چهارشنبه 31 مرداد1386
يه لحظه مغزم رو خاموش كردم! احساس كردم ديگه صداش دراومده تو سر بالايي J
اضطرابها و فكرهاي مختلفي توي كلم هست كه نميخوام بهشون رو بدم ولي وجود دارن و يه ذره از ظرفيت دل و مغزم رو اشغال كردن ( يه ذره از يه ذره بيشتر ! )
دلم ميخواد اينجا لا اقل فقط فهرست مهمترين هاشون رو بگم فكر كنم يه بار كه يه جا بيرون بريزن كمتر ميشن :
1- امتحان نظام مهندسي خيلي عقبم . وقتي كتاب رو مي ذارم جلوم از ديدن حجم نخونده مطالب تمركزم كم ميشه و حواسم بيشتر به شماره صفحه ميره تا خود مطلب!
2- ترجمه هام همش مونده و هنوز جوابي به ناشر ندادم
3- كلاس سازم باز اين هفته مي دونم كه عقب مي مونم. بر خلاف هفته پيش تمرين نكردم!
4- كار بابا هم ديگه بدتر! نه اينترنت درست حسابي دارم نه وقت درست حسابي تر. هيچ رئيسي كارشو مثل باباي من پيگيري نميكنه . تقريبا هر چند ساعت در جريان قرار ميگيره كه تا حالا چه كار كردي. منم عذاب وجدان دارم كه نمي تونم مثل يه دختر خوب كمكش كنم و به دردش بخورم L
5- دندونم يه ريز حواسمو به خودش جلب كرده تازه زبونم هم نمي دونم جوش زده يا زخم شده يا ملتهب. خلاصه اطراف گلوم هر چي بوده ملتهب و سوزناك شده ! چيز خاصي هم نيست فقط التهابه فكر كنم.
6- كاراي مناقصه هاي شركت پيچيده بهم و يه پروژه چند ميليارد دلاري!! وابسته به چند تا ورقه كه چند تيكش رو من بايد حتما امروز تموم ميكردم ( تموم نشد ميذارم فردا، فردا هم تا 8 صبح وقت دارم! )
آخيش الان يه ذره بهتر شدم !. واقعا خودم رو براي فكر وبلاگ زدن تحسين مي كنم! روش خوبي براي تخليه شدنه گاهي اوقات!
حالا يه چيزي كه از ديشب تصميم داشتم راجع بهش بنويسم و اينقدر مطلبم طولاني شد كه ديگه وقت نميشه بگمش! فقط يه ذرش اين بود : اگه تونستيد حتما حتما فيلم زندگي Adel Hugo رو ببينيد. بعدا راجع بهش بيشتر ميگم. وقتم تموم شد!
دوشنبه 22 مرداد1386
هدیه فراموش نشدنی
« يه توضيح براي پست قبلي : روز صفر نقطه صفر نبود. رسيدن به شماره صفر بود كه شروع يه اتفاق خوب بايد ميشد كه شد. روز صفر روز صفر شدن دلنگراني ها بود.روز صفر يعني روز موعود. يه روز كه نمي دونستم چيه ولي منتظرش بودم...
كاش زودتر شروع به شمارش معكوس كرده بودم...
چهارشنبه روز زندگي توي رويا بود، شايد هم زنده كردن رويا بود. مثل يه منظره كه از پنجره كوچيك كلبه روياهات ببيني. كه تشنه ترت كنه و مشتاق تر كه دلخوشترت كنه و بيتاب تر...
فقط اينو مي فهمم كه اينبار با دو روز دور شدنت يه حس ديگه توي دلم ولوله كرده، حس خالي شدن. روحم ديگه فقط كنارت نيست ، ديگه با تو يكي شده! مرزي نيست كه موقع رفتنت بودنم رو تقسيم كنم به بي تو و با تو. ديگه يا هستم با تو يا نيستم بي تو! احساس ميكنم خودم هزار كيلومتر از خودم دور شدم . انگار اون هواپيما به جاي تو ،منو هر لحظه از خودم دورتر ميكرد... انگار هستي ام رو توي مشتم ريختم و سپردم به آسمون... دلتنگي نيست،اسمش شايد خلا باشه...»
اينها رو 10 روز پيش نوشته بودم ولي اونموقع وقت نشد بذارم تو وبلاگم از بس كه اتفاقات غير منتظره عجيب غريب پشت سر هم اتفاق افتاد!! انگار دوام اون صفر به اندازه طول تمام خستگيهاي قبلش بود!
اون دو روز، تبديل به يه هفته دوري شد، اينبارمن باعث دوري بيشتر شدم! از هم دور شديم به اندازه 2 ساعت اختلاف ساعت ( واحد اندازه فاصله زميني!). وقتي نشستم توي هواپيما انگار تمام اضطراب زمين با من بود! دلتنگي و بيقراري و خستگي هم اضافه شده بود. نصفه شب بدجوري دلم ميخواست صداشو بشنوم انگار ميخواستم براي چند روز دوري صداشو توي مغزم ذخيره كنم! ميخواستم موقع دوري و دلتنگي آذوقه داشته باشم! هرچند نوشتههاشو برداشته بودم ولي ... اون هم خوابش نبرده بود!. روي صندلي نشستم كمربندو بستم، داشتم براش مينوشتم كه... اسمشو روي گوشيم ديدم! خدا چه زود دعامو مستجاب كرد و صداشو يه بار ديگه بهم داد! اينبار صدايي كه خيس بود، پر از بغض دلتنگي و اشك دوري ... خداحافظي از يه راه خيلي دور براي يه مسافرت دورتر ... . هواپيما از زمين كنده شد. چشمامو بسته بودم .مثل نوار صداشو هي از اول ميذاشتم و گوش ميكردم. دلتنگيشو حتي صداي اشكاشو هي از اول و از اول گوش ميكردم و دور ميشدم!! ....
.....
موقع برگشتن فقط يه آرزو داشتم يه آرزوي بزرگ و غير قابل دسترس!...
باورم نمي شد ولي اين آرزوم هم برآورده شد! فوق العاده بود از فوق العاده هم عجيب تر!... محشر بود! مثل آب تني بعد از يه روز كار سخت، آرامش دهنده بود. مثل صداي موج دريا، پر از انرژي بود، مثل رنگين كمان بعد از بارون رنگ به رنگ بود، مثل ... اصلا مثل هيچي نبود هيچ چيزي به قشنگي و غير منتظرگي و آرامش بخشي و گرماي اون روز نبود. اگه زندگي يه دكمه PLAY BACK داشت ، اون روز رو چند بار زندگي ميكردم... اون روز يه هديه بود از آسمون ... يه هديۀ فراموش نشدني.
سه شنبه 2 مرداد1386
و بالاخره صفر
... و صفر!!
ديروز صفر شدم !
ديروز توي چشماش آبتني كردم . نه! موج سواري بود ...
ديروز يه لحظه ايستادم، يه لحظه نشستم ، يه لحظه نگاه كردم ... آرامش...
ديروز دستمو به دستش دادم، قلبمو به نگاهش...
ديروز صفر شدم . از اول ...
ديروز دوباره عاشق شده بودم و معشوق
ديروز همه چي نگاه بود و حس
ديروز مي ديدم مي شنيدم حس مي كردم ...
ديروز همون لحظه مغفول خوشبختي توي شلوغي زندگي بود
هرچند نيمه تمام ، پر حسرت، پر آرزو ، پر خيال.
ديروز همون بود كه بهش احتياج داشتم : روز صفر ...
يادم باشه هروقت خسته شدم ، بلند بشمارم تا به صفر برسم !
يادم باشه قدر بيتابيهاي دلم رو بدونم.
يادم باشه قدر نمناكي نگاهت رو بدونم.
يادم باشه قدر لحظههاي ناب خوشبختي رو بدونم.
يادم باشه قدر دلتنگيهاي تو رو بدونم.
يادم باشه كه يادم نره «عاشقم» .
يادم باشه كه يادم نره «عاشقي» .
يادم باشه كه «عشق» يعني تنها نقطه روشن اميد وقتي همه چي سرد و تاريك ميشه.
ديروز همون بود كه بهش احتياج داشتم ...
روز صفر...
پی نوشت : این نوشته رو دیروز باید میذاشتم.ولی وقت نشد...
. البته فرقی نمیکنه هنوز هم اون حس همراهمه .حس صفر شدن