تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

یکشنبه 31 تیر1386

...

 

۷...

 

دو ماراتن ... من حق کم آوردن ندارم.هر روز سر یه پیج تازه . نمی دونی پشتش چه خبره.

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 30 تیر1386

دو استقامت

 

 

۸ ....

گاهی زندگی مثل دو سرعت می مونه باید با سرعت تمام بدویی تا برسي و بعد آرامش...

گاهی هم مثل دو استقامته! ميدويي، خسته ميشي ولي بازم نمي‌رسي ...

زندگی همه جور امتحان از آدم میگیره... اگه قبول نشی اگه کم بیاری ، دوباره و دوباره باید دچارش شی .. تا بالاخره یاد بگیری.

 زندگی پر از چیزای جدیده . فقط باید یاد گرفت . یاد گرفت و یاد گرفت...

 

پی نوشت : چند روزه که وقتی یادت میفتم تنم گرم میشه و ضربان قلبم تندتر میشه ، یاد همون کلبه  میفتم...

 

نوشته شده توسط سحر در 5:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 28 تیر1386

9 روز مونده

 

 

* يه شمارشگر معكوس براي خودم ميذارم . از 10 معكوس مي‌شمارم. به صفر كه رسيدم حتما يه اتفاق خوب ميفته ... *

 

10...

 

 

پي نوشت : اين يكي از قشنگ ترين sms هاييه كه دستم رسيده : « آنچه كه هستي هديه خداوند به توست و آنچه كه مي‌شوي هديه تو به خداوند. پس بي‌نظير باش »

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 24 تیر1386

قهوه تلخ

 

دنیا تلخ شده . دنیا رو نمی دونم زندگی دور و برم تلخ شده! مردم به تلخی عادت کردن! «ما» به تلخی عادت کردیم . مردم یواش یواش از تلخی خوششون میاد! «ما» کم کمک از تلخی خوشمون میاد!! مردم دارن عاشق قهوه تلخ می شن بی شیر و شکر! هیچ وقت باور نکردم کار ادمهایی مثل صادق هدایت و فریدون جیرانی توی بزرگ نمایی و وحشتناک تر نشون دادن دنیا باعث از بین رفتن بدیها بشه! یکبار برید سالن سینما و فیلم پارک وی رو ببینید . مردم انگار دارن کمدی نگاه می کنن! نمی فهمم خندیدن به یک تلخی اغراق شده و ساده لوحی بی منطق و سر هم بندی داستانی نشونه بدیه یا خوب؟!!! دنیای ما به اندازه کافی تلخی داره . مردم بیشتر به شکر احتیاج دارن تا قهوه ترک تلخ تلخ! کاش هر کس می تونست فقط یه قاشق شکر به این دنیا اضافه کنه . کاش به جای تلخی می شد فقط به شیرینی فکر کرد، بعضی وقتها ندیدن لازمه، بزرگ کردن یه نقطه کوچولوی امید توی این دنیا لازمه، امیدواری بچه گانه لازمه … دهنم طعم گس بی مزگی میده. موقع برگشتن توی تاکسی که نشستم بلند سلام کردم ، گفتم یه قاشق شکر شاید… راننده فکر کنم محض جلوگیری از گناه بی جواب گذاشتن سلامم! توی دل و زیر لبی چیزی گفت ، با خودم فکر کردم دنیا فقط به شکر احتیاج داره قهوه توی دست همه هست… بی اغراق هم، همه دهنشون تلخه تلخه!احتیاج به بزرگ نمایی نیست. گاهی هوس دوباره شنیدن قصه های شاه پریون مامان بزرگم رو می کنم! همونها که ته همش، همه به خوبی و خوشی زندگی می کردن! همون چیزایی که از زندگی همه پر کشیده و رفته توی قصه ها، همون قصه هایی که توش کلاغه همیشه به سرو سامون میرسید. اگر این قصه ها بچه ها رو خواب کنه بهتر از اینه که بچه ها از دیدن شکنجه شدن یه آدم خندشون بگیره … برای برادرم قصه ماهی سیاه کوچولو رو خریدم ، ترجیح می داد کمبات بازی کنه تا بشینه این کتاب رو بخونه… دهنم تلخ بود، در خونه رو که باز کردم یه لبخند نقاشی کردم روی لبام و سلام کردم، فکر کردم یه قاشق شکر، مصنوعی اش هم بهتر از قهوه است... چه جوری میشه شکر ریخت توی قهوه این دنیا ؟ حاضر نیستم بذارم تلخی به مذاقم خوش بیاد… بلند شدم یه لیوان شربت درست کردم که بخورم. یه شربت شیرین. شاید …. ولی نشد!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 11:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 تیر1386

من....

 

 

اين روزها يه كارهايي مي كنم كه خودم رو متعجب مي كنه...

امروز صبح آزمايش خون داشتم. ديشب شام نخوردم ولي هر چي قرص ويتامين داشتم خوردم! ويتامين ث و اي و آهن ! صبح هم نزذيك 7.5 ديگه احساس كردم ضعف كردم يه چايي با قند خوردم! نمي دونم بده يا نه! حالا احتمالا نتيجه آزمايش يه خون پر و پيمونه كه هيچي كم نداره!!! شايد بخاطر همين بود كه وقتي كارم تموم شد و راه افتادم، توي راه احساس كردم دستم خيسه نگاه كردم ديدم از لابه لاي انگشتام خون جاريه!! خلاصه چسب و پانسمان كردم و الانم دارم اينا رو با دست چپ مي نويسم تا تكرار نشه!

فكر كنم تمام بدنم حتي رگام لوس شدن...!!

هيچوقت از بهم ريختگي خودم اينقدر معذب نشده بودم....

 

پی نوشت برای رفع نگرانی دوستان : من خوب خوبم بابا. فقط خونم یه کوچولو دیر بند اومده بود. همین.گفتم که خونم یه ذره پر ویتامین شده بود و زورشم زیاد . الان هم دیگه با دست راست دارم تایپ میکنم.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 8:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 18 تیر1386

داستان دنیا

 

 

How long does it last?

Can love be measured by the hours in a day?

I have no answers now

But this much I can say

I know I'll need her until the stars all burn away

And she'll be there

 

 

 

اين جمله ها رو همه شنيديد لابد .يك قسمت از آهنگ  Love story . دارم فكر مي‌كنم قصه عشق همه جا براي همه آدمها توي همه‌جاي دنيا فقط يه قصه يكسانه با لهجه ها و زبون ها و رنگ هاي مختلف ...

مطمئنم خدا دنيا رو با همين داستان آفريد. همه دنيا رو با قصه عشقش آفريد.

بخاطر همينه كه :

وقتي به ستاره ها نگاه مي‌كني، دلت تنگ ميشه و پر ميكشه به سمت كسي كه دلت دستشه

وقتي به سكوت شب گوش مي‌كني دلت تنگ ميشه و پر ميكشه به سمت كسي كه دلت دستشه

وقتي دريا رو ميبيني و صداي موج ها رو ميشنوي دلت تنگ ميشه و پر ميكشه به سمت كسي كه دلت...

وقتي يه آهنگ قشنگ ميشنوي ( بعضي از اهنگها و كتابها و .. به نظرم الهام خدا به دل آدمهاست و مطمئنم سرشار از اون عشق ابدي و ازلي )، دلت تنگ ميشه و پر ميكشه به سمت كسي كه ...

وقتي يه دشت بكر و بي انتها ميبيني، دلت تنگ ميشه و پرمي‌كشه به سمت ....

وقتي آسمون صاف با چند تيكه ابر كه جلوي خورشيد نارنجي رو گرفتن ميبيني، دلت تنگ مي‌شه و پر ميكشه....

وقتي بوي خاك بارون خورده رو احساس ميكني و رقص دونه هاي بارون رو از پشت پنجره ميبيني، دلت تنگ ميشه و...

وقتي صداي خرد شدن برگهاي پاييزي رو زير پات ميشنوي، دلت...

 

اصلا خدا اينا رو براي ما خلق كرده يا خودش؟!

 

پيوست خصوصي! : اين نوشته مربوط به حرفاي امروزمون نيست . شنيدن آهنگ Careless whisper و         Love story اينها رو نوشت!

 

نوشته شده توسط سحر در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 16 تیر1386

تلاطم

 

 

نقاب نقاب نقاب...

زندگي‌ام پر از نقاب شده ، نقاب مهربوني ، نقاب سرخوشي ، نقاب خوشدلي ، نقاب صبوري، نقاب شكست‌ناپذيري، نقاب ...

گاهي خود واقعي‌ام نفسش تنگ مي‌شه،عصيان ميكنه!

نه! خود واقعي‌ام همون چيزيه كه اسمشو نقاب گذاشتم و گاهي يه خود غير واقعي سر مي‌كشه از ته وجودم و همه چي رو توفاني مي‌كنه! مي‌خواد خلاف همه قانونهاي طبيعي و روال مورد انتظاركار كنه،حرف بزنه، احساس كنه!مي خواد همه مرزها رو بشكنه و هرجوری که شده چيزي رو كه مي خواد به دست بياره!

 چه عيبي داره اگه آدم دلش بگيره و بخواد در مورد سرنوشتش با خدا جدي صحبت كنه و ازش دليل بخواد؟! چه اشكالي داره كه يهو احساس كني لحظه‌هاي زندگيت داره حروم ميشه و از اين همه سستي عصباني شي؟ چه اشكال داره احساس كني بخاطر همه خط و مرزهايي كه ديگران برات كشيدن داري نفستو تنگ مي‌كني و توي يه قفس دست و پا مي‌زني و توي رويا براي خودت بال پرواز نقاشي مي‌كني و اميدواري "يه روزي" پرواز كني . كي؟ چه روزي ؟ چه جوري؟  چه اشكالي داره اگه وقتي داري سازتو ميزني يهو احساس كني تمام صورتت خيس شده و داري بخاطر يه عالمه حس پيچ در پيچ و مبهم از ته دل گريه مي‌كني؟ اونوقت تازه آرزو ميكني كاش اينقدر ساز زدن بلد بودي كه بتوني ساز دل خودتو بزني ولي مي‌بيني فقط آهنگهايي رو مي‌توني بزني كه از رو كتاب حفظ كردي و بهت گفتن بزن، " پيش درآمد دشتي " سه ضرب، چهار ضرب ... ؟ ( پيش خودت مي‌گي اين آهنگ براي اون دليه كه اونو ساخته نه براي من،به خودت مي‌گي زود باش ياد بگير. اينقدر كه آهنگ دل خودتو بسازي ...شايد اینجوری سبك شي ... ولي الان دستت بسته است نميشه ! آهنگ ديگران رو بزن فعلا ، به سازشون برقص فعلا!...) .

چه اشكالي داره از تنبلي خودت عصباني شي ؟چه اشكالي داره بشيني يه بار زندگيتو از اول مرور كني و از اين همه ملاحظه و رودروايسي خودت از بچگي تا الان عصباني شي ؟ چه اشكال داره دلواپس آيندت باشي ؟ اشكال داره كه از لحظه نيومده بترسي؟ اشكال داره دلتنگ شي؟ اشكال داره دلت بگيره بدون هيچ دليل خاصي ؟ يا شايد بهتر بگم بدون هيچ دليل منطقي؟ اين عصيان‌هاي گاه به گاه دل آدم اشكال داره؟

دلم يهو مي‌گيره از عالم و آدم و احساس خلا مي‌كنم.انگار يه "مَد" تو وجودم اتفاق ميفته!همه چي رو ميكشه توي خودش! اونوقته كه دلم مي‌خواد دستامو بگيري و همرام باشي. كمكم كني كه بيام بالا روي اب كه طوفان تموم شه كه غرق نشم... ولي ميترسم كه تو رو هم گرفتار اين تلاطم كنم. شايد بهتر باشه از دور نگات كنم. اينجوري لا اقل نگران تو نمي‌شم! ميشه اين تلاطم درونم رو يه كم تاب بياري؟ از دلتنگيم (حتي وقتي كنارمي ) تعجب نكن ! دلتنگي من براي همه روياهاييه كه رويا موندن. اشكام نشونه ناراحتي نيست! دلم بدجوري داره باهام حرف ميزنه! خودت مي‌دوني كه وقتي دلم طاقت اين همه حس متفاوت رو نداره اينجوري خالي ميشه! اشكالي داره كه دلم بعضي روزها به تلنگري تنگ ميشه وبي‌تاب و بعد مي‌باره؟! از شنيدن يك آهنگ تا ديدن صحنه اي از یه فيلم تا خوندن يك كتاب تا شنيدن خبر جلسه‌ات؟!!

دلم يه ذره ابريه اين روزها، يه خرده رعد و برقي و يه ذره باروني ، ولي بدحال نيست.

باراني بايد تا رنگين كماني برآيد... مگه نه ؟

فقط نوازش نگاهتو( نه كه چشم، نگاهي كه فقط مال منه!... ) لحظه‌اي ازم نگير، نقطه روشن اين آسمون ابري كه دلگرمم مي‌كنه براي رسيدن به روزهاي آفتابي...

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 13 تیر1386

       

 

        ·          .......

·          چند روزي رو به امنيت اجتماعي مردم گير دادن و حسابي از بين بردنش!

·           بنزين گرون شد  : قيمت همه چيز رفت بالا

·          بنزين سهميه بندي شد : قيمت همه چيز به آسمون چسبيد!، صف تاكسي ها طولاني ترشد، مردم براي رفتن به بيمارستان و فرودگاه و ... مشكل پيدا كردن، بعضي شهرها شلوغ شد،  ساعت كاربعضي شركتا ( مثل ما )كلا بهم ريخت!!.... زندگي مردم زير و رو شد!

·          پالايشگاه كافي نداريم و كشوري كه روي نفت خوابيده از خارج بنزين وارد ميكنه. اگه تحريممون كنن مملكت فلج ميشه ! عوضش 50 ساله داريم پول به جيب اين و اون ميريزيم و.يه نيروگاه چند مگاواتي اتمي ميسازيم! فعلا هم كه همه رفتن و احمدي نژاد مونده و نيروگاش!

·          تورم ديگه توي دو رقم هم جا نميشه!

  • امروز هم ميهن دوباره توقيف شد!
  • نرخ آزاد بنزين لابد به زودي اعلام ميشه و دوباره يه شُك ديگه به جامعه !
  • "دلارام علي" بخاطر حضور در يه تجمع آرام و تلاش براي احقاق حقوق فراموش شده زنان به دوسال و ده ماه حبس تعزيري و 10 ضربه شلاق (؟) محكوم شد!!!
  • مردم دارن له ميشن ولي آرومن! هيچ كس چيزي نميگه ! يكيش خود من ! نشستم فقط نگاه مي‌كنم و تعجب ! يعني هيچ كاري نمي‌شه كرد؟ ميشه كرد؟ چه كار؟؟؟؟؟؟ خسته شدم از اين همه بي حاصلي! مثل مرداب شديم، راكد و آروم ... راه چيه ؟ از اين انتخابات به اون انتخابات ؟! راه ديگه اي نيست؟ احمدي نژاد نماد سردرگمي يه ملته! ملتي كه رهبر نداره ! ملتي كه منتظر رهبره! خاتمي وقتي حرف زد باورش نميشد اين همه راي بياره ولي مردم انگار منتظر بودن يكي بياد و حرفشون رو بزنه ! ولي حيف كه زيادي درگير حفظ شان نظام شد! حالا احمدي نژاد رئيس جمهور منتخب ملت ايران ؟؟ هيچ كس بيدار نيست انگار.يه جرقه هايي تو تاريكي گاهي مياد و بعد خاموشي. همه خوابيم . دارم منزجر ميشم از اين همه سستي و بي حالي !! چه بلايي سرمون اومده ؟

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 2:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 5 تیر1386

دوباره

 

 

مثل آدمي كه يك ماهه راه نرفته و حالا كه مي‌خواد بلند شه احتياج به نرمش داره من هم براي دوباره نوشتن بايد هر روز كم كم شروع كنم دوباره J

خسته شدم از اين همه ننوشتن و تنبلي!

ديشب داشتم سريال مدار صفر درجه رو مي‌ديدم . اين قسمتاش انگار فقط توضيح اين واقعيته كه شرايط سخت و وحشتناك مثل جنگ باعث مي‌شه كه هر كسي خودش بشه! بدون نقاب ! باعث مي‌شه خود واقعي اش معلوم شه .آدمهاي «خوش طينت» مي‌شن «فرشته» و آدمهاي «بد طينت» مي‌شن «شيطان» ! هركس ميشه خود اغراق شده اش .

يه بار ديگه هم اينو شنيده بودم : آدمها مثل ليمو ميمونن. از بيرون شبيه همن، ولي وقتي فشارشون ميدي اوني كه ترشه ، ترشيش بيرون مياد و اوني كه شيرينه شيرينيش تراوش مي‌كنه!

هيچ‌وقت توي شرايط خيلي سخت به رفتاراتون دقت كردين ؟...

 

پي نوشت : الان دعوت فرزانه عزيزم رو ديدم .راستش اين ايرانيا خداييش وقتي به يه چيزي مي‌چسبن ديگه ول كن نيستن J به اين مي‌گن پشتكار ! اين بازي ها از شب يلدا شروع شد و ...

فكر كنم بايد اسم چند نفر كه توي زندگيم تاثير گذاشتن رو بگم ، همونطور كه گفتم چون احتياج به نرمش دارم فقط اسمشون رو مي گم بدون توضيح :

1-       مادر و پدرم  خيلي

2-       يه عشق قشنگ كه خودش مي‌دونه چقدر تغييرم داده و رنگ زندگيمو عوض كرده...

3-        يك عالمه كتاب خوب

4-       يك دوست قديمي كه خيلي وقته تقريبا دوستي‌مون قطع شده !

5-       برادرم به يه روش ديگه !!

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •