سه شنبه 27 تیر1385
موسیقی جوانه
( خواستم از تو بگم
شد این شعر واره
چقدر پر از شعرم با تو.... )
ذره
ذره
با جانم می آمیزی
آرام
آرام
جزیی از وجودم می شوی
با قی و جدایی ناپذیر
شیرین و ترس آور
با من بگو چه سحری خواندی در گوش دلم
که اینچنین در هوایت پرواز می کند؟
با من بگو چه نوایی زمزمه کردی در شبهای تنهاییم
که اینگونه پر از موسیقی تو شده است؟
بگو با من چه رازی است در صدایت
که اینگونه با جان و تنم امیخته ؟
بگو چطور سرزمین دلم را
اینگونه به فرمانت در آوردی؟
بگو چرا دستانم اینگونه بی تاب آشیان دستهای توست؟
کاش بدانی ضربان قلبم را
به آهنگ نفسهایت
گره زده ام
کاش بدانی که نبودنت
طنین ناقوسهای مرگ است
در گوش دلم....
کاش بدانی
چه " بی اندازه" دوستت دارم...

جمعه 23 تیر1385
آغاز یک داستان

به زیباترین ترانه زندگیم
آرام آرام
پشت دیوارهای دلم
می نوازی
نغمه ات چه آشناست...
"تصمیم گرفته بودم
لختی
تنها باشم در قلعه دلم
با درهای مهرو موم شده
پنجره های بسته
گمان می کردم قفل زده ام بر درها و پنجره هایش!
تابلوی ورود ممنوع به روی هر مهمان تازه
ورود ممنوع به هر نگاه یا هر صدا!.. "
همچنان آرام می نوازی
نغمه ات چه دلرباست....
" تصمیم گرفته بودم
لختی گوشه نشینی کنم
تصمیم به انتقام گرفته بودم انگار!
از خودم
دلم
خدا!!
تصمیم گرفته بودم غمگین باشم!
تصمیم گرفته بودم دلتنگ باشم مدتی!
تصمیم گرفته بودم آرام آرام بر زخمهای دلم دست بکشم
تصمیم گرفته بودم مرور کنم یک به یک
رد پا ها را
خراشها را
یادگاریهای بر جا مانده را
دست نوشته های بر در ودیوار را
از قدیم تا امروز
از اول تا آخر "
آرام آرام بلندتر می شنوم نوایت را...
وسوسه ام می کنی...
پای پنجره
-: نظری فقط به بیرون
دمی گوش می دهم و بر می گردم سراغ دردهایم !
پای پنجره...لحظه ای فقط
....نگاهت
چه اشناست!
دلم تاب نمی آورد
نمایش کر بودگی را !
خودم را می فریبم :
- موسیقی اش را گوش می دهم فقط
همین.
آموخته نمی کنم دلم را به صدایش
کم کم می شوی
بهانه هر روزه بیرون را نگریستن
پرده ها را کنار زدن
دمی دل به نوایت دادن
دلخوشی هر روزه ام ولی ناگهان
دلهره می شود
: نکند فردا نباشد؟
مبادا پنجره روزی خالی باشد ؟
مبادا....؟!
آه کشمکش دوباره
خدای من خسته ام
کاش در دلتنگی افسردگی آور آرامم تنها بودم!
تاب زخمی دیگر
تاب شکستن
در من دیدی دوباره ؟ که اینچنین دلم را
رام کردی به نوای هر روزه اش؟
نگاه می کنم نگران
به دنبال پیوندی در نگاهت ...
تا که روزی...
دست برآورده ای به پاک کردن تصویر شیشه از قاب پنجره...
آه دل من...
شتابان شیشه ها را محو می کنم از قاب حصارگونه دلم !
-: بنواز غریبه
غرقم کن
زخم بزن حتی بار دیگر شاید...
آه ...تشنگی سیراب نشدنی...
چه سحری است در سازت؟
در نگاهت
در نوایت
که اینچنین مشتاق قفس شکستنم کردی؟
اما...
هنوز هراس دارم
در ترک خلوت آشیان تنهای غمزده آرامم!
هراس به دریا زدن
فریاد می زنم
_: آی آشنا... دستم را بگیر
همراهم کن
بگذار بترسم
بگذار بجنگم ...
بگذار دوباره طعم تلاطم دریا را بچشم...
دستت چه ساده مرا به اوج می برد
درها را گشوده ام
در آستانه...
پرواز، سبکی ، عشق...زیباست!
سفر با تو
سفر به تو...
گاه گاه
در باغ سبز کوچکمان...
زیر تک درخت سیب
یک دنیا حرف ،نگاه ، عشق
گل ،پروانه ، آفتاب
ابر، آسمان ، خنده
درهای دلم را گشوده ام
در آستانه ایستاده ای...
در آستانه...
نه گامی جلوتر!
در پشت در می نوازی
می خواهم از دلم قفس بسازم
می خواهم در دلم جایت کنم برای همیشه!
تمام و کمال
برای خودم!
نغمه ات را
نگاهت را
آوایت را
تمامت را...
قفس ، عشق؟!
آب ، آتش؟!
بر آستانه ایستاده ای
نه گامی جلوتر
دلم را آزاد می خواهی
آزاد؟
حتی اگر...؟
آه...
احساسات عجیب متضاد!
دلتنگم
شادم
نگرانم
آزدام
رهایم
اسیر نگاهم !
چه سرشارم از همه احساسهای متناقض
دلهره
عشق
زخم
آزادی
قدرشناسی
منطق
احساس بی عقل
سبکی
پرواز
....
زندگی را با تمام احساسهای متناقضش
به تمامی زندگی می کنم
نک تک لحظه هایش را با ولع می نوشم.
طراوت و تازگی هر لحظه اش را بر پوستم احساس می کنم.
زندگی....
شنبه 3 تیر1385

دوباره از اون شبهای " سردرگمی احساسه"!!. خوشحالم یا ناراحت؟ می فهمم یا نمی فهمم؟ کجا اشتباه کردم؟ گاهی نگفتن خیلی راحت تر و جوانمردانه تر از دروغه؟!
بعضی اخلاقام که زمانی بهشون می بالیدم تازگیها باعث دردسر می شن!!اخلاقم رو باید عوض کنم یا وقایع رو؟!!همه چی رو باید گفت؟عشق دلیل ابراز تمام و کمال همه رازهاته؟ نگفتن بعضی از واقعیتها گاهی به نفع طرف مقابله!!باید اخلاقم رو عوض کنم .باید بتونم گاهی نگم!!می تونم یعنی؟؟درسته یعنی؟؟اینطوری باید باشه واقعا؟!
گاهی فکر می کنم زندگی حتما باید یک کلید undo می داشت!!!!نه؟گاهی بد جوری دنبالش می گردم...دنبال یک برگشت ، پاک کردن یک لحظه و جور دیگر آفریدنش وشاید درست تر کردنش...ولی فکر می کنم شاید اگه اینجوری می بود ، بعضی ها تا آخر عمر سرگرم درست تر کردن "یک" لحظه بمونن...و غافل از بی شمار بی شمار لحظه های ناب دیگر...
گاهی فکر می کنم شاید دنیا به بهترین حالت ممکنش خلق شده...شاید اینطوری بهتره....
....الخیر فی ما وقع....
راستی یه سوال بی ربط...به نظر شما سخت ترین عذاب جهنم چیه؟!!
به نظر شما سخت تر از بی اعتنایی خدا عذابی هم هست؟!! طرد شدن ...مثل بچه ای که مامانش بهش می گه " دیگه دوستت ندارم "... امروز احساس کردم چقدر سخت و عذاب دهنده است حس این که فکر کنی کسی که دوستش داری یه ذره کمتر دوستت داره یا ازت ناراحته...خدا رو شکر که خیلی دوام نداشت!!
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازد....