهي خيلي پر شور و نشاط ، گاهي خيلي دلگير ، يه روز پر از خبرهاي شاد و اميدوار كننده يه وقت پر از در بسته و مسئله....

حتي فكرش رو هم نمي توني بكني كه فردا ممكنه چه اتفاقاتي تو زندگيت بيفته ، نمي توني فكر كني كه فردا ممكنه مسير كل زندگيت عوض شه! شايد كسي رو كه خيلي وقت بود مي شناختي براي هميشه از راه زندگيت بره بيرون ، شايد كسي كه اصلا نمي شناختيش همسفر راهت بشه...شايد چيزي رو كه مطمئن بودي براي هميشه مال تو هست از دست بدي ، چيزي رو كه اصلا فكرشو نمي كردي به دست بياريش.....مثل قطار شهر بازي مي مونه تو هر ايستگاه يه دنياي جديد رو ميبيني ...

 

پس اگه از اين ايستگاهي كه توش هستي خوشت نمياد، نايست...ادامه بده، زودتر ازش عبور كن ...شايد تو ايستگاههاي بعدي چيزهايي كه دنبالشون هستي منتظرت باشن...ادامه بده...آرزوهاتو دنبال كن...

 

توي آسمون از يه ارتفاعي بالاتر ديگه هيچ ابري وجود نداره.پس اگه هواي دلت ابري شد ، با ابرها نجنگ ...فقط اوج بگير....بالاتر....

 

 

نوشته شده توسط سحر در 11:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1 اردیبهشت1385

 

       

سلام .دوباره بعد از سالها برگشتمJ ...چقدر خوبه که آدم بدونه یه جایی یه خونه ای داره که هروقت دلش گرفت یا احتیاج به درد دل داشت یا...می تونه بهش پناه ببره.مخصوصا وقتی بدونی که چند تا همسایه ناب داری که مطمئنی همیشه می تونی رو همراهی و همفکریشون حساب کنی...حس خیلی خوبیه...

من دوباره برگشتم ...تصمیم خودمو گرفتم از دودلی راحت شدم ولی...سخت بود...خیلی سخت....دعا کردم که خدا تصمیم درستو به قلبم الهام کنه...شب و روز سعی می کردم به صدای دلم گوش کنم..می ترسیدم گوش کردن به صداشو یادم رفته باشه ...ولی ...دلم بهم گفت :نه ...هرچی سعی کردم برعکسشو بشنوم!!! احساس کردم داره فریاد می زنه : نه!!... جوابمو گرفته بودم...تصمیممو گرفتم...هرچی بیشتر فکر می کنم  می بینم که عقلم هم داره تاییدش می کنه....ولی تصمیم سختی بود...دلم هنوز تنگه...هرچند می دونم که با این حس هم زود می تونم کنار بیام. یه دلتنگی همراه با ارامش...آرومم چون دیدم کسی که خیلی بهش اطمینان دارم و می دونم توی این دنیا هیچکس منو بیشتر از اون دوست نداره با اینکه تو تصمیم گیری، همه چیزو گذاشته بود به عهده من ...تصمیم منو تایید کرد و بهم کلی دلداری داد و گفت نذارم که یه وقت احساسات زود گذر یا ...تصمیم منو عوض کنه...این خیلی احساس دلگرم کننده و آرامش بخشی بود که باعث شد مطمئن شم که این ندا را حتما خدا به قلبم الهام کرده....خدایا شکرت که هیچوقت منو تنها نمی ذاری...خدایا شکرت که هر چی ازت خواستم بهم دادی...خدایا شکرت که اگر چیزی به نفعم نبود حتی با اصرارم هم بهم ندادی ...خدایا شکرت که پدر و مادر خوبی دارم که همیشه می تونم رو حرفاو نظراتشون و همفکریشون اطمینان کنم...خدایا الان دیگه مطمئنم که بزرگترین نعمتی که بهم دادی یکی از فرشته هاته که هروقت خواستم می تونم گرمای محبتشو بی دریغ احساس کنم خدایا بخاطر وجود مادر گلم یه عالمه ازت ممنونم ...می دونم که هیچ جوری نمی تونم شکر نعمتهاتو اونجوری که باید به جا بیارم...و ..خدایا شکرت بخاطر همه دوستهای خوبی که از هرکدومشون به دنیا چیز یاد گرفتم و همیشه کنارم هستن ...خدایا شکرت...کنارم بمون همونطور که تا حالا بودی.خدایا دلم رو میسپرم به خودت..نذار زیاد تنگ شه....همه چی تموم شد . فردا یه روز دیگه است با اتفاقات و ماجراها و قشنگیها و سختیها و مسائل و غمها و شادیهای جدید...

به قول یکی از دوستای خوبم :

" every day is a new life ”

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •