یکشنبه 30 دی1386
روز اول
13
وقتي اين شمارش معكوس به صفر برسه... دوباره ميبينمت...
ثانيه ها از دو روز پيش كشدار ميگذرن...امروز صبح ولي مثل برق و باد گذشتن تا رسيدن به 11 صبح... دقيقه ها رو يكي يكي گذروندم تا وقتي كه بلند شدي از زمين... با چه سرعتي ازم دور شدي؟! دلم با چه سرعتي پرواز كرد و رفت...
اومدم نوشته هاي پارسال رو بخونم ببينم پارسال چه حالي داشتن ديدم چيز زيادي اينجا ننوشتم ،براي تو نوشته بودم كه نمي دونم الان كجاست... امسال خلاصه و كوتاه هر روز مينويسم تا بمونه... الان يك دقيقه وقت دارم فقط!
پي نوشت : نشكستن بعضي قولها چقدر سخته ...
یکشنبه 23 دی1386
تحسين نامه اي بر يك نمايش
اول : بابا من شرمنده شدم از پرسيدن اون سوال!! از همتون كه به سوالم جواب داديد بيسيار بيسيار متشكرم. من هم دیگه الان بسیار پر انرژی شدم ، اون تکون ها و برف روبی ها هم خدا رو شکر افاقه کرده ![]()
دوم: ميخواستم در مورد حسم از ديدن تاتر افرا بگم ديدم هرچي بگذره حسش كمرنگ تر ميشه. گفتم زودتر بنويسم تا با همون غلظت بمونه اينجا!
شايد بيشتر اين احساس بر ميگرده به يك پيش زمينه بسيار مثبت ذهني راجع به استاد بيضايي كه قبل از ديدن نمايش نه تنها براي من كه براي قريب به اتفاق تماشاگراني كه اومده بودم نمايش استاد رو ببينن وجود داشت.
ديدنش واقعا تجربه فوق العاده اي بود . بازي ها فوق العاده بودن راحت و سليس و به جا. همه حركات و اداهاي شازده خانوم حركات يك بازمانده شاهزاده قجري بود بي كم و كاست، كلماتش دقيقا سر جاش بود بدون حشو و زوائد . خانوم معلم چلمن ميرزا آقاي ارزياب، سركار خادمي، دوچرخه ساز... همه سر جاي خودشون بود انگار مي تونستي حركت يه لحظه بعدشون رو پيش بيني كني ... هيچ چيزي اضافه نبود و هيچ چيزي هم كم نبود! همه اتفاقات نتيجه منطقي اتفاقات قبل بودن! اصلا انگار اگر غير از اين هر اتفاقي ميفتاد غير طبيعي بود! دوساعت تك گويي بازيگرها ميخكوب صندليت ميكرد بدون لحظهاي خستگي، تنها زماني كه وسوسه شدم ساعت رو نگاه كنم اواخر نمايش بود ميخواستم مطمئن شم هنوز وقت زيادي تا پايان نمايش مونده!!
نورپردازي يك قسمت كه خانم معلم داشت به خونه برميگشت و با نور فضا عمق پيدا كرده بود و مثل يك كوچه طولاني شده بود به نظرم فوقالعاده اومد.
موضوع نمايش هم فوق العاده بود، ساده و امروزي و به شدت تلخ و واقعي! اواسط تاتر احساس كردم ديگه نمي تونم بغضم رو توي گلو حبس كنم تاريكي سالن بهترين فرصت بود براي راحت اشك ريختن به حال سرنوشت تاريخي خيلي از آدمهاي آشنا! هو كشيدن آدمها چقدر به گوشم آشنا بود، چقدر توي تاريخ كشورم اين آواي شوم رو شنيده بودم... وقتي حتي يك عاشق هم به جرم اينكه معشوق رو از دست رفته ميديد به خودش حق داد زير پا لهش كنه به حال خانم معلم گريه كردم...از ته دل اشك ريختم براي تلخياي كه در تاريخ كشورم رسوب كرده بود! دردآور بود، واقعي بود و تلخ با رگه هايي از طنز كه مردم رو در عين درد به خنده وا ميداشت! با اون پايان غير منتظره و عجيب و جالب كه با اينكه خودش غير واقعي بودنش رو تكرارميكرد بازهم از تلخي مذاق تماشاگر كم مي كرد... اميد به معجزه! همون چيزي كه آدم ها رو در بدترين شرايط سر پا نگه ميداره! حتي اگر بگن دروغه باز هم شيرينيش آدم رو اميدوار ميكنه!
اين روزها اگر كلمه افرا رو توي اينترنت search كني دنيايي از نقد و مصاحبه و حرف راجع به اين نمايش ميتوني بخوني. مصاحبه خود استاد بيضايي هم توي روزنامه اعتماد چاپ شده. حرف من نه نقد بود و نه توضيح ..فقط يك تحسين نامه بود براي نمايشي كه غبار روحم رو پاك كرد و براي نويسنده و كارگردان و استادي كه جداً ميستايمش...
در پايان نمايش كه بازيگران براي اداي احترام وارد صحنه مي شدند، تا جايي كه مي تونستم روي انگشتام بلند شدم و خودم رو كشيدم تا استاد بيضايي رو براي اولين بار درواقعيت ببينم! وقتي وارد صحنه شد ناخودآگاه زير لب گفتم : خدايا بخاطر ايران او را بيشتر دوست بدار...
پی نوشت بعدا اضافه شده : محل نمایش این تاتر، تالار وحدت هست. آدرسش هم حافظ جنوبی بعد از پمپ بنزینه. بلیط ها هم حضورا پیش فروش میشن یعنی باید برید اونجا و برای هر زمان که خواستید بلیط رو خریداری کنید. قیمت بلیط ۸ هزار تومنه و زمان اجرا هم گفتن تا ۱۸ بهمن ماهه. اینم از اطلاعاتی که خواسته بودین . ساعت اجرای نمایش هم ۶ تا ۸ بعد از ظهره. دیگه اطلاعات دقیق تر از این نمی شد.
امیدوارم اگر رفتید شما هم لذت ببرید.
شنبه 22 دی1386
نیازمندیها : یک پارو ...
1- بيل و كلنگ به دست راه افتاديم در كوچه پس كوچه هاي دلمان به يخ شكني!! كلنگ هم لازمه پدرجان، نپرسيد چرا، يخ زدگي عميق كه باشد كلنگ يا تبر يا تيغه ليفتراك يا...لازم ميشود، ببينيم كدام افاقه ميكند!
به عنوان اولين اقدام امروز ميرويم تاتر استاد بيضايي را ببينيم. هوا هم هر چه سردتر باشد بهتر،عمق ارادمان بيشتر به خودمان نمايان ميشود! اصلا از ديشب هم كه احساس سرماخوردگي و سر درد داشته باشيم بهترتر چون عرض و ارتفاع ارادمان بيشتر به چشم خودمان ميايد! ![]()
2- مي خواهيم تكاني به قلب و دل و جانمان بدهيم تا ساكن دوست داشتني انحصاري دائمي قلبمان كه مدتي است كمي خواب آلود شده اند و در آنجا به استراحت مشغولند كمي از خواب بپرند و براي گرم شدن به ورجه وورجه بيفتند تا قلب ما هم تكاني بخورد
البته با آن قد و بالا كافي است فقط تكاني به خود داده و از جايشان بلند شوند تا كل قلب و دل و جانمان به لرزه بيفتد . چشم حسود كور البته .
. فقط نگرانم كه نكند زبانمان لال مجبور شويم انقدر قلبمان را تكان تكان بدهيم كه درسته از جايش در بيايد خداي نكرده!... فقط خيلي نمي دوانم چگونه ميتوان دل را تكان داد؟!![]()
3- يك حرف جدي ، يك سوال جدي، حتما حتما حتما لطفا خواهشمندم جواب بدهيد : به نظر شما كه من را فقط از روي اين وبلاگ مي شناسيد ، من چه جور آدمي ميباشم؟ غر غرو؟ منفي؟ مثبت ؟ شاد؟غمگين؟ گير بده ؟ گير نده؟ با حال ؟ بي حال؟ خوشحال ؟ بد حال؟ خداييش اين سوالو جدي بگيريدا، مخصوصا دوستايي كه از اول وبلاگم با هام دوست بودن بهتر مي دونن . من تغيير كردم؟ انرژيام كم شده؟ از بس كه غر هامو فقط آوردم اينجا نوشتم شك كردم نكنه واقعا وبلاگم همش انرژي منفي شده باشه؟!!! راستشو بگيدا... اگه فكر ميكنيد من طاقت شنيدنشو ندارم ... خب خیلی هم بیراه فکر نکردید
. ولي شما بگيد ... منتظرما...
4- اگه در راستاي برف روبي از پشت بام احساسات آدم، راهي، وسيله اي چيزي مي شناسيد حتما به من هم معرفي كنيد. ثواب داره به خدا.
5- اون ترقص اجباري كه گفته بودم قبلا، با يك لبخند نيم ساعته اجباري جلوي آينه افاقه كرد كمي! چون اينقدر حركات و قيافم خنده دار بود كه جدي جدي خندم گرفت از خودم و از اين همه ابتكار خودم و اين همه تلاش جانفرسا جلوي اينه تك و تنها توي زمستان سرما و كمي با خودم آشتي كنان گرفتم J . اين هم يه نوع بيله ديگه خواهر. خنده نداره!
6- يك فيلم سراسر رقص ديدم به اسم center stage اونهم يه تيكه ديگه از برفاي پشت بون قلبم رو آب كرد ريخت پايين. اين دختر نقش اصلي فيلم هم خيلي خوشگل و خوش هيكل بود انصافا و نقش مهمي در نشاط خاطر ما داشت . نمي دونم چرا اين دختراي خوشگل اينقد به آدم انرژي ميدن J
این نوشته مال ۵ شنبه است! گفتم زودتر یه پست بنویسم تا پست قبلی بره عقب عقبا. پاکش نکردم تا یادم بمونه گاهی چه دلگیر میشه روزها ولی بالاخره می گذره. اما پنج شنبه نه خود سايت باز مي شد نه وبلاگ هيچ كس ( بلاگفاییها البته ) اینه که این پست موند تا امروز.
پس نوشت : پنج شنبه تاتر افرا رو دیدیم. حتما در موردش می گم. فقط وقت رو برای دیدنش از دست ندید!! توی این سرمای زمستون گرمتون می کنه....
سه شنبه 18 دی1386
یه پست زمستونی از نوع ابری!
و من مسافرم اي بادهاي همواره !
صبح كه از خواب بلند شدم اين مصرع بي مقدمه اومد تو ذهنم و ديگه هم بيرون نميره ، ولي خوشم اومد ازش چون بيسيار مناسبت داره J
ديشب خيلي فراموش نشدني بود. يه مهموني خاص كه خيلي هم غير منتظره بود! با دو تا ميزبان فوق العاده كه خيلي خيلي دوست داشتني و با محبت بودن... اينم نوشتم تا ثبت شه در تاريخ! 11 ام دي ماه 86 اولين ديدار رسمي محرمانه غير رسميانه! فوق العاده بود، فكر نمي كردم اينقدر اون لحظات بهم خوش بگذره!
اين رو پيج شنبه قبل نوشته بودمش ولي وقت نكردم بذارم تو وبلاگ. از شنبه هم كه برگشتم يا وقت نداشتم كه بنويسم يا يادم ميرفت يا حس نوشتن نبود يا حرفاي دلم وبلاگي نبود يا.....
نمي دونم چرا چند روزه احساس مي كنم احساسم هي ميخوره به در و ديوار! نميفهمم چي شده من بيحوصله و بهانه گير شدم يا بقيه بيحالن يا زمستون همه رو كرخت كرده؟ يا زمين و زمان كسله؟! هي پيش خودم فكر مي كنم يه كار سورپريز كننده انجام بدم ولي نتيجش اصلا اوني نمي شه كه فكر مي كنم! L
دلم شور و هيجان ميخواد احساس مي كنم خيلي وقته پرواز نكردم! انگار احساس مي كنم خوابم! از خوابيدن خسته شدم! گاهي يه ذره چشمامو باز ميكنم، چند قدم كورمال كورمال ميرم، مي بينم بقيه همه خوابن، دوباره چشمامو ميبندم و به زور خودمو مي خوابونم! ....
شايد اين روزها بايد هيجان زيادي توي دلم ايجاد ميكرد. يه خرده هم اينجوري بود ولي از بس همه گفتن اصلا چيز مهمي نيست اصلا خيلي مراسم بيخوديه اصلا... شوق و هيجان من هم فروكش كرد!
بدجوري تسليم يكنواختي زندگي شدم. يه نيروي خيلي محكم مي خوام كه نه تنها خودم بلكه اطرافيان رو هم بيدار كنم! دائم دارم دعا ميكنم خدا بهم انرژي بده يه راه نشون بده كه يه تكوني به زندگيم بدم يه هيجاني يه تغييري. مي ترسم من هم مثل مادرم مثل پدرم مثل خالم مثل عمم مثل اين مثل اون مثل همه كسايي كه كلي رو زندگيشون انتقاد داشتم و فكر مي كردم من چنين ميكنم و من چنان....تسليم يكنواختي بشم. اينها رو هم شايد براي اين نوشتم كه فكرم يه ذره مرتب تر بشه. شايد يه تكوني به خودم و دور وبريهام بدم! خسته شدم از يكنواختي! همه چي داره هر روز راكدتر و يكنواخت تر ميشه!
زندگيم تبديل شده به يه روتين ثابت. صبح سر كار بعد از ظهر خونه چند دقيقه تلويزيون يه خرده تمرين ساز يه ذره ترجمه ساعت 10.5 يا 11 هم خوابيدن دوباره... كتابام تو كتابخونه خاك ميخورن تئاتر فيلم موسيقي تعطيل بيرون رفتن ممنوع ، زمستونا عشق هم انگار تعطيله!
جالبه براي همين برنامه روتين هم وقت كم ميارم!! ديشب با يه دست مسواك ميزدم با يه دست سازمو جمع ميكردم و ليوان جوشونده هاي جورواجور سرماخوردگي رو ميبردم تو ظرفشويي و كيفمو مرتب ميكردم و!!!!...
ورزش هم تعطيل شده !!! تنبل شدم؟!...
پي نوشت بي ربط : وقتي كسي با كلي احساس بهتون ميگه " دلم برات تنگ شده "لطفا جواب نديدن " سفر قندهار كه نميرم! ". نميشه آدم از دو قدمي يكي دلش براش تنگ شه! اينم از اون چيزاييه كه لابد تو زمستون ممنوعه L
پس نوشت : ميگم من امشب به يه انرژي درماني حسابي محتاجم. شايد نيم ساعت ترقص اجباري بتونه شروع يه خونه تكوني احساسي باشه!!!
يه جمله : میگن هيچ وقت خوشحالي خودتو وابسته به حال يكي ديگه نكن چون اينجوري دائم يه دليل براي ناراحت بودن داري... . مگه میشه آخه؟؟ من طاقت مریضی و بی حوصلگی و ناراحتی دورو بریامو ندارم چه برسه اینکه عزیزترین کسم مریض یا ناراحت یا بی حوصله باشه!! اونوقته که دلم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه و هی راه به راه حال منو اخذ می کنه!! اون جریان نقابها رو یادتونه! یه نقاب با حال به اسم انرژی داری فراوان و سلامت و خوشحالی دارم میسازم :) امیدوارم بشه ساختش! :)
فك كنم اين پستو چند روز ديگه شايد هم فردا پاكش كنم ! ( خدا رو شكر زمستون به وبلاگها هم سرايت كرده و همه در حالت نيمه افراشته به سر ميبرن! كسي حوصله نوشتن و خوندن نداره! بنابراين با اين يه روز دل كسي رو هم غمگين نكردم با حرفام!!)
ميگن زندگي رسم خوشايندي است....
راستی هرچقدر هم که برای همه اتفاق عادی ای بوده برای من ۱۳ دی ماه ۱۳۸۶ هم در تاریخ ثبت شد. چقدر بدو بدو کردیم... چقدر دلشوره داشتم ...
دوشنبه 10 دی1386
یک خبر یک خطی...
با اينكه زمانش گذشته دلم نيومد ننويسم : روز تولد بهرام بيضايي ، اكبر رادي در گذشت! ...
وقتي تبريك رادي به بهرام بيضايي و بعد پاسخ بيضايي رو بعد از مرگ رادي خوندم بد جوري دلم گرفت ...
نامه تبريك اكبر رادي به مناسبت تولد بيضايي رو اینجا بخونید
پاسخ بیضایی : نامردي است که در جواب تبريک رادي تسليت بگويم؛ اين نه از من که از روزگار است - آري - آن هم آنجايي که تبريک فرق چنداني با تسليت ندارد، رفت آن بزرگواري که رادي بود؛ سوار بر واژه هاي خويش؛ اما چشمه يي را که از قلم وي جوشيد، جا گذاشت، تا کاسهي دست هايمان را از آب زندگي بخش آن پر کنيم،خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمين هاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايش ايران تسليت مي گويم؛ و به هر که از رادي ماند؛ به بستگان و وابستگان وي. و پيش از همه به زني - حميده - که بيش از چهار دهه با وي زيست - کنار سرچشمه يي - و غرش رودي را که از زيرً انگشتان وي جاري بود، خاموش مي ستود،...
كاش خدا بيضايي رو بيشتر دوست داشته باشه!... ما ملت هميشه منتظر به سوگ نشستنيم تا حسرت بخوريم!
يك جمله از بيضايي هيچوقت فراموشم نميشه ، بعد از اجراي يكي از نمايشهاي بيضايي، يكي از خبرنگارا ازش پرسيده بود چرا از زبان پيچيده و نا مفهوم براي نمايش هاش استفاده ميكنه؟ اين باعث ميشه مردم حرفشو نفهمن! و اون هم گفته بود : ولي من فارسي حرف مي زنم! شايد شما فارسي يادتون رفته!!
چند وقت پیش شنيده بودم نمايشنامه تازه اي از بيضايي منتشر شده مي خواستم بخرمش... امروز دوباره يادم افتاد!
یکشنبه 9 دی1386
سفر...
اینا رو دیشب نوشته بودم ولی بلاگفا هم یاد سر به سر گذاشتن با من افتاده بود... امروز پستش کردم :
توی یه کتاب یه سوالی خوندم. نوشته بود : کدومش بیشتر تو رو می ترسونه : بودن خدا یا نبودنش؟...
توی این چند روز فهمیدم نبودنش چه تاریکیه بی نهایتیه!
بعضی حرفا هست که می تونی به پدر و مادرت بزنی ، بعضی حرفا هست که می تونی به خواهر یا برادرت بگی، بعضی چیزا هست که فقط به دوستات می تونی بگی، بعضی چیزا رو هم فقط می تونی به همسرت بگی، ولی اصل کار، اون چیزاییه که به هیچ کس نمی تونی بگی، هیچ کس... اونوقت یا باید خیلی قوی باشی و بزرگ شده باشی که تنهایی همشو توی دلت جا بدی یا خدا رو داشته باشی که بتونی توی خلوت شب، تنهایی باهاش حرف بزنی و مطمئن باشی حرفتو می شنوه و درست می فهمه و همه چیزو می دونه و میشه همه چی رو بسپری دستش و اگه دلت خواست خودتو یله بدی تو بغلش و بغضتو خالی کنی...
یه جا از شریعتی خوندم که ارزش هر آدم به اندازه حرفهاییه که برای نزدن داره! چقدر بزرگ شدن سخته!!
از اون سفر برگشتم، نمی دونم چرا قبلش نوشتم پرماجرا؟ شاید تقصیر خودم بود که از قبل این کلمه رو گذاشتم تو دهن کائنات!! این پر ماجرا ترین سفر عمرم بود که الان دلم می خواست وجود نمی داشت!! ولی یه چیزایی تو زندگی پیش میاد که یه چیزایی رو به آدم نشون بده، یاد بده یا یادش بندازه!
شده احساس کنین ته دلتون یه چیزی رسوب کرده و باعث سنگینش شده ولی از ترس گل آلود شدن دوبارش، بهش کاری نداشته باشید و ساکت شید و بذارید ته نشین شه...
نمی دونم چرا از راه که رسیدم کامپیوترو روشن کردم و شروع به نوشتن کردم... یه حرفهایی هم هست که آدم فقط می تونه تو وبلاگش به کسایی که هیچی از زندگیش نمی دونن بگه!!
دوشنبه 3 دی1386
ناتینگ اسپشل
دارم ميرم يه سفر پر ماجرا ! حالا البته خيلي هم پر ماجرا نيستا ولي خب سفره ديگه!
هم آفت زبونم دوباره عود كرده هم دست درداي عصبي هم سردرداي گاه بيگاه كوچولو... اصلا احساس نميكنم مضطربم ها!! ولي بدنم انگار باورش نميشه كه من خيلي آرومم!!
فعلا حوصله ندارم توضيح بدم. دعا كنيد بعد از تعطيلات بيسيار بيسيار شارژيده برگردم.
يه خاطره وحشتناك كه از كله ام پاك نمي شه!! : پريشب تو سرما توي صف تاكسي بودم تا نزديك نوبت من شد يه پيرمرد كه يه دسته گل مصنوعي دستش بود اومد به طرف صف.. توي اون سرما، دستشم ميلرزيد... خيلي پير بود.. گل ميفروخت.. گدايي هم نميكرد... دست كردم تو كيفم كه گلشو ازش بخرم ولي تاكسي اومده بود. رفتم!!! لعنت به من! تا خونه به خودم لعنت فرستادم و سعي كردم بغضمو بخورم!نگاهش هنوز جلوي چشممه .. چند بار خواستم وسط راه پياده شم برگردم! چرا نخرديم؟ چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!! بعضي وقتا خدا انگار ميخواد بچزونتت. دم دستم بود... مي تونستم يه كار كوچولو براش بكنم... چرا پس ترديد كردم؟!!
توي اون سرما... دستشم ميلرزيد ...گل ميفروخت... لعنت به من... لعنت به اين حكومت داري كه عدل ا *س* ل* ا *م ي نتيجش ميشه اين!!!!