شنبه 19 اسفند1385
دنبال یه کلید
يه تيكه از من انگار لاي در مونده !
دردش داره اذيتم ميكنه !
ولي در باز نمي شه.قفل شده انگار .
چرا كليدشو پيدا نمي كنم ؟!
حتما كليدي داره ، يه جايي ، يه جوري ...
دردش وادارم مي كنه دنبالش بگردم !
شاید درد هميشه بد نيست ...!
چهارشنبه 16 اسفند1385
" نميدانستيم چند نفر را برده بودند، فقط ناگهان دورمان خالی شد. خيلی خالی !!
شيطانک های رنگ و وارنگ جنبش زنان از داخل مينی بوس و وان تماس می گرفتند و مسيرشان را معلوم می کردند.
- رسيديم عشرت آباد .....
- بچه ها برويم عشرت آباد....
رسيده و نرسيده موبايل ها به کار می افتد:
- نه برگشتيم...
- بچه ها صبر کنيد برگشتند.
يک عده گفتند :
- اوناهاشن، دارند توی شهر می گردونندشون!!!
که بودند اينها ؟ نمايشی های سيار بودند شايد؟؟
ردشان را گرفتيم يه بازداشتگاه مبارزه با مفاسد خيابان وزرا می رفتند. اما چرا آنجا؟....شيطانک های جنبش زنان ترو تازه تر از آن بودند که به اين زودی ها فاسد شوند. حتما اشتباهی رخ داده بود..برويم که ردشان را گم نکنيم...
رسيدن ما و بسته شدن درب بزرگ پارکينگ اداره مفاسد همزمان اتفاق افتاد. از سربازها پرسيديم: اينجا نگهشان می دارند؟ گفتند بله، به امانت!!
پرس و جو های اوليه معلوممان کرد که عشرت آباد جا نداشته و محموله مينی بوس های همبستگی به طور امانی آنجا خواهد ماند. پس، ماهم می مانديم اما نه به امانت .
درساعات اول پس از اعتراض و بحث و.....به بيرون هدايت شديم و به سياق سال های اخير درلبه جدول پياده روها نشستيم و دوستان و خانواده ها و خبرنگاران، که اکثرا از خانواده ها زودتر می رسيدند کم کم به ما ملحق شدند .
کسی طبق معمول آب ميوه خريد و کسان ديگر آب معدنی و اين بار البته به يمن شيکی محله خيابان وزرا پيراشکی هم اضافه شد، چون در خيابان معلم و دادگاه انقلاب فقط نان بربری می خورديم و چای!! کسانی هم به نوبت به آن طرف خيابان می رفتند و به طور مکرر سراغ امانتی ها را می گرفتند. يکی دوساعت از ظهرگذشت و هيچ خبری نشد. دوباره سراغشان رفتيم و از وضع و حال دوستانمان پرسيديم و از اينکه مادر جلوه می خواهد دخترش را ببيند و پدر نيلوفر و پدرشهلا نيز و ناهيد دارو می خواهد و پروين مريض است وهمسر نوشين ميوه و خوراکی آورده وبقيه نگران هستند که اينها ناهار خورده اند يا نه؟.......
خلاصه گفتند نه ملاقات ، نه دارو و نه ميوه! اما می توانيد برای 38 نفر تنها يک نوع ساندويچ بخريد و بيآوريد!! از اين جابود که چورتکه ها و ماشين حساب ها به کار افتاد . طبق فهرستی که تهيه شده بود تنها 31 نفر داخل بودند، پس اين هفت نفر از کجا آمده بودند؟
روايتی می گفت تعداد بيشتر است. بايد کم کم خانواده ها بيايند و... روايت ديگر می گفت زندانيان ديگر هم با آنها در يک محل هستند. و يک روايت هم می گفت شايد ميهمان ناخوانده ای سر رسيده باشد... به هر حال يکی دوساعت گذشت و هيچ خبری نشد. اين بار قصد کرديم به داخل رويم. همسر ژيلا بنی يعقوب به عنوان دلتنگ ترين و وفادارترين همسر موجود وارد عمل شد و بقيه نيز در پی او! مشاجره و بحث و اعتراض به آنجا منجر شد که زهره ارزنی به همراه دونفر ازمادران برای پيگيری آمدن بازپرس به محل و ... به دادگاه انقلاب خيابان معلم رفت و افروزمغزی و همکارانش شروع به صحبت و مذاکره برای تعيين وضعيت دستگيرشدگان کردند. نسرين ستوده هم رسيد و فريده غيرت هم در راه بود. اما نه به وکيل جوابی دادند و نه به خانواده و نه به دوست ! پس مانديم تا جواب بگيريم!
گفتند اين جا کوچک است و فقط خانم ها بمانند و آقايان بايد بيرون بروند. عاقبت، آقايان رفتند و ما مانديم ساعت 5 شد ولی بازپرسی که گفته بودند می آيد نرسيد. حالا ديگر غروب شده بود وهوای سرد بيرون آزار دهنده بود پس در "راستای " برابری خواهی گفتيم که آقايان هم بايد داخل شوند که "هوا بس ناجوانمردانه سرد است". پافشاری زنان بر خواستشان اين بارهم نتيجه مثبت داد و آقايان داخل شدند. کم کم بازپرس و بازجو و بقيه می رسيدند اما هيچ کس جوابی نمی داد. بعد از يکی دوساعت دوستانی که در خيابان بودند خبر آوردند که گويا قرار است مينی بوس های همبستگی دوباره به راه افتند. همه جلوی درب پارکينگ جمع شديم. خيابان به سرعت توسط اتومبيل ها پليس مسدود شد. مينی بوس و وان حامل امانتی ها می رفت تا که محموله اش را به زندان اوين برساند. در فرصتی کوتاه خيلی کوتاه "چهره به چهره" شديم. فريادهای شاد و پرنفس شيطانک های تر و تازه و فاسد نشدنی از داخل اتومبيل با فريادهای ما دربيرون، درهم آميخت و خيابان را غوغای همبستگی برداشت. آری، امسال جشن بزرگداشت روز جهانی زن در ايران اينگونه آغاز شد..
يکشنبه 13 اسفند، ماموريتی که به دستگيری 33 نفر از فعالان جنبش زنان اقدام کردند خود ندانستند که باتردد مينی بوس ها درخيابان های شهر، مردم تهران را به تماشای نمايش همبستگی فعالان جنبش زنان ميهمان کردند."
(زنستان) پیک نت
پنجشنبه 10 اسفند1385
سد!
نميدونم چرا چند وقته اينجوري شدم . بيشتر حرفايي كه بايد به اين و اون بزنم تو دلم ميزنم !! گاهي وقتي دقت مي كنم ميبينم تمام مدتي كه جايي بيكارم ، مثلا تو ماشين موقع خواب يا اينور اونور... فقط دارم صحبتهايي كه مي خوام به اين و اون بگم تو ذهنم ميگم و ميگم ! يكريز در حال سخنراني ذهنيم ! ولي وقتي مي خوام اون حرفا رو واقعا بزنم ، احساس مي كنم وقتش مناسب نيست يا فرصت نيست يا يه چيزي پيش مياد كه نمي شه ديگه اون حرفا رو زد يا حوصله ام نمي گيره بگم يا بنويسم يا فكر ميكنم گفتنش درست نيست...!! و بالاخره همش نگفته ميمونه .
مثلا يكيش همين نوشتن تو وبلاگ! اگه يه پرينتر ذهني داشتم الان كلي مطلب نوشته بودم توي اين چند روز ولي...
چند وقت پيش شيراز بودم كلي حرف مثل يه خطابه ميومد تو ذهنم و ميگذشت ... كاش بتونم بگم اونها رو ...
مغزم از تجمع اين حرفاي نگفته شلوغ شده ... منتظرم اين سد بشكنه و ... .دنبال يه روزن تو ذهنم ميگردم ...