تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

سه شنبه 30 بهمن1386

یه روز طلایی دیگه

 

 

ديروز فوق‌العاده بود. محشر، هر لحظه‌اش رو از صبح چند بار زندگي كردم از اول. مثل فيلم روي دور آهسته پخشش ميكنم و دوباره آروم آروم مزه مزش مي‌كنم. هر تيكه‌اش يه قشنگي متفاوت داشت. تك تك لحظه‌هاش خاص بود و جديد.

حسابي انرژي مصرف كردم و ورجه وورجه كردم. خسته شدم ولي از اون خستگيهايي كه انگار هر چي استرس و ناراحتي و خستگي هست از تن آدم بيرون مي بره! شيطونيهامون رو هم يادم نميره خستگي دو تاييمون و وا رفتن تو بغل هم! يه شام دو نفره، نور شمع، حرف و نگاه و خنده و شيطوني و بي‌تابي... حيف كه مجبور يودم گاهي جيغمو تو گلو خفه كنم!!

وای دلم می خواست الان دیروز بود!  

هر لحظه توي دلم از خدا تشكر مي‌كردم.

 خداي مهربونمون، بازم يه دنيا ممنون بابت ديروز قشنگمون. بازم مثل هميشه مراقب ما باش و ما رو به حال خودمون رها نكن. يادمون نميره هيچوقت كه اگه تو بخواي همه چي درست ميشه. اگه تو بخواي زندگي آدم پر از شادي ميشه. پس كاري كن كه هميشه لياقت خوبترين لحظه ها رو داشته باشيم. مثل ديروز مثل خيلي از روزاي ديگه. بهمون صبر هم بده كه براي رسيدن به روزهاي قشنگ، بعضي روزهاي سخت رو هم راحت تحمل كنيم. آمين.

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 29 بهمن1386

سلام!

 

نمی دونم این روزها چه خبره فقط می دونم حسابی شلوغ پلوغه

 هفته پیش سه روز کیش بودم فوق العاده بود، محشر، اصلا هر چی بگم کم گفتم. کلی دوچرخه سواری کنار ساحل تازه تنها هم نباشی.  فکر بد نکنیدا گفته باشم. داداشي من و آبجي جون سببي و ...

 الان کلا ۵ دقیقه  وقت كردم که بعد از ۱۰ روز بیام یه سری به این وبلاگ تهنای دلتنگ شده بزنم

خواستم بگم امروز تو فرهنگ ایران باستان روز عشق و دوستی و روز زن  بوده.( روز اسپند از ماه اسپند ) توی این روز مردا زنها رو به تخت پادشاهی می نشوندن ( پادشاهی خونه البته! ) و زنها هم به مردها هدیه میدادن... به نظرم خیلی جشن لطیف و با احساسی بوده. بهر حال جشن اسپندارمذگان مبارک باشه به همه

ما که امروز مي خوايم یک جشنی بگیریم که در تاریخ ثبت شه! الان فعلا اینقد ذوق زده ام که می تونم مستقیم از همین دیوار روبه رو بالا برم، از سقف شیرجه بزنم پایین، بعد بیام بشینم سرجام، البته اگه بتونم بشينم!

اميدوارم همتون امروز پر از عشق باشيد. هم امروز هم همه روزهاي ديگه.

 

 

نوشته شده توسط سحر در 12:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 15 بهمن1386

اگه اون بخواد...

 

ديروز از كار خدا شوكه شدم!

 پريروز چه حالي داشتم! چقدر با خدا حرف زدم. اولش شكايت و ناله و بعدش منت كشي و معذرت خواهي و شكر گذاري بخاطر هر كاري كه كرده بدون اينكه دليل هيچ كدومش رو بدونم!! با اينكه از كارش ناراضي بودم و احساس ميكردم حرفامو نمي‌شنوه و به دعاهام گوش نمي‌كنه ولي احساس كردم بايد شكر كنمش! فكر كردم نكنه همه اتفاقاتي كه ميفته و بي تابي و شكايت دلم رو بيشتر ميكنه بخاطر غر ها و شكايت هاي اين دو سه هفته است... فكر كردم شايد خدا فقط ميخواد نشون بده كه از اين همه اشك و غر و ناشكري اين روزهام ناراحت شده! سعي كردم با همه چي كنار بيامو شكرش كنم. سعي كردم همه احساساي آزار دهنده قلبمو بپذيرمو چيزي نگم به هيچ كس! دلم گرفته بود، اشكام جاري بود، باد سرد توي صورتم ميخورد،راه ميرفتم و باهاش حرف ميزدم، ازش ميخواستم بخاطر هرچي ازم ناراحته منو ببخشه. عينك آفتابيمو زده بودم و شالمو تا زير چشمم بالا كشيده بودم تا راحت بتونم بغضمو پيشش خالي كنم! توي دلم، گاهي هم زير لب باهاش حرف زدم و گريه كردم و حرف زدم و حرف زدم و گريه كردم... تا دلم يه ذره سبك شد.... ولي هنوز نمي‌فهميدم چرا بعضي چيزها رو داره مي‌پيچونه!... با اينحال فقط شكرش كردم. احساس مي‌كردم اشتباهم همين بوده اين روزها كه يادم رفته بود كه فقط اونه كه ميتونه دل آدم رو پر از شادي كنه يا غم يا دلتنگي يا آرامش...

ديروز وقتي تلفن زنگ زد و شنيدم اصلي ترين مشكلي كه حالمو گرفته بود، خيلي بهتر از روشي كه من داشتم سعي ميكردم حلش كنم، حل شده شوكه شدم! پولي رو كه حاضر بودم براي حلش بدم هم ديگه لازم نبود بدم!... خدايا ببخشيد من بعضي وقتا خيلي ناشكرم! تازه مي‌خوام ياد بگيرم كه فقط به تو محتاج باشم نه به بنده هات. فقط از تو بخوام نه از كس ديگه. كمكم كن كه ياد بگيرم چيزهايي رو كه بايد ياد بگيرم. كمكم كن ياد بگيرم كه فقط به تو تكيه كنم و از تو بخوام. فقط خودت. ولي خدايا خيلي سخت داري يادم ميدي. تنهايي نميتونم. دستامو ول نكن خدايا. خدايا دلمو از همه بنده هات بي‌نياز كن... تازه فهميدم با اينكه پيشم نيستي از همه اونهايي كه هستن به من نزديكتري. حالمو از همه بهتر ميفهمي و بهتر از همه ميتوني آرومم كني... فقط تو منطق بي منطق دل آدما رو درك ميكني... آخه جنس خودتم از دله! نيست؟... هيچ وقت سعي نكردم با عقلم وجودت رو اثبات كنم. دلم داره ميبينتت پس چه احتياجي به دليل! بيا تو قلبم و بذار آروم شه. پُرش كن، پُرِ پُر.. اينجوري هيچوقت از خالي شدن چپه نمي‌شه!

 

پي نوشت : ديروز توس تاكسي آخر اخبار يه جمله شنيدم كه تنم داغ شد : احمد بورقاني به علت سكته درگذشت!!!! باور نميكنم...يهو خاطرات چند سال پيش مثل ورقهاي روزنامه از جلوي چشمم ورق خوردن و پر پر زدن و رفتن!...باورم نميشه هنوزم. واقعا سكته بوده؟! دچار توهم توطئه شدم شايد! ولي دم ا ن ت خ ا ب ا ت، سكته، اونهم اين آدم!... باورش سخته. دلم خيلي گرفت. توي اين سرزمين مرگ چقدر راحته !!! فراموش شدن هم راحت تر!

پي نوشت 2 : بالاخره انتظار تموم شد و برگشت ولي باز هم از هم دوريم.

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 11:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 11 بهمن1386

روز آخر

 

 

...چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي!

 

 

 

 

ويرايش اول : پاك شد!

ويرايش دوم : انتظار تموم شد. امروز روز آخره...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 بهمن1386

دیگر روزها را نمی شمرم...

 

۲...

 

 

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم...

 

 

 

 

 

پي نوشت: نمي دونم چمه ؟!...

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 11:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 7 بهمن1386

روز هشتم

 

۵...

امروز هرچي sms فرستادم fail شد!! هي من مثلا مي خوام صرفه جويي كنم اين شبكه تلفن همراه نميذاره! نمي دونم اشكال از شبكه ايرانه يا اونطرف! تنها راه ارتباطيمون فعلا يه طرفه شده! L

نمي دونم چي بنويسم كه توش رنگ دلتنگي نباشه؟! حرف زدن عادي يادم رفته! فردا صبح لااقل مي تونم صداشو بشنوم البته حتما از پشت ميزم راحت نيستم ولي بهتر از هيچيه!

امروز الكي زنگ زدم به داخليت! زنگ كه مي‌خورد انگار حرف دل منو تكرار مي‌كرد: مي‌بيني؟ نيستي!

 

خدايا مراقبش باش و كاري كن كه بهش خيلي خوش بگذره. مراقب دل منم باش...

 

پي نوشت : بي وزني... دارم تو هوا راه ميرم، چشم بسته...

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 3:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 6 بهمن1386

روز هفتم

 

7...

امروز و فردا ايتالياست. شهري كه ميرن ببينن شهر قشنگيه. من فقط عكساشو ديدم البته. معماري قديم و شهر سازي جديدش هر دوش قشنگ بودن( از توي عكس البته! ) . قراره يك عالمه فيلم و عكس بگيره تا من هم ببينم. باز هم عكس البته .

روزاي قبل چند بار با تلفن حرف ميزديم. از صبح موقع بيدار شدن تا شب موقع خوابيدن. ولي اين دو روز از هيچ كدوم خبري نيست. فعلا كشف شده كه اين وبلاگ در اونجا هم خونده ميشه! پس همه چي امن و امانه و من هم حالم بسيار خوبه J. چيزي هم نمونده تا جمعه !

 

پي نوشت بي ربط : تنها قسمت دلنشين « پريدخت» موسيقيش بود! نفهميدم چرا ليلا حاتمي و علي مصفا توش بازي كرده بودن! قسمت آخرش خيلي برام نچسب بود. منتظر ضربه آخر بودم كه يهو همه چي ولو شد!..بگذريم.

 

يواشكي دلم : از روی نوشتم معلومه كه خوبم. نه؟  پس باور كن...

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 بهمن1386

روز چهارم

 

۱۰...

امروز از صبح بهانه گير شدم، تو دلم با كسايي كه روحشون خبر نداره دعوا مي كنم و از دستشون ناراحت ميشم! فك كن اون بيچاره ها روحشونم خبر نداره كه من ازشون ناراحتم! به اين ميگن ذهن پويا!

….

صداتو كه مي شنوم حالم عوض ميشه! حتي اگه فقط توي دو تا جمله حرف دلتو بهم بگي! جمله هاي بالا رو صبح نوشته بودم ولي بعد از اينكه زنگ زدي و باهات حرف زدم، از اينكه الكي غر زدم  پشيمون شدم! گفتم كه بهانه گير شده بودم! خودت كه مي‌دوني بهانه گيري يعني بي دليل به يه چيزي گير دادن. تو كه فرق بهانه و دليل رو بهتر از من مي دوني عزيز دلم  پس يه وقت از بهانه گيري هاي دلم ناراحت نشي

آخه وقتي به ته جاده نگاه مي كنم به نظرم خيلي طولاني مياد... ولي بخاطر تو بازم خوبم و مي‌خندم

 

پي نوشت : نه! دلم تنگ نشده واسه عطر تن تو...

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 2:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 بهمن1386

روز سوم

 

11...

مثل يه دونده كه هر چي به آخر خط نزديك ميشه كم نفس تر ميشه، دارم تلاش مي‌كنم....

امروز تازه روز سومه، يعني هنوز اوايل راهم...

تلفن كه كار نمي‌كنه اينترنت درست حسابي هم كه نداري SMS هم كوتاهه، تو هم كه زنگ مي‌زني نميشه راحت حرف زد همه اينها باعث ميشه دوريتو بيشتر احساس كنم و طعم تلخشو بچشم...

هر ايميل جديدي كه مياد سريع ميرم سراغ نامه هام...ولي ...يك كار ديگه! فعلا بذار بمونه...

اميدوارم با اين وضعيت اينترنتت، وبلاگمو نتوني بخوني اين روزها...

 

پي نوشت : نه! دلم تنگ نشده واسه ديدن نگات...نه!نشده!...

نوشته شده توسط سحر در 3:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1 بهمن1386

روز دوم

 

۱۲...

يه روز ديگه گذشت... سخت و آسونش بمونه براي بعد! آخه قول دادم!

از صبح توي جلسه كه نشسته بودم چشمم به ساعت بود كه بشه ساعت 7 به وقت چند تا نصف النهار اونورتر! تا برات sms صبح بخير بزنم... همه داشتن حرف ميزدن و من يه لحظه رفته بودم تو تصور اينكه اتاقت چه شكليه و تو الان توي خواب چه شكلي شدي؟!...

دلم ميخواد هر روز صبح خودم بهت زنگ بزنم و از خواب بيدارت كنم. اين جلسه هاي لعنتي اين روزهام اگر بذارن!

وقتي بخواي فقط از خوشي‌هاي اينطرف بشنوي ميشه همين چند خط! بقيش خيلي شنيدني نيست J ( اين شكلكم در راستاي همون قوله ها... گفته باشم :‌)‌) )

 

پي نوشت : نه! دلم تنگ نشده واسۀ ديدن تو....

نوشته شده توسط سحر در 4:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •