تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

پنجشنبه 26 مهر1386

حرفای متفرقه!

 

 

گاهي اوقات نوشتنم نمياد! همينجوري بدون دليل. يك عالمه حرف دارم ولي گاهي بعضي هاش خصوصيه بعضي هاش غر الكيه بعضي هاش هم واگويه هاي يه نفره است! به خودم. بقيه چه گناهي كردن بشنون آخه J

اين چند روز من همش كلافه بودم و در حال كنترل بد اخلاقيم و جناب همسر آينده ( البته آينده از لحاظ رسمي و گرنه... ) مهربان در حال خويشتنداري و مهربوني و گاهي ناز كشيدن بود! گاهي واقعا اينقدر حال بدي دارم كه دلم مي خواد فقط به خودم بد و بيراه بگم كه اينقدر اعصابم خورده!! و بعد نمي خوام بروز بدم و بعد يهو مي بينم لپام داره باد ميكنه، قيافم داره بنفش ميشه و بعد .. چشمتون روز بد نبينه J  البته اغراق كردما اينقدر هم اوضاع وحشتناك نيست J فعلا كه در حال بهبودم و بسي خوش اخلاق گشته‌ام ( واقعا؟! J )   

البته از دست يه چيزي فعلا ناراحتم! اينقدر كه ديشب هر چي اومدم بخوابم ديدم فكرش ولم نميكنه بلند شدم يه ذره جدي به خدا نگاه كردم ( حالت چپ چپ يعني ! ) و بعد خيلي جدي پرسيدم:چرا؟  بعد ديدم نه، اروم نميشم ! چند بار محكم با مشت كوبيدم به رختخوابم! و بلند بلند تاكيد كردم "اه نمي خوام نمي‌خوام ... " كه البته اين عمل كمي رو عضلات مچ تا آرنجم اثر گذاشت! ولي انگار افاقه كرد و گويا خشمم يه خرده از سر انگشتام زد بيرون و يه ذره ارومتر شدم. شايد هم از كارم خندم گرفت كه آرومتر شدم! لطفا دليلش رو نپرسيد به هيچ كس نمي‌گم!

سريالهاي ماه رمضون رو ديديد راستي ؟ اغما كه يكي دو قسمت اخرش حالم رو گرفت . به نظرم اين قسمتها رو مستقيما يه حاج آقايي نوشته بود بسيار بالا منبري بود! حالا امشب ببينيم چه جوري سر و تهش هم مياد! دنبال جواب چند تا سوال بودم كه به هبچ كدوم جواب معقولي داده نشد! ميوه ممنوعه هم كه آهنگ ساخته داماد مغضوب بسيار اشكمان را جاري كرد ( جوري كه خدا رو شكر كردم تنهام اگر نه حتما مي فهميدن كه دلم از جاي ديگه پره و با يه آهنگ آدم به هق هق نميفته! )  بخصوص بعد از صحبتهاي حاج آقا و هستي كه گره خيلي چيزا رو باز كرد ( البته با بي خيال شدن بلبل زباني دختر تازه از اغما بيرون آمده! ) ولي جداً حرفاي اون صحنه دلنشين ترين حرفاي كل فيلم بود شايد هم حل معماي عشق يا لغزش ! حرف‌هاي زيادي رو خواستن بگن كه تو سي قسمت جا نميشد كاش مجبور نبودن به اين زودي همه چي رو ختم به خير كنن! و كاش يه ذره به جاي صحنه‌هاي پليسي به موضوع اصلي بيشتر فضا داده بودن! حرفاي حاج آقا! دوباره يادم انداخت گاهي يه زلزله لازمه تا بناهاي سست و توخالي زندگيت رو داغون كنه تا بفمهي زمين زير پات هنوز سفت نيست.!.. بفهمي يه چيزي داره بد پيش ميره ولي چون بهش عادت كردي نمي فهمي... من اينو توي خانواده خودم و چند بار توي دور و بريهامون به چشم ديده بودم ( البته نه مثل اين حاج آقا ها زبونم لال ! J يه جورهاي ديگه! بلا، بلاست ديگه ) يه چيزايي خراب ميشه تا يه چيزاي ديگه از نو درست شه و اينبار لابد محكمتر! بعضي حرفا گاهي توي دلم مثل يه تلنگر يه تكوني ميده. اين هم از اونا بود!

اگه كسي تصادفا اون اهنگ قسمت اخر رو داره ( لينكش يا فايلش رو ) به من هم يه خبري بده. دعاش ميكنما. من دعام براي بقيه زود مستجاب ميشه. گفته باشم!

 

همين ديگه. حالا هي بيايد اصرار كنيد يكي كه حالش بده بياد بنويسه. همين ميشه ديگه J

راستي نماز روزه‌هاي همتون قبول باشه. دير گفتم يعني ؟ L

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 8:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 مهر1386

اولین بارون پاییزی

 

 احساس خيلي خاصي دارم وقتي از پشت پنجره باز به بارون نگاه ميكنم.  عاشق «بوي خاك باران خورده»ام. يه حس توصيف نشدنيه.

تو اتاقم داشتم كار ميكردم كه احساس كردم رنگ هوا، بارونيه  و يه ذره بوي بارون مياد. دو طبقه رو رفتم پايين تا رسيدم به محوطه سرسبز بيرون ، ديدم به به نم نم بارون... چند دقيقه زير بارون راه رفتم و برگشتم ( آخه وقتي سرم خيس بشه زود سر درد ميگيرم L.)  رنگ گلا و درختا زير بارون انگار تغيير ميكنه. انگار هوا شفاف تر ميشه. واي خدا جونم به خاطر اولين بارون پاييزي امسال شكرت.

گفته بودم عاشق شنيدن صداي رعد وحشتناكم؟ J البته فقط توي يه جاي امن و پيش كسي كه بتونم سرمو تو سينش قايم كنم J خنده داره نه؟ ولي من عاشق اين صحنه ام: بعد از ظهر كه هنوز هوا يه ذره روشنه و يه ذره تاريك، توي يه اتاق كوچولو با دو تا فنجون چايي، يه صندلي راحتي بزرگ از اونا كه عقب جلو ميره ( دقت كنيد كه فقط يك صندلي. حالاتصور اينكه چه جوري دو نفر روي يك صندلي مي تونن بشينن بستگي به خلاقيتتون داره) با  رفيق همخونه هميشگي‌ات با يه پنجره باز رو به جايي كه بتوني چند تا درخت و آسمون و خاك رو ببني نشسته باشي و گاهي هم صداي رعد و نور برق مهيبي وادارت كنه خودتو جمع كني توي بغلش ...

شايد بخاطر اين تصوير هميشگي ذهنمه كه هر بار بارون رو ميبينم يا بوش رو احساس مي كنم يه حس محشر در پوست نگنجيدگي بهم دست ميده! اينقدر به اين تصوير فكر مي‌كنم كه يه روز با همين جزئيات اجرا بشه J

 

پي نوشت : اين متن رو ديروز نوشته بودم ولي نشد پستش كنم. امروز گذاشتم . ديشب به يه نتيجه ديگه هم رسيدم. شنيدن صداي بارون و رعد و برق و نگاه كردن به قطره هاش از پشت شيشه وقت تنهايي، خيلي خيلي دلتنگ كننده است. انگار نا خود آگاه ميگردي دنبال يه شريك براي تقسيم حست و وقتي نيست ....

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 مهر1386

یکشنبه ها

 

يكشنبه ها سفيد است

        سفيد مثل بي وزني

يكشنبه ها سفيد است

           سفيد مثل بي‌رنگي

يكشنبه ها سفيد است

           سفيد مثل سكوت

 يكشنبه ها سفيد است

            سفيد مثل خلا

پسﹺ يك جمعه قرمزﹺ حرارت آلود 

     يكشنبه ها آرام است و گس

                     مثل كوير

 

پي نوشت : وقتي حالم خيلي خوبه، وقتي غصه اي ندارم، وقتي فكر ميكنم هر چي مي‌خوام دارم، وبلاگ نويسيم نمياد! خيلي بده، نه؟ فقط وقتهايي كه دلم مي‌گيره دست به قلم مي‌شم. گاهي براي خودم، گاهي هم اگه بشه براي وبلاگم. پس اگه ديديد يه مدتي خبري ازم نيست خيلي خوشحال باشيد چون معلومه كه هيچ غصه‌اي ندارم. J

اين روزها حالم خوبه. جمعه قشنگترين روز زندگيم تا حالا بود. مي گم تا حالا چون مطمئنم روزهاي قشنگتر از اين هم توي زندگيم حتما مياد. گاهي فكر ميكنم خوشبختي مثل يه ميوه است كه رو درخت زندگي دراومده، اگه پايين درخت بشيني و منتظر شي، فقط ميوه‌هاي لهيده نصيبت ميشن. بايد بلند شي دستتو دراز كني يا يه چيزي بذاري زير پاتو يه ميوه ‌رسيده، هموني كه دلت مي‌خواد رو بچيني!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 3:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •