یکشنبه 29 مرداد1385
نقاب

آدمها چقدر زود ياد مي گيرن نقاب به چهره بزنن!! اول كه باكسي آشنا مي شي و دوست ، خودتي. ولي بعد ازيه مدت سريع ياد مي گيري بايد چطور باشي تا بيشتر مقبول باشي!! ياد ميگيري چه قسمتهايي از وجودت رو بايد كمرنگ كني...براي هر كس يه جور نقاب...جلوي يكي مي شي سنگ صبور و مي شي مجسمه مقاومت و قدرت !!و ديگه دلتنگيهاي خودتو نگه مي داري پشت نقاب...پيش يكي ميشي يه آدم معقول و بعد بروز احساسات براي خودتم مي شه نامعقول!..اسمش هم دورويي نيست . تو تركيبي از همه اين خصوصياتي گاهي يكيش بيشتر و گاهي كمتر ولي همش هست با هم...ولي استعداد عجيبي داريم هممون تو مخفي كردن بعضي از خصوصياتي كه حتي يه زمان دوستش داشتيم فقط براي اينكه بيشتر پذيرفته شيم.
يه زماني وبلاگ زدم براي اينكه هر چي دلم مي خواد بگم. جايي كه هيچ كس منو نشناسه . جايي كه بتونم خودم باشم بي نقاب و بي پرده...ولي يه ذره كه گذشت حرفام يكدست تر شد همش يه جور شد انگار يه شخصيتي از من ساخته شده بود يواش يواش كه خودم هم بهش عادت كرده بودم حتي اگه بعضي جاهاش به من نمي خورد اگه بعضي جاهاش من نبودم...
سر كار يه نقاب ، بيرون از خونه يه نقاب ، داخل خونه يه نقاب پيش پدر مادرت يه نقاب...بعضي از اين نقابها اجبارين و بعضي هاشون بودنش خيلي هم خوبه ولي كجا ؟ تا كجا ؟؟ (اين نقاب كه مي گم با تغيير دادن و عوض كردن رفتارهاي بد و بروز ندادنشون و جايگزين كردنشون با رفتارهاي بهتر خيلي فرق ميكنه )...گاهي حتي تو خلوت خودم شك ميكنم اين من بي نقابه كه با من حرف مي زنه يا هنوز نقابي مونده كه براي رسيدن به خود خودم بايد برش دارم!!تا بتونم با خودم حرف بزنم تا بتونم به دلم بگم و از دلم بشنوم ...چقدر بده زندگي با فقط قسمتي از خودت...
اين روزها درگير كشف خودمم. دارم نقابهامو پيدا ميكنم ..براي برداشتنشون لازمه كه اول ببينمشون...مي خوام قبل از اينكه جزيي از وجودم بشن برشون دارم و آزاد شم...مي خوام سبك بشم انقدر سبك كه بتونم پرواز كنم . مي خوام از شر بندهاي الكي كه به پاي دل و روحم زدم خلاص شم.مي خوام خودم باشم با همه آرزوها و خواسته ها و معيارهاي خودم بدون سانسور بدون نقاب بدون ترس ... مي خوام ....ن ف س.... بكشم .يه نفس راحت....يه نفس عميق ...پر از اكسيژن ز ن د گ ي ...
دوشنبه 16 مرداد1385

خدایا می شه درخونه تو باز کنی؟؟می شه بیام پیشت؟میشه بیای پیشم؟؟کجایی؟اامشب می دونی که مثل بچه ها شدم.می شه بدون ترس از مسخره شدن باهات حرف بزنم؟؟خدایا چقدر خوبی که هر وقت هر چی بهت بگیم مطمئنیم که نه مسخره می کنی نه ناراحت میشی نه بی حوصله نه دور می شی نه بی خیال. حتی اگه فقط وقتی بیایم پیشت که دل خسته باشیم! خدایا تو چطور می تونی این همه ادم نا شکر رو دوست داشته باشی؟؟؟بهم یاد بده خدایا عشق بدون انتظار چه جوریه؟؟بهم یاد بده چه کار کنم که دلم راحت غمگین نشه؟؟بهم بگو چه جوری می تونی عاشق آدمها باشی و از دست بی اعتنایی هاشون دلگیر نشی؟؟ مگه روح خودت رو تو آدمها ندمیدی؟؟پس باید بتونیم صفات تو رو داشته باشیم!!یادم بده خدایا ....صبر خویشتنداری بخشش مهربونی قاطعیت....یادم بده....
خدایا چقدر خوبه که همیشه هستی .هیچوقت نگران نبودنت نیستم.هیچوقت نباید برای حرف زدن با تو و پیدا کردنت بگردم و نگران باشم .هیچوقت نشده که بخوام و نباشی و مجبور شم با بغض نشکسته برگردم!!
خدایا می شه یه خواهش دلم که خیلی بچه گانه است بهت بگم؟خدایا مسخره است اگه بگم دلم می خواست مثل یه بچه سرم رو می ذاشتم روی پات و همه بغض دلمو خالی می کردم.خدایا دلم می خواست بیای اینجا و منو تو آغوش بگیری!!مسخره است؟!خدایا هنوز اینقدر لایق هستم که همه حرف دلمو بشنوی و هوای دلمو داشته باشی؟؟..چرا امشب اینقدر دلگیره؟؟چرا ؟؟ بیا اینجا .بذار بیام پیشت می خوام باهات حرف بزنم .فقط خودت باید بشنوی....
- شنیدید که عصبانیت مثل میخیه که توی قلب یه آدم دیگه می زنید و اگه بعدش هر چی تلاش کنید که میخ رو در بیارید و جاش رو مرهم بذارید باز هم مثل اول نخواهد شد. خدایا کمکم کن هیچ وقت مجبور نشم جای جراحت میخی که تو دل کسی فرو کردم رو مرهم بذارم .کمکم کن هیچ وقت خشم یا لجبازی باعث رنجوندن عزیزترین کسانم نشه!
- خدایا چرا اینقدر کارهای پیش بینی نشده و سر زده سر راهم می ذاری که همه برنامه ریزی منو بهم بریزی؟؟هر کدوم رو که رفع و رجوع می کنم یکی دیگه میاد..می خوای تحملم رو امتحان کنی؟؟ نکنه من دارم کم میارم که اینقدر گله و شکایت می کنم؟؟ خدایا فقط از تو کمک می خوام.اگه می خوای یادم بدی نذار بشکنم...
- چقدر امشب دلم می خواست درد دل کنم...
- خدایا معنی دوست داشتن واقعی رو بهم یاد بده.
- خدایا کمکم کن تقصیرهای خودمو بزرگتر ببینم و عیب دیگری رو کوچیکتر تا بتونم خودمو از دست همه نقاط ضعفم خلاص کنم.
- خدایا دلم می خواد قوی تر باشم.بهم کمک می کنی. نه؟دستمو بگیر مثل همیشه.
- خدایا گریه کردن همیشه نشونه ضعفه؟؟یعنی کم آوردن؟؟جلوی تو که دیگه اینطور نیست .نه؟
- خدایا شکرت بخاطر همه نعمتهات.کمکم کن بتونم قدر همشونو بدنم
- بدست آوردن عشق خیلی راحت تر از خفظ و پرورش و رشد دادنشه.کمکم کن یاد بگیرم چه جوری؟ برای داشتن و پرورش عشقی که بهم هدیه کردی به اندازه کافی بزرگم کن.
- خدایا یه بار دیگه "دوست داشتن بدون انتظار رو " بهم یاد بده. قلبم رو لایق پاکترین عشقت کن.
راستی روز پدر مبارک
یه تبریک جدا هم برای کسی کهبه اندازه زندگیم دوستش دارم و امشب نشد که بهش تبریک بگم!!

سه شنبه 3 مرداد1385
نیمه گمشده من
همیشه وقتی دعا می کردم که خدا نیمه گمشده منو بهم نشون بده و بهم برسونتش یه ترسی تو دلم می پرسید نکنه اومده و رفته؟ نکنه یه عابری بوده که از بغلم گذشته و من ندیدمش؟نکنه اومده و من با اخلاق و وسواس های عجیب غریبم فراریش داده باشم ؟نکنه..؟ نکنه...؟ نکنه...؟! می پرسیدم آخه از کجا قراره پیداش بشه؟ من که بخاطر بعضی حساسیتها و ویژگیهای ذهنی ام اصلا نمی تونم به کسی که یک نگاه می بینمش اعتماد کنم ..ولی انگار ته دلم یه چیزی می گفت بالاخره خدا منو که یادش نرفته ..همیشه ته دعام یا تو نمازم از خدا بخاطر اینکه منو یادش نرفته و یه هم سفر برای من آفریده تشکر می کردم! ولی شیطون انگار هی دلمو خالی می کرد که پس کو؟نکنه من اینقدر غیر معمول هستم که نمی تونم از ته دل عاشق کسی بشم؟نکنه همه آدمها ی خوب اینقدر دور هستند که هر چی میرم نمی بینمشون...ولی صدای نیمه اهورایی وجودم انگار قوی تر بود همیشه و من همیشه چشم انتظار که بالاخره از کجای آسمون قراره فرشته همسفر من پیداش بشه...حتی فکرش رو هم نمی کردم 2 تا میز اونطرف تر پیشم نشسته!
خیلی جالب بود وقتی برای بار اول " متوجه " علی شدم حدود یک هفته یا ده روز از اومدنش می گذشت و من با این که هر روز می دیدمش اصلا هیچ فکری جز همکاری باهاش نداشتم حتی وقتی فکرش رو می کنم می بیینم حتی از بقیه همکار های جدیدمون کمتر در موردش کنجکاوی کردم تا اینکه یه روز انگار یکباره دیدمش...فقط دیدمش.وقتی اسمشو شندیم یاد یکی از رویاهام افتادم که همیشه مثل یه نشونه همرام بود..."علی" . و بعد از اون کم کم دلم متوجهش شدم!
وقتی حرفاش رو شنیدم دیدم چقدر مشترکه علایقمون از سیاست گرفته تا مذهب تا طرز برخوردش با دوستاش لباس پوشیدنش و...کم کم هر روز صبح منتظرش بودم..بعد دچار تردید شدم که " سحر در مورد همکارت این چه احساسیه که داری؟! " ولی دلم می گفت " دل اون هم تو رو می بینه انگار"....
از نون پنیرهایی که هر روز صبح می آورد و مسول تقسیمش شده بودم من J تا رفت و اومدهای با بهانه یا بی بهانه به اتاقمون ( چون خودم هم همین کار رو می کردم احساس می کردم حتما اون هم احساس من رو داره J )
تا خیلی چیزهای دیگه که فقط دل آدم می تونه حسش کنه...نگران بودم نکنه من دارم بی جهت وابسته می شم ؟نکنه اون این احساس رو در مورد من نداره نکنه دارم اشتباه می کنم تا...اون ایمیل :
سلام
نوشتن بهانه می خواهد و بهانه گیر تر از اهل کاغذ کسی یا چیزی اگر نباشد حیرتی نیست .
و تو امروز همان بهانه ای.
.......
...........
....................
تک نک کلمات نوشتش رو می بلعیدم انگار...چند دفعه خوندمش و بعد هم پرینتش رو گرفتم و تا شنبه چند دفعه خوندمش.هرچند نوشته اول خیلی با احتیاط و با ایهام نوشته شده بود و من بعد از هر بار خوندنش برداشت متضادی ازش می کردم !!!
تا اینکه یواش یواش...
البته شاید خیلی هم یواش یواش نبود حتی یه ذره سریع هم بود!بعد از هر بار دیدن و صحبت کردن و شنیدن بهش نزدیک تر می شدم .دلم بی تابی می کرد برای پر زدن ..هر دو نگران سرعت دلبستگیمون بودیم !! به قول علی برای کسایی که این روزا روزی هزار بار عاشق می شن و فارغ ! شاید اصلا عجیب نباشه ولی برای ما دو تا که تا بحال هزار حصار داشتیم اطراف قلب و احساسمون تا هر کسی بی مهابا نزدیک نشه به اعماق و جودمون ، کنار رفتن همه این نگرانیها و حجاب ها عجیب میومد.
ولی علی رغم همه نگرانیها پیش رفتیم ، حتی گاهی جر و بحث کردیم ، گاهی یه ذره دلگیر شدیم از هم ولی قشنگیش به این بود که می تونستیم راحت در مورد احساسمون با هم حرف بزنیم و یواش یواش رسیدیم به یه زبون مشترک .الان دیگه سوء تفاهمهایی که اوایل گاهی باهاش دست به گریبان بودیم پیش نمیاد...
هر وقت از خدا می خواستم که نیمه گمشده من رو بهم برسونه ازش می خواستم که کاری کنه که بتونم بشناسمش و اون هم منو.( خنده داره؟! ) و الان می بینم که خدا همه دعاهای منو بر اورده کرده.هر روز که می گذره بیشتر مطمئن می شدم که بالاخره نیمه گمشده ام رو پیدا کردم و الان حتی دیگه به این موضوع فکر هم نمی کنم چون شده جزیی از وجودم ، باقی و جدایی ناپذیر.....
خدایا شکرت بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی و یه تشکر مخصوص بخاطر عشق قشنگی که به دلم هدیه کردی.یه عالمه ممنون...

