چهارشنبه 23 آبان1386
همینجوری!
وقتي يه چند وقت نمي نويسم انگار ديگه نوشتنم نمياد! يا بعضي وقتا فكر ميكنم بايد حرف خاصي داشته باشم تا بيام بگم ولي هيچ حرف خاصي نداشتم. اصلا نمي دونم حرف خاص يعني چي؟ خيلي وقتا وقتي توي ماشينم يا بيكار يه جايي نشستم با خودم فكر ميكنم و ميگم اينا رو مي نويسم توي وبلاگم ولي وقتي ميام پاي كامپيوترم احساس ميكنم اين چيزا نوشتن نداره. انگار تازگيها با وبلاگم رو دروايسي پيدا كردم!! اصلا انگار خودم نيستم!
ديروز ماموريت رفته بوديم اطراف مشهد. كارمون اينقدر طول كشيد كه ديگه وقت نشد بريم حرم. وقتي راننده داشت از مشهد ميگذشت براي اولين بار حس كردم خيلي دلم خواست برم حرم! چشمامو بستم و شروع كردم تو دلم دعا كردن و حرف زدن با خدا. ديروقت بود توي ماشينم همه خواب بودن . يواش يواش ديدم اشكام دارن در ميزنن!... منم خودم و اشكامو آزاد گذاشتم ... حس خوبي بود ولي يه چيزي ته دلم ميگفت خدا حواسش به من نيست!! نمي دونم چرا!
هواپيما توپولوف بود طبق معمول. هوا هم ابري بود. خلبان چند دقيقه به چند دقيقه ميكروفونو ور مي داشت 2 ساعت حرف ميزد. هي ميگفت ببخشيد هوا ابريه باد ميزنه هواپيما تا چند دقيقه ديگه تكون ميخوره نترسيد سقوط نميكنيم! دوباره 10 دقيقه بعد تكرار ميكرد. حالا هواپيما واقعا خيلي هم تكون نميخوردا! آخرين بار گفت " دوباره داريم وارد " هواي تكون دار" مي شيم. نگران نباشيد" . من تا آخر مسير ديگه حواسم فقط به اين بود كه هواي تكون دار رو به انگليسي چه جوري ترجمه كرد J . همه از اين همه خلاقيت خلبان براي ساختن كلمه واقعا لذت برده بودن!!!
پي نوشت 1: كسي مي دونه چرا امروز اينقدر كش مياد و ساعت دير ميگذره؟!
پي نوشت 2 : گاهي اينقدر دلم براي واقعي شدن روياهام تنگ ميشه كه شك ميكنم نكنه اين همه رويا پردازي براي آينده با اون همه جزئيات يه نوع بيماري ناشي از دلتنگيه؟!!
پي نوشت 3 : يه آهنگ جديد ياد گرفتم كه خيلي به دلم ميشينه البته بعيد مي دونم بقيه بعد از شنيدنش ( البته وقتي من ميزنم ) متوجه شن كه اين يه قطعه واقعا يه آهنگه J .
پي نوشت 4 : تازگيها دارم راجع به اين فكر ميكنم كه براي داشتن حس خوشبختي چيزي مهم تر از داشتن يه تكيه گاه و همراه براي زمانهاي خوشحالي و ناراحتي هست ؟ يه نفر براي دلتنگ شدن! فكركنم قشنگ ترين حس عاشقانه اي كه خدا توي دل آدمها گذاشته دلتنگيه! يه زجر خوشايند. ( البته دلتنگي براي كسي كه دلتنگته و مي دوني دير يا زود مي بينيش!)
پي نوشت 5 : اين پست رو نوشتم كه يخ دستام براي نوشتن آب شه!!
شنبه 5 آبان1386
تور شهرستانک
شهرستانك خيلي جاي قشنگيه. حتما بريد ببينيد. ولي سعي كنيد با كسي كه خيلي دوستش داريد بريد. چون اينجوري همش تا ميايد برگرديد بهش بگيد واي اينجا رو ببين چه خوشگله ميبينيد نيست! بعد تو ذوقتون ميخوره و تا دوباره از خيال بيايد بيرون يه عالمه از منظره ها رو نديده رد كرديد! بعد همش پيش خودتون ميخوايد همه جا رو خوب حفظ كنيد كه بعدا كه باهم رفتيد بهش نشون بديد و اخر راه از اينكه اينقدر همه چي رو حفظ كرديد مغزتون درد ميگيره. راست ميگن هر لذتي يه حسرتي دارهها. تازه فكركنيد كه موبايل هم آنتن نده و حتي يه كوچولو هم نتونيد باهاش حرف بزنيد و براش توضيح بديد اونجا چه شكليه!
واقعا منظره هاش آدم رو ياد تمام احساسات رومانتيكش ميندازه . انگار تمام جنگل و وردخونه و كوه و دره با دل آدم حرف ميزنن!خب تنهايي خوش نمي گذره ديگه! پس براي جلوگيري از اين همه حسرت لطفا با كسي كه خيلي دوستش داريد بريد شهرستانكك رو ببينيد..
من راه رفتن رو خيلي دوست دارم مخصوصا روي خاك. لابه لاي درختا، جنگل ، كنار رودخونه، دريا....
يكي از بزرگترين كيفهاي من توي زندگي طبيعت گردي و مسافرتهاي تفريحيه ( نه مسافرت براي مهموني ها! L ) . يك عالمه جا و محل توي ذهنم هست براي رفتن ولي نمي دونم چرا جور نميشه! هميشه يه چيزي كمه! يا كار داري يا هوا خوب نيست يا كسي كه دوست داري باهاش بري نمي تونه پيشت باشه يا ... همش منتظرم ازدواج كه كردم شروع كنم به ايرانگردي و جهانگردي! ( خدا به داد آقاي همسر آينده برسه ! )
كاخ شكار گاهي ناصرالدين شاه هم شهرستانكه. جالبه دكتر بهش گفته بوده براي درمان بيماريش بايد يه مدتي بره يه جاي خوش آب و هوا كه حتما رودخونه از كنارش رد شه كه مريضيش خوب شه! اون هم بعد از يه مدت خوب ميشه و بخاطر اين موضوع همون جا جشن ميگيرن و كلي آش نذري ميپزن . البته ما كه رفتيم چيزي ازش نمونده بود نه از اون به اصطلاح كاخ نه از اون آش نذري
.
برگ درختها فوق العاده رنگ وارنگ بود سبز و زرد و قرمز و نارنجي و قهوه اي و ... من حداقل 10 تا برگ پيدا كردم و كنار هم چيدم كه رنگ هيچ كدومشون شبيه هم نبود! زمين پر از برگ بود، درختا هم همينطور. سيب هم روي زمين زياد ريخته بود. يه دونشو كه من خوردم ( و تا الان زنده ام! ) خوشمزه بود ولي ميوه ديگه اي روي درختا نبود.
يك عالمه هم كوهنوردي كرديم و به نفس نفس افتاديم. بعدم آتيش درست كرديم و كلي دود خورديم! تازه يك كلبه ديدم كه خيلي شبيه كلبه روياهام بود!:) تصميم گرفتم بعد از ازدواج حداقل ماهي يك بار يه تور طبيعت گردي ( با پاي پياده نه با ماشين ) بريم. موافقي عزيزم ؟
امروز هم چون خسته بودم گفتم زود از كار برگردم كه تمرينهاي عقب افتاده سه تارم رو تموم كنم كه صبح فهميدم بعد از ظهر جلسه دارم ( اين جلسه ها ساعت انتهاش اصلا معلوم نيست
). احتمالا به خود كلاسم هم نمي رسم چه برسه به تمرين! باز بايد كلاسمو بندازم يه روز ديگه !
اصلا كاش دو روز توي هفته تعطيل بوديم ![]()