تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

یکشنبه 19 شهریور1385

سده

 

امروز هم یک روز عادی برای خیلی ها و یه روز خاص برای خیلی های دیگه بود.

یکیشون من...یکیشون تو.

صد روز از اولین زمزمه آشکار قلبهامون برای با هم بودن گذشت.

طولش صد روز بوده ولی عمقش  ...معیار اندازه گیریش رو نمی دونم!

احساس می کنم چند ساله که ما با همیم و داریم بالا و پایین های زندگی رو تجربه می کنیم. احساس می کنم کلی چیز یاد گرفتم. صد روز با هم بودیم. صد روز با هم خندیدیم صد روز با هم گریه کردیم صد روز با هم گفتیم و صد روز از هم شنیدیم . صد روز همدیگرو دیدیم و صد روز همدیگرو شناختیم . صد روز دست همو گرفتیم و صد روز تپشهای قلب همدیگرو شنیدیم . صد روز گرمای مهربونی رولمس کردیم و صد روز لذت پناهگاه داشتن رو چشیدیم.

تو این صد روز گفتیم و شنیدیم. یگانگی هامون رو جشن گرفتیم و تفاوتهامون رو شناختیم . بحث کردیم ،گاهی دلشاد شدیم و گاهی دلگیر. ولی مهم این بود که هر بحثی و حرفی نتیجه اش شد شناختن عمیق تر احساسات و نیازهای دیگری . نتیجه اش شد کشف نکاتی که میشه برای داشتن و رسیدن به ارامش تو زندگی ازش استفاده کرد.

اگه آخر هر بحثی با یک  نتیجه مشترک و قابل قبول برای هر دو طرف تموم شه ، می شه مطمئن بود که روز به روز آرامش بیشتری تو راهه!....

یاد گرفتیم که توی یک رابطه دو نفره هیچ چیزی تک نفره به دست نمیاد. آرامش تو در گرو شادی دیگریه و شادی تو در گرو آرامش اون یکی .برنده و بازنده ای در کار نیست .هر چه هست پیروزی و شکست دو نفره ست .اگه شکست بدی خودت شکسته خواهی شد و اگه باعث دلگیری  بشی خودت عذاب می کشی .اگه شادی ببخشی و لذت ، خودت آرامش پیدا می کنی .

یاد گرفتیم نگهبانی و پر طروات نگه داشتن عشق از همه چی مهمتره و یاد گرفتیم با کنار هم بودن چه راحت می شه شرایط سخت رو دلپذیر کرد.

فهمیدیم لازم نیست همیشه مثل هم فکر کرد بلکه لازمه به دیگری حق بدیم گاهی مثل ما فکر نکنه . فهمیدیم لازم نیست همیشه اولویتهامون مثل هم باشه ولی لازمه اولویتهای دیگری برامون مهم باشه. لازم نیست مثل هم باشیم بلکه لازمه دیگری رو همونجور که هست دوست داشته باشیم. یاد گرفتیم که حق نداریم دیگری رو مجبور به تغییر کنیم ولی لازمه خودمون برای بهتر شدن هر تغییری لازمه در خودمون بوجود بیاریم.

 فهمیدیم که خوب زندگی کردن و قشنگ ساختنش مهمترین کار ماست ، عاشق بودن و ماندن . پاک ترین و مقدس ترین امانت خدا در قلبهای ما...

 

   "  آسمان بار امانت نتوانست کشید           قرعه فال به نام من دیوانه زدند "...

 

فهمیدیم اگه عشق باشه خواسته ها و معیار ها و اولویتها آروم آروم نزدیک و نزدیک تر می شه...می رسه بهم.یکی می شه و اونوقت رویا های من می شه اید ه آل تو و آرامش تو می شه هدف من ...نهایت آرامش و خوشبختی.

 

مهمتر از همه فهمیدیم همدیگرو چقدر دوست داریم و فهمیدیم که "من بی تو دیگر هیچ نیست "

 

نوشته شده توسط سحر در 1:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 10 شهریور1385

 

فردا 11 شهریوره ، یه روز مثل خیلی روزهای دیگه . برای تمام مردم دنیا ، فردا شنبه است .فقط شنبه ، فقط یه روز دیگه !ولی برای بعضی هاشون بیشتر از یه روز دیگه است...یکیشون من...یکیشون ...؟

دارم فکر می کنم فردا هم خورشید قراره مثل روزهای دیگه طلوع کنه؟! یعنی قراره آسمون مثل روزهای دیگه آبی باشه ؟ یعنی امشب ستاره ها مثل شبای دیگه تو آسمون می چرخن و نور می پاشن؟ یعنی امشب قرار نیست هیچ شهاب سنگی به زمین برخورد کنه؟! یعنی قرار نیست امشب زمین مدارشو تغییر بده و بعد از میلیونها سال بره به یه راه جدید؟! یعنی امشب همه مردم مثل شبای دیگه قراره بخوابن و صبح از خواب بیدار شن؟! صبح بیدار شن برن سر کار ،مثل روزهای دیگه؟سلام ...صبح بخیر..دکمه کامپیوتر...و دوباره شروع....تا شب.همین ؟! مثل همیشه؟!

 

اگه همه چی مثل همیشه است پس چرا... من نیستم...؟!!! پس چرا دل من خوابش نمی بره؟پس چرا بی تابی می کنه؟یعنی کس دیگه ای غیر از من تو این دنیا به این فکر می کنه که فردا فقط یه روز مثل همیشه  نیست؟؟

اگه امشب مثل همیشه است پس چرا تو نیستی؟ پس چرا من اینجام؟!پس چرا دلم بهانه می گیره ؟پس چرا اینچا پر از ستاره است؟ از همونهایی که یه روزی دلت می خواست بچینیشون و بذاری توی یه جعبه!

اگه همه چی مثل هر روزه پس چرا من فکر می کنم فردا یه روز عادی نیست؟چرا من فکر می کنم امشب باز هم باید چشم انتظار خورشید بمونم؟چرا فکر می کنم اگه تا صبح برای ستاره ها لالایی نخونم ممکنه یادشون بره که بخوابن ! فکرشو بکن یه روز صبح بیدار شی و ببینی ستاره ها یادشون رفته چشماشونو ببندن !!

اگه همه چی مثل هر روزه اگه فردا یه روز عادیه پس چرا من تب دارم؟؟ پس چرا من امشب می ترسم؟! چرا من دارم هذیون می گم؟!

 

فردا 11 شهریوره  یه روز عادی ، مثل 11 ام همه ماههای دیگه ! 11 ام همه ماهها تا همیشه یه روز عادیه !!!

 

پی نوشت ( ۱۱/۶/۸۵ ) : امروز هیچ خبری نیست کسانی که یه ذره نگران شدن خیالشون راحت باشه خورشید مثل همیشه طلوع کرد و ستاره ها هم به موقع چشماشونو بستن. زمین هم همچنان در مسیر ازلی خودش می چرخه .همینها برای ثابت کردن عادی بودن یک روز کافیه.نگران نباشید!

 

نوشته شده توسط سحر در 11:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 5 شهریور1385

فالگیری!

 

           

 

گاه بي تاب مي شوم براي رسيدن( به نا كجا؟!...)

براي سرك كشيدن به انتهاي جاده

براي كش رفتن لحظات آينده

براي دزدانه ديد زدن روزهاي نيامده

براي لمس تن نيامده هاي فردا در تاريكي ندانسته هاي امروز

براي يافتن  نشانه اي ، رمزي ، اشاره اي .

نگاهم جز لحظه حال را اعتماد نمي كند

باقي همه اميد است و رويا و آرزو در چشم انداز دور

    بي رنگي از اطمينان واقعي!

 

اما...

اصلا اعجاز كشش آور زندگي شايد همه همين است :

   بي شكلي لحظات نامده

      مايع و شايد هم گاز!

شكل ظرف را به خود مي گيرد ، كامل و دقيق !

  شكل روحت!....

تفاوتي هست اگر و سرنوشتي

همه در همان شكل جادويي و پر راز و رمز همان  نديدني است.

 

جان نهفته در لحظاتت چه شکلی است؟ :

                     

- : شفاف ، بي كران ، پر از نور و موسيقي  و عطشناك ؟

 - : يا كدر ، كوچك ، خاموش و تاريك  و  شكسته؟

..............

 

( فالگير شده ام !!

غيب  ميگويم،  مي توانم آينده را بخوانم !

جدي نمي گيري؟!

روحت را يك لحظه نشانم بده ! مي ببيني.... )

 

نوشته شده توسط سحر در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •