تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

شنبه 19 خرداد1386

 

 

خداوند بي نهايت است و لا مكان و بي زمان

    اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

          و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد

                و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

                               و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

....

 

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا

         و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

              و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاك

                     و دست‌هايتان را از هرآلودگي در بازار

                               و بپرهيزيد از نا‌جوانمردي ها ، ناراستي ها ، نامردمي ها...

 

چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

            بر سر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

        در دكان شما كفه هاي ترازو يتان را ميزان ميكند

               و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند...

 

                                                                                                             ملاصدرا

          

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 16 خرداد1386

خلوت...

 

دعاي دسته جمعي رو دوست دارم ( البته جمعي كه مي دونن چي ميگن و چي مي خوان!) اصلا معتقدم توي جمع انرژي متراكمي وجود داره كه اثرش روي خود آدم چند برابره. ولي خيلي وقتا آدم دلش ميخواد تنها باشه با خدا !

يه وقتهايي هست كه نمي خواي به هيچ كس هيچي بگي يا اصلا نمي‌خواي حالتو براي هيچ كس توضيح بدي.... امروز از اون روزا بود! يه سرويس sms هست كه اگر به شماره 1000383 sms بزني يه جمله قشنگ و انرژي بخش برات ميفرسته. چشمامو بستم و از ته دل به خدا گفتم خدايا يه چيزي بهم بگو ! و به اين شماره يه sms زدم. اين جمله اومد: هيچ دعايي زودتر از دعايي كه انسان در غياب كسي مي‌كند مستجاب نمي شود!!

خيلي فوق‌العاده  بود!! خدايا چقدر حالمو خوب فهميدي ! الان فقط دلم مي خواد باهات تنها باشم ! پس حواست به من هست... چه حس آرامش بخشي ... ممنون

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 7:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 خرداد1386

روز تولد "ما "

 

 

حسي مثل همان روز

         گرم و تازه ، دريچه اي نيمه باز بر انتظاري نو‌جوانه زده!

....

مدتي ميشد كه حسي جاري و گرم در دلم سر بر‌مي آورد

    مدتي از حضورت در اطرافم ميگذشت كه نشانه هاي حضورت در قلبم آرام جوانه زد!

 من طوفان زده كه ناخودآگاه پي آرامگاهي ميگشتم

 از دور ساحل ميديدم و عذاب ميكشيدم!!

چيزي در دلم  وسوسه ميكرد، نهيب ميزد...

: " همان است، همان كه مي توانست باشد ولي نيست !"

خسته بودم از تلاش، از نرسيدن، از نيافتن، از سراب

   : " لابد خدا هم گاهي چيزهايي يادش ميرود !

                شايد مرا همين‌گونه «نيمه» مي خواهد!"

   دلم ميرفت كه ختم مذاكرات را براي هميشه اعلام كند!

  كه...

  تو وسوسه گر شدي براي آزموني دوباره..

     هر روز نزديكتر ، وسوسه انگيز تر

هر روز مشتاق تر ، ترسان تر!

      هر روز منتظرتر ، نگران تر!

   از پس پنجره ترديد و اشتياق، هر روز رفتن و آمدنت را مي پاييدم

   هر روز چشمانت را مي كاويدم

نگران ترم ميكرد

      اين حس مشترك شعله ور در دلها‌مان!

     تا...

 همان پنجشنبه كذائي

          تا همان ساعت 1:45

                  تا همان: « نوشتن بهانه می خواهد  ...

                                                                  و تو امروز همان بهانه ای... »

            همان كه بارها و بارها خواندمش و هر بار

          كمي ترس آلود‌تر

 احساسم مي گفت همان است كه بايد باشد

و  عقلم از اين همه « بهانه بی دليل »

               مي ترسيد

         تاب مي خوردم بين ترس و اميد

       ....

      ...

  

*****************

 و امروز 365 روز ميگذرد از آمدنت، از آن همه اشتياق و التهاب

      

    بهانه آن سياهه، دليل ادامه راه شد و دليل اين پيوند، بهانه شد براي زندگي، براي نفس كشيدن

 

 رفتيم و رفتيم

        « گاه با اشك گاه با لبخند »

               عاشق شديم ، دلتنگ شديم  يا دلگير يا تنها

         در سرازيري ها پرواز كرديم و از سربالايي ها گذشتيم

لحظه هاي سخت، لحظه هاي شيرين را يكي‌يكي زندگي كرديم

 

و پس هر سربالايي نفس گير، نزديك تر شده بوديم و عاشق تر !

        و پس هر طوفان متلاطم، تنگـ‌تر در آغوش هم بوديم و دلبسته تر!

عشق معجزه مي كند

و ما به اعجاز عشق ايمان آورده بودیم

 

 

و امروز همان روز است باز

       روز شروع «ما»، روز شروع داستان «من و تو » در سرنوشت هستي!

 

                      روزی که
                          :  
«... تو آمدی تا من نيمه نمانم »

 

نوشته شده توسط سحر در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 2 خرداد1386

 

اخراجي ها رو ديدم .

مي خواستم بدونم كسي كه يه زمان با چماق حرف ميزده با دوربين چطور صحبت ميكنه !

بخاطر ديد منفيم نسبت به ده نمكي اوايل فيلم رو با يه پيشداوري شديدا منفي ميديدم ، بعد سعي كردم فقط فيلم رو ببينم بدون توجه به اسمها !

از اونجا كه كارگردانش با فرهنگ « لمپني» خيلي خوب اشنا بود فيلم پر بود از خوشمزگيها و اصطلاحات و شوخيهاي اين تيپي ، كه شايد هيچ كس ديگه جز ده نمكي اجازه نداشته و نداره راجع به جبهه و رزمنده ها اينجوري حرف بزنه ،قصد نقد فيلم رو ندارم كه خودش يه بحث مفصله ، فقط يه چيز برام جالب بود : استقبال مردم از اين فيلم هم تو جشنواره هم تو سينما . چرا؟

فيلم موضوع جديدي نداشت ، همين موضوع رو كمال تبريزي خيلي واقعي تر و اثرگذارتر قبلا نشون داده بود ، جلوه هاي ويژه هم نداشت، صحنه هاي جنگيش خيلي ساختگي و ماكتي بودن ! كل فيلم مثل يه اين كمديهاي نود قسمتي بود كه مرگ قهرمانش هيچ اشكي رو به چشم هيچ كس نياورد! پر از شوخيهايي sms اي كه قبلا بارها همه شنيده بودن و پر از شوخيهاي چاله ميدوني!

 كلكسيون بازيگرهاشم فكر نميكنم دليل اين استقبال بوده باشه

به نظر من استقبال مردم دو تا دليل اصلي داشت :

1-       اسم كارگردانش : -كه همين موضوع من رو هم يه بار تا پاي صف فيلم برد ولي بخاطر تموم شدن بليط اين توفيق اجباري نصيبم شد كه براي ديدنش پول بليط ندم!-  شايد همه مردم، ده نمكي رو نشناسن ولي اگه لا اقل نصف تماشاچيهاش به اين دليل فيلم رو ديده باشن، نشون دهنده اينه كه مردم از اتفاقاي دور و برشون يه ذره خبر دارن و اسمهايي مثل ده نمكي و شاهكارهاي اون و همقطاراش رو از سال 76 يادشونه و اين خيلي خوبه !

2-       تقدس شكني : استقبال از اين فيلم يا ليلي با من است يا مارمولك يا زير نور ماه ( البته منظورم همرديف كردن اين فيلم ها با هم نيست خداي نكرده! J ) فقط نشون ميده مردم تقدس زده شدن! فكرنميكنم تو هيچ جاي جهان ديد عامه مردم راجع به رزمنده ها يا كشته هاي جنگيشون به اندازه ايران بد و منفي باشه! همش هم بخاطر اينه كه يه عده آدم مثل خود ده نمكي و الله كردم و دار و دسته حكومت ، همه چي رو نوشتن به پاي خودشون! حتي دفاع از وطن رو گذاشتن به حساب دفاع از « اسلام » و اسلام هم كه يعني حكومت! مردم ديگه از اين همه فرشته مابي رزمنده ها و شهيدا منزجر شدن، به قول همين فيلم انگار يه لشكر فرشته از اسمون فرود اومده بودن و رفته بودن جبهه براي ايران بجنگن!! استقبال از همچين فيلمهايي يعني اينكه بابا خود همين مردم زمان جنگ بودن و ميديدن چقدر ادما از ترس جبهه، خوشونو تو هزار سوراخ مخفي ميكردن ! ميدونن آدم عادي از كشته شدن ميترسه !  مي دونن خيلي ها به زور رفتن جبهه ! خيلي ها بخاطر ترفيع اداري بخاطر معافيت از خيلي چيزا بخاطر... رفتن ، مي دونن همشونم آدم بودن با تمام خصوصيات يك آدميزاد نه فرشته! آدمهايي كه شايد فداكار تر از بقيه بودن و حاضر شدن بخاطر دفاع از وطنشون جونشون رو هم بدن ولي در نهايت آدم بودن با همه ترسها و ضعفهاي يك آدم!

 وقتي يكي مثل ده نمكي كه چند سال پيش با چماق ميومد تو دانشگاهها و دانشجو ها رو با چماق به راه اسلام مياورد! تو اين فيلم به اون حاج آقا تپلي ( كه نظيرشو فراوون تو همه جا ميبينيم) ميگه : اين سليقه و نظر توه ، دين اين نيست ! حتي حرفش هم شايد دل مردم رو خنك ميكنه حتي اگه مفهمومي براي گويندش نداره ! وقتي مردم ميبينن ميشه حتي به جنگ هم خنديد وقتي ميشه به حاج آقاي مقدس نماي كوچه بازار خنديد حتي اگه فيلم تكراري و كوچه بازاري باشي ميرن ببينن !

 

به نظرم فيلم فقط همين دوتا نكته مثبت رو داشت : 1- كارگردانش به جاي چماق دوربين برداشته !

                                                                  2- كارگردانش فهميده مردم حالشون از اين دين انحصاري توخالي و آدمهاي مقدس خيالي بهم خورده !

جنگ براي مردم ما مقدس نبود! جنگ جنگه ، با همه صورتهاي نفرت انگيز و بيزار كننده اش . مردم از مديحه سرايان خشونت و جنگ متنفرن! مردم از نمادهاي كشتار و مرگ بيزارن!

كاش شهداي جنگي به اين راحتي براي مقاصد حكومت مداران مصادره نميشدن و مفهوم فداكاري مسخ نميشد!

گاهي فكر ميكنم تنها هدف اين حكومت اين بوده كه همه كلمات مقدس رو از مفهوم خالي كنه همه معاني با ارزش رو به خاك بكشونه و به جاش ضد ارزش ترين مفاهيم رو بريزه تو همون كلمات مقدس !  اينجوري براي عمل كه هيچ ، براي گفتن هم هيچ راهي نميمونه!...

 

 

 پی نوشت : امروز ۱۰ سال از روز دوم خرداد ۷۶ میگذره! فکر میکنید «جامعه مدنی» پیشرفت کرده یا پسرفت؟ قانون و قانون مداری و دمکراسی...

به نظرتون اینکه قانون و پاسخ گویی شده ورد زبون حکومت مداران پیشرفته یا تهی کردن واژه ها؟!

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 8:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •