تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

سه شنبه 27 شهریور1386

یه سحری عجیب

 

وقتي موقع سحر تنها باشي  هزار جور اتفاق ممکنه برات بيفته. يكيش اينه كه قوه تخيلت بالا مي ره. سكوت، تنهايي، دعاي سحر با صداي خيلي آروم و يه عالمه وقت اضافي براي فكر كردن، باعث ميشه خيالاتي بشي…

مثلا ممكنه دلت بگيره كه تنهايي، آخه هميشه از تنها غذا خوردن بدت ميومده اونهم صبحانه يا سحري كه اشتهاي غذا خوردن هم نداري. بعد یه ذره بغض کنی ولی سعي كني جلوي بغضتو بگيري، بعد يهو يادت بيفته كه خدا مثل بنده هاش بي صبر نيست پس مي‌توني خودتو پيشش هر چي ميخواي لوس كني! بدون اينكه حوصله اش سر بره و ازت عصباني شه … بعد شروع كني توي دلت غر زدن كه چرا بايد توي اين تنهايي بلند شي و به زور چند تا لقمه توي گلوت فرو كني… اصلا چرا بايد همش منتظر يكي باشي كه تنهاييتو پر كنه؟ چرا بايد دلتنگ شي؟ چرا همش بايد منتظر باشي؟ هزار تا چرا و چطور و چه جوري...

…. اونوقت يهو با همه وجودت احساس كني كه دلت مي خواد اون يكي صندلي پشت ميز رو بكشي جلو! انگار خدا مي‌خواد كنارت بشينه !! بعد از دست خودت عصباني شي كه باز خل شدي از تنهايي، ولي يه چيزي توي دلت به عقلت گير بده كه يه دقيقه ساكت شو !… به دور و برت نگاه مي‌كني: خالي، تاريك ، ساكت. دستتو ميذاري زير چونتو به صندلي جلوت نگاه ميكني … يعني هستي؟ اينجايي؟ مگه ميشه؟ اينهمه آدم الان باهات كار دارن الان لابد سرت خيلي شلوغه… بعد يه حس شيطاني مياد سراغت : اصلا شايد چون من تنهام اومده پيشم. يقيه كه تنها نيستن! اونوقت انگار دلت خنك ميشه! انگار از اينكه بقيه الان نمي دونن كه چقدر تنهان و خدا پيش توه لذت مي‌بري! ( مي بيني خدا؟ چه بنده هايي داري ؟ حتي تو رو هم فقط براي خودشون مي‌خوان!... ) و يه ذره بغض...

 اذان ميشه وضو ميگيري ، دراتاقت  رو مي بندي، پنجره اتاق رو باز ميكني، از سرما ميلرزي، چادر رو دور خودت ميپيچي، چراغ رو خاموش ميكني و … الله اكبر.  تا زبونت به بخشنده مهربان ميرسه بغضت باز ميشه چند بار تكرار ميكني همو كه بخشنده مهربان است.. همو كه بخشنده مهربان است همو كه… تو دلم مي پرسم: خدا نمازم باطل ميشه اگه اين يه جمله رو صد بار ديگه تكرار كنم؟ انگار زبونم گير كرده ، انگار گير روحم باز شده! انگار سد دلم شكسته!… به راه راست ... راه كساني كه به ايشان نعمت دادي…. تنها از تو ياري مي جوييم …واقعا؟؟؟ دروغ؟!  به سجده ميرسي …. خدايا بذار فقط به تو التماس كنم. به هيچ كس به هيچ كس جز خودت محتاجم نكن. تو كه بنده هات رو ميشناسي، تا ميفهمن بهشون احتياج داري مي ترسن . نذار به هيچ كس جز تو … بلند ميشم مي‌شينم دوباره سجده ،ديگه فقط تمام سعيم رو ميكنم كه صداي هق هقم كسي رو بيدار نكنه... به اشكام كه دونه دونه روي زمين ميريزن نگاه ميكنم قشنگن به نظرم! دوباره  بخشنده اي و مهربان … ببخش اگه ضعيف بودم گاهي خدا ، ببخش اگه فقط در برابر تو عصيانگر و بي ملاحظه حرف زدم! ببخش اگه نا شكر بودم اگه هستم ، ببخش اگه بهت شك كردم اگه مي كنم،  ببخش اگه ازت عصباني شدم اگه مي شم،  ببخش اگه خيلي وقتا بي توجه بودم اگه هستم، … ولي ازم نا اميد نشو. خداي من، من مي تونم هموني باشم كه تو مي خواي. من از خودم مطمئنم . تو هم اطمينان داشته باش، ولم نكن، عصباني نشو، دلگير نشو، قهر نكن، دستمو نگه دار، توي قلبم بمون، حتي اگه به اندازه تو جا نداره و وقتي يه لحظه مياي كنارش اينجوري به آه و ناله و زاري درمياد.

براي شايد دومين يا سومين بار توي عمرم دلم نمي خواد به سلام ته نماز برسم . حرف مي زنم فارسي عربي توي دلم هر جور كه مي خوام . اونم گوش مي كنه. از لرزه‌هاي قلبم مي‌فهمم، از بي‌تابي اشكام مطمئنم كه داره توي تنم نفوذ ميكنه. خودم گفتم بيا توي دلم حتي اگه منفجر شه.

اين همه اشك كجاي دلم جمع شده بود؟ يه لحظه فكر ميكنم امروز حتما خيلي تشنه ميشم، آخه اينقدر كه اشك ريختم آب نخورده بودم. خنده ام ميگيره.. حتي از اشك ريختنم مي ترسي دختر؟

خدايا خيلي خوبي! اينو از ته قلبم حس كردم . همين برام كافيه. ديگه دوست ندارم براي بقيه توضيح بدم كه مي دونم از حرفام ناراحت نميشي. مي بيني خدا؟ وقتي بهت شك مي‌كنم، وقتي مي ترسم، وقتي ازت دلخور مي‌شم !بهم نزديك تر ميشي.. بهم مي چسبي.. دستمو ميگيري! هزار تا نشونه ميبينم دور وبرم از حرف زدنت با من ولي وقتي به بقيه مي‌گم بهت شك كردم با من قهر مي‌كنن!

امروز احساس پوست انداختن دارم! اينقدر بغض كردم و نتونستم جلوي اشكاي بي هوامو پشت ميزم بگيرم كه براي جلوگيري از آبرو ريزي احتمالي زدم بيرون! ... هواي سردت كه بهم خورد يه ذره دلم آروم تر شد. اشكامو نگه دار براي خودت خداي خوبم. نذار هيچ كس ديگه ببينتشون. بذار هروقت دوباره من و تو تنها شديم توي قلبم موج بنداز... تلاطم روحم رو فقط تو درك مي كني و حق داري ببيني.  

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 24 شهریور1386

روزه

 

ماه رمضون هم شروع شد . هنوز درست نمي دونم فلسفه ماه رمضون و روزه گرفتن چيه ؟ 

گشنگي كشيدن ؟ به فكر گرسنه ها افتادن ؟ يه جور مراسم دسته جمعي ؟ يه رسم متداول قديمي كه چون خدا گفته، بايد رعايت كرد؟  نشون دادن اطاعت از خدا ؟ يه ثوابي بردن و رفتن به بهشت ؟!...

براي من كه فقط يه تمرين اراده است. يه جور تمرين تصميم گرفتن. روزهايي كه روزه ام تصميم مي‌گيرم كه پشت سر كسي حرف نزنم، دنبال عيب و ايراد كسي نگردم ، عصباني نشم، ... نه از ترس عذاب جهنم، نه از ترس نرفتن به بهشت، بلكه بخاطر اينكه مي دونم همه اين كارها يه موج منفي رو دور و برم توليد ميكنه و باعث مي‌شه توي بدتر شدن دنيا من هم شريك بشم ! براي اينكه مي‌دونم بد بودن خيلي اسونه و خوب بودن به يك عالمه تلاش و تمرين احتياج داره. روزه براي من يه تمرين زندگيه.

گشنگي يه يادآوريه فقط!  يادم ميندازه كه تصميم گرفتم به چيزهاي بد فكر نكنم. يادم ميندازه كه بايد تا جايي كه ميشه  بايد خوب باشم. يادم ميندازه كه دور و برم يه عالمه آدم هستن كه به من، انرژيم ، احساسم، توانم و وجودم احتياج دارن، يادم ميندازه كه من يه تصميم گرفتم و بايد بهش پايبند باشم...

هدف گشنگي نيست، گشنگي يه تلنگر هر لحظه اي به منه كه يادم بندازه سعي كنم يه ذره بهتر باشم.

خيلي سخته! هنوز نتونستم يه روز كامل رو توي عمرم « روزه » بگيرم! :(

 امسال هم سعي مي‌كنم...

 

نوشته شده توسط سحر در 9:5 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 19 شهریور1386

ده بالا دست

 

 

بي‌گمان در ده بالا دست چينه ها كوتاه است

  مردمش مي‌دانند كه شقايق چه گلي است

   غنچه‌اي مي‌شكفد اهل ده باخبرند...

 

                                       سهراب سپهري

چقدر دلم مي‌خواد برم همون ده بالا دستي كه سهراب مي‌گه ...

همون جا كه مردم، دانه هاي دلشان پيداست

 همون جا كه خاك موسبقي احساس تو را مي‌شنود

   رو به همون وسعت بي واژه ...

معني اين مي‌شه فرار؟ فرار از مردم دور و برم؟ نه. فرار نيست . فقط خسته شدم از محيط دور و برم.

دلم همون كلبه امن روياهام رو مي‌خواد. ساكت، آروم و بي‌نگراني، بي‌انتظار.

وقتي چيزي نداري نگرانش هم نيستي وقتي چيزي رو بدست مياري همش نگران از دست دادنشي . دائم ميدوي، تلاش ميكني، خودتو مي‌خوري و اونوقت يه روز مي پرسي : چرا....؟!

دلم الكي گرفته. من كجاي زندگيم ايستادم؟ جاي خودمم؟ جام درسته؟ واقعا همين جا بايد مي بودم؟

احساس ميكنم خيلي چسبيدم به زمين... دلم پرواز مي‌خواد. جدا دلم آسمون مي‌خواد. دلم جرئت باز كردن بالهام رو مي‌خواد. انگار دارم براي همه زندگي مي‌كنم جز خودم. مواظبم هيچ كس ناراحت نشه جز خودم! بابا مامان دوستام همكارام . نمي دونم شايد زيادي به خودم گير مي‌دم.

بهر حال بدجوري هوس رفتن به ده بالا دست رو كردم.كاش آدرس هم داشت اين ده بالا دست...

كفشام رو پام ميكردم يه كوله پشتي كه توش يه ذره آب و يه خرده نون هست مينداختم رو دوشم و يه هفته گم و گور مي‌شدم. بد نيست گاهي آدم بره گم شه. نه ؟ J

 

 

پي نوشت در پاسخ به يك دوست: من اتفاقا طبع عصيان گري دارم. شايد حتي بيش از حد به رفتارهاي انقلابي و اعتراض و فرياد گرايش دارم! ولي اين رو هم مي‌دونم همه اينها براي رسيدن به همون آرامشيه كه هممون دنبالشيم. اگر اعتراض ميكنم به كساييه كه معتقدم آرامش و خوشبختي رو از من و آدمهاي دور و برم گرفتن. اين آرامش هم ابدي نيست چيزي نيست كه يك‌بار پيدا بشه و ديگه از جاش تكون نخوره. قشنگي زندگي به بالا و پايين رفتنشه به موج برداشتن و طوفاني شدن و آروم شدن دوبارش. دلتنگي دلگيري و حتي گاهي غم به نظرم اگر توي زندگي نباشه يه چيز زندگي كمه. منظورم ستايش غم نيست. منشا غم شايد گاهي بيهوده و عبث باشه ولي وجودش هميشه نشونه بدي نيست. شايد دل آدم گاهي به گداختن هم احتياج داره. ولي توي غم دست و پا زدن، توي دلتنگي گير كردن، توي دلگيري غرق شدن مطمئنا ايراد و ضعفه.

بخاطر همين گاهي اگر دلگير ميشم ، گاهي اگر دنبال سكوت و ارامش  مي‌گردم گاهي اگر دوست دارم به جاي اينكه مثل شاملو درد و ظلم رو فرياد بزنم ، مثل سهراب باشم و كنار رودخونه سوت بزنم و فقط تماشا كنم ايرادي به خودم نمي‌گيرم. هر چي باشه همه ما همه ادميم با همه نقاط ضعف و قوت يك «انسان» . من به خودم حق ميدم گاهي دلگير شم . گاهي به تنهايي پناه ببرم و ساكت شم و گاهي فرياد بزنم و اعتراض كنم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 17 شهریور1386

تعریف

 

 

 

دو جمله بي ربط! :

 هزل : زيباترين شعرعالم وقتي از باور خالي باشد .

شعر ناب : ناشيانه‌ترين نوشته، وقتي از احساس و ايمان و معنا سرچشمه بگيرد.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 15 شهریور1386

دلم گرفته قد یه دنیا

 

از يكي دو روز پيش كلافه بودم . بعد از چند روز دوري و دلتنگي همه چي دست به دست هم داده بود كه بيقرار شم و كلافه . حتي يه بار از زور كلافگي دعا كردم امروز نبينمش تا يه وقت كلافگي‌ام ناراحتش نكنه! ولي دلم به خدا ميگفت نه! كاري كن زودتر برگرده حتي اگه كلافگي ام ناراحتش كنه!

 وقتي قرار شد امروز برگرده و همديگرو ببينيم از صبح احساس مي‌كردم يواش يواش يه حس گرم زير پوستم حركت ميكنه! نمي‌دونم حالم هميجوري بهتر شد يا ذوق ديدنش بهم انرژي مي‌داد! وسط جلسه خواستم براش بنويسم : باورت مي‌شه نزديك شدن قلبم رو به تنم احساس مي‌كنم ؟!...

چند ساعت بعد : شايد نرسيم امروز.شايد بشه فردا. ناراحت ميشي؟!

من - مي دونم فردا نمي‌شه! امتحان و برنامه هايي كه برايم ريختن!- : «نه چرا ناراحت عزيزم . عجله نكن » نمي‌گم فردا نمي‌شه نكنه بخاطر من عجله كنه!

 يه ذره يخ كردم . شنبه هم كلاس دارم. تا يكشنبه بايد صبر كنم؟... خدايا برسونش ... اين ترديد بيشتر داره كلافه‌ام ميكنه . ميرسه يا نه ؟؟

چند ساعت بعدتر : تازه رسيده تهران، احتمالش ديگه بعيده امروز همديگرو ببينيم ولي شايد... ديگه پاي تلفن تظاهر رو مي‌ذارم كنار، خودداري هم نمي‌‌كنم! مي‌گم كه فردا هم نميشه . شنبه هم نمي‌شه! اون هم كاري نمي‌‌تونه بكنه. صداي اون هم خسته است . من هم دوباره بي حوصلگي اين دو روز برگشته سراغم . هنوز نمي دونم ميشه يا نه؟ مثل پاندول تاب مي خورم . تا بعد از ظهر بايد توي اين پاندول اينور اونور برم . اگه حتي بياد ديگه جوني برام مونده كه بهش بگم چقدر منتظرش بودم اين روزها؟ چقدر لحظه ها رو معكوس شمردم؟ چقدر چشمام رو بستم تا ببينمش؟ چند بار بغضم شكست و اشكام غافلگيرم كرد؟ چند تا صبح وقتي چشم باز كردم و تصويرش از جلوي چشمام محو شد آرزو كردم بيدار نشده بودم؟ چند بار روزها رو سر و ته شمردم؟ چند بار دعا کردم زودتر برگرده؟ چرا اين همه بي تاب بودم اين بار؟ شايد چون دومين بار بود كه اين‌همه ازم دور مي شد. دلم عادت نداره به اين همه نديدنش.

به خودم مي‌گم خجالت بكش خرس گنده، مثل دختر بچه هاي 16 ساله نشستي بغض كردي كه چي؟ بعد به خودم جواب مي‌دم: آخه مگه دلتنگي سن و سال مي‌شناسه دختر؟!...

دوباره كلافه‌ام مثل ديروز مثل پريروز...

 

 

اضافه شده : دیگه تقریبا هیچ امیدی نیست! دیگه می خوام فقط یکی رو پیدا کنم تمام بغضمو سرش خالی کنم. خدایا می دونی دلتنگی یعنی چی؟؟؟؟؟ نه نمی دونی چون تو برای کسی دلتنگ نمیشی . هرکس رو بخوای پیشت حاضره . بی انصافیه خدایا . بی انصافیه ...

 

نوشته شده توسط سحر در 2:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 شهریور1386

خدایا هستی؟...

 

 

خدايا اگه هستي، اگه منو مي‌بيني، اگه صدامو مي‌شنوي، اگه هنوز حواست به من هست... دلمو آروم كن . كاش حرف مي‌زدي. تو ديگه چرا اينقدر ساكتي؟؟؟ مي دونم يكي از صفاتت بري بودن از هر عيبيه ولي مي دونستي يه عيب خيلي بزرگ داري؟ اين كه حرف نمي زني ! اين كه صداتو نميشه شنيد... نكنه ساكت شدي؟ نكنه تو هم از آدمها نا اميد شدي؟ نكنه تو هم خسته شدي ؟ نكنه تو هم قهر كردي؟ نكنه تو هم داري تنبيه ميكني؟ نكنه تو هم داري قدرت نمايي ميكني؟ نكنه تو هم داري ثابت ميكني كه من گاهي مي تونم چقدر بي پناه بشم... چقدر خسته چقدر محتاج چقدر نيازمندت...

تو روخدا يه چيزي بگو حتي يك كلمه يه جوري بگو كه بشنوم. از قول ابر و آسمون و باد و پرنده نگو! اونجوري نمي‌خوام. خودت حرف بزن خودت بگو . خدايا منتظر چي هستي؟ يه چيزي بگو... يه ذره آرومم كن... چرا اين روزا به اين دعاي شب و روزم اعتنا نمي‌كني چرا روز به روز نا آروم ترم ميكني؟ مي دونم،مطمئنم كه الان فقط از تو برمي‌اد. تو رو خدا تو ديگه به فكر قدرت نمايي نباش. بيا پايين بيا پيش من، مثل من شو: كوچيك و عادي . بذار بيام تو بغلت. خدايا اجازه هست بغضمو تو بغلت بشكنم؟اجازه هست زار زار گريه كنم؟ اجازه هست با مشتم بكوبم رو سينتو بگم خسته شدم خسته شدم... اجازه هست كفر بگم ؟ اجازه هست ازت گله كنم ؟ اجازه هست دردا و بهانه هاي دلمو سرت خالي كنم؟ ميشه عصباني نشي؟ ميشه فكر نكني موجود بيچاره اي هستم؟ ميشه به دل نگيري؟ ميشه فكر نكني دارم بهت توهين ميكنم؟! ميشه فكر كني دارم فقط آروم ميشم و خالي؟ ميشه دلداريم بدي؟ ميشه بگي حق دارم خسته بشم؟! ميشه بگي دركم ميكني؟ ميشه موهامو نوازش كني ؟  ميشه بهم لبخند بزنی ؟ ميشه بگي كه هنوز دوستم داري كه حواست به منم هست كه هنوز منو يادت نرفته كه حرفمو ميشنوي كه از بيقراريم و بيتابيم و التماسم نگرانم ميشي؟؟؟؟؟ خدايا ميشه بهم بگي كه هستي؟ خدايا ميشه بهم بگي حق دارم گاهي دلم بگيره ؟ ميشه بهم بگي دلتنگي معنيش بيچارگي نيست؟ ميشه بگي هنوز بهم اطمينان داري؟ ميتوني بهم نشون بدي كه هنوز بهم اميدواري؟ خدايا حاضرم هرچي دارم بدم و يه لحظه تو بغلت باشم. همه چيمو حتي زندگيمو.به خدا راست مي‌گم.

 خدايا منتظرتم . بيا . مي‌دونم قلبم نميتونه تو رو توي خودش جا بده ولي هرچقدر كه جا ميشه... اصلا بذار حجم تو، منفجرش كنه بذار بينهايت شه. دردش رو هم تحمل ميكنم. خدايا آرومم كن ... خدايا آرامش رو به قلبم بيار... خدايا دلم بدجوري گرفته... يه بار ديگه ....يه بار ديگه به دادم برس... تو ديگه نا اميدم نكن ... اگه تو هم نياي....

 

 

نوشته شده توسط سحر در 3:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •