جمعه 26 خرداد1385

دلم می خواد امروز ، جمعه 26 (زامیاد روز)خرداد سال 85 را توی تمام تقویمها علامت بزنم ...دلم می خواد بشینم امروز رو جوری تو ذهنم مرور کنم که همش رو تو ذهنم ثبت کنم...دلم می خواد به همه بگم که احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن چقدر خوبه...دلم می خواد انقدر خدا رو شکر کنم که یه وقت بخاطر ناشکری ، نعمتی رو که به من داده ازم نگیره.دلم می خواد همه اهنگهای شاد و قشنگ دنیا را بذارم و بهشون گوش کنم . دلم می خواد...
امروز قشنگ ترین و پرخاطره ترین جشن تولد زندگیم رو گرفتم ( بهتره بگم گرفتیم !) و از همه جالب تر این بود که روز واقعی تولد من هیچ ربطی به امروز نداشت! تولد من 19 فروردینه ولی حالا چی شد که امروز جشن تولد گرفتیم داستانش مفصله. ولی خلاصه اش اینه که کسی که خیلی برام عزیزه و موقع تولدم پیشم نبود خواست امروز برام تولد بگیره ...قشنگ ترین وجهش هم همین بود...همین سر موقع نیودنش ، به یاد موندنی ترش می کنه. امروز...یه جشن کوچولو با یه کیک کوچولو و چند تا کبریت (که به علت نبودن شمع!) روش روشن شد...و قشنگ ترین کارت تولد دنیا که با زیبا ترین خط و دلنشین ترین جملات ، روی هدیه ام بود... به یاد موندنی ترین جشن تولد زندگیم شد... چقدر از راه دادن یه مهمون به قلبم می ترسیدم ...چقدر دلهره داشتم... ولی الان احساس می کنم هر چی بیشتر می شناسمش ، بیشتر باهاش احساس خویشا وندی می کنم. هر چی بیشتر به دل و روح "او" نزدیک می شم بیشتر احساس یگانگی می کنم... احساس می کنم دلهره ها و ترس ها ، آروم آروم دارن جای خودشون رو به حس دلپذیر آرامش می دن...
امروز دلم می خواست با تمام وجودم به مهمون عزیز قلبم بگم که :
عزیز دل ترسیده من! " دوستت دارم " و با تمام وجود آرزو می کنم دلهره ها و ترس های من نا امیدت نکرده باشه...

پنجشنبه 25 خرداد1385
دوستی...
من گمان ميکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
نمی دونم چرا این شعر اومد تو ذهنم؟ ولی می دونم که دلم گرفته... همیشه فکر می کردم بعضی از قصه ها و فیلمها زیادی تخیلی هستن..یه سوء تفاهم کوچیک یه دوستی رو بهم بزنه.مگه می شه؟!!
ولی حالا می بینم میشه...کافیه چشماتو ببندی و فقط به خودت حق بدی . کافیه خودتو جای طرف مقابلت نذاری..کافیه نخوای احساس اونو درک کنی...کافیه همه چیز رو با چیزهایی که از قبل تجربه کردی مقایسه کنی...کافیه...خدای من...منظور من این نبود... چرا یهو همه چی اینجوری شد؟؟؟ منظور من درست بر عکس بود....چرا ؟!! یعنی من حق ندارم از دل کسی که دوستش دارم خبر داشته باشم؟! فکر می کردم تنها کسی که حق داره بعضی از حریمهای شخصی آدم رو نادیده بگیره و پا توی قلب آدم بذاره کسیه که دوستش داری...ولی چرا اینقدر بی رحمانه ... بازخواست؟!!!
خدای من.من کجا اشتباه کردم؟ تو خودت می دونی که من چه احساسی نسبت بهش دارم...پس بگو کجاش تقصیر من بود...خدایا دوباره به راهنماییت بد جوری محتاجم...با من حرف بزن... خدایا دلم بد جوری گرفته... کاش ساعت 8 تا 9 امشب از زندگیم delete می شد...کاش اون حرفا رو از اون نمی شنیدم...کاش این اتفاق اصلا نمی افتاد...کاش از هر کس دیگه ای جز اون این حرفا رو شنیده بودم....خدایا بهم بگو حالا باید چه کار کنم؟خدایا الان دلم میخواد مثل بچه هایی که بغض کردن بیام پیشت و ...
سه شنبه 16 خرداد1385
یه ستاره دور

موجهای دریا بدجوری دارن منو دوباره به طرف خودشون می کشن…نور یه ستاره اون دور دورا داره منو وسوسه می کنه که دوباره دلمو بزنم به دریا..انگار نمی تونم آروم یه جا بشینم … دلم بدجوری داره دوباره هوایی می شه….دوباره می خوام بیام تو جریان زندگی …دلم داره منو می کشونه تو دریای مواج و پر ماجرای زندگی…حس قشنگیه ، دوستش دارم….آره دلم رو به دریا می زنم….خدایا مواظب دلم باش … زندگی چقدر عجیبه!!چقدر هیجان انگیز و غیر قابل پیش بینیه…یه حس قشنگ در مورد زندگی داره دوباره تو دلم جون می گیره… مثل یه گل نشکفته ، نمی دونم ثمرش چیه ولی دلم خیلی بهش امیدواره… حس قشنگ زندگی…خدایا حال خوبی دارم
خدایا شکرت که هیچ وقت تنهام نذاشتی…دلم می خواد بدونی که خیلی دوستت دارم خدای مهربونم…ممنون بخاطر همه چیز های خوبی که بهم دادی و می دی… ممنون تر بخاطر همه اون چیزهایی که ازم گرفتی .
جمعه 12 خرداد1385
سکان کشتی زندگی

زندگی شاید همین باشد….آمدن رفتن آمدن رفتن آمدن رفتن…چقدر این دنیا عجیبه…نمی دونم چرا این روزها زندگی اینقدر برام تعجب آور شد!!.اتفاقات جور و اجور سریع و پشت هم…
تموم شد این بار دیگه برای همیشه تموم شد. ..دلتنگی سخته ولی وقتی می دونم این جوری همه خوشبخت ترند تحملش آسون تره.:.اون ، من ، مادر پدر من ، مادر پدر اون!!!!! این تصمیم به نفع همه بود…
امشب بعد از مدتها غیبت، دلم هوای نوشتن کرده ، گفتن برای خودم ، شنیدن از خودم..این چند وقت بدجوری تو خودم غرق شده بودم .دنبال یه ساحل بودم میون یه دریای طوفانی. به هرچی پناه بردم کمکم نکرد. به هر کی پناه بردم گفت : اینبار دیگه فقط خودت ناخدایی ..خودت تصمیم بگیر .الان احساس شناگری رو دارم که بعد روزها شنا کردن و دست و پا زدن خودشو رسونده به ساحل ولی اینقدر خسته و بی رمقه که حتی صدای تشویق و حمایت دورو بریهاش رو نمی تونه بشنوه… دیگه دوست نداره فکر کنه ساحل رو درست اومده یا نه…فقط می خواد استراحت کنه ..می خواد بخوابه…………
دلم می خواد یه مدت به هیچی فکر نکنم .احساس می کنم فکرم از پا افتاده اینقدر که زیر و بالا کرده…دلم می خواد یه مدت هیچ احساسی نداشته باشم احساسم از این همه تلاطم بی رمق شده..دلم می خواد یه مدت زندگی رو جدی نگیرم…خسته شدم اینقدر عاقلانه به همه چی نگاه کردم و همه چی رو با عقلم سبک سنگین کردم…دلم می خواد یه مدت فقط تو این دنیا راه برم و نگاه کنم …فقط نگاه کنم …نه قضاوتی…نه احساسی …نه تصمیمی…نه دلبسنگی…نه غصه…نه عاقبت اندیشی….هیچی …دلم می خواد مثل یه ناظر یه مدت فقط به زندگیم و دور و بریهام نگاه کنم …دلم می خواد کشتی زندگیم رو بذارم روی حالت اتوماتیک (فکر کنم اینو من اختراع کردم!) و برم رو عرشه فقط به تلاطم موجها نگاه کنم …به کشتیهای دیگه که دارن با موجها می جنگن نگاه کنم…به اونهایی که از کنارم رد می شن لبخند بزنم و دست تکون بدم…ولی بهشون فکر نکنم…به هیچی فکر نکنم ..دلم می خواد یه خورده بشینم و استراحت کنم……حق ندارم؟؟ حق ایستادن و به هیچی فکر نکردن؟؟؟…. چرا.به نظرم زندگی گاهی یعنی همین…به تعادل رسیدن…احتیاج به سکوت دارم…به خلا…یه مدت کوتاه….به زودی سکان کشتیمو به دست می گیرم…
