تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

چهارشنبه 28 فروردین1387

و ما همسفر شدیم!

 

نمي‌دانم چرا با اين همه حرف تلنبار شده در دلم، دستم به نوشتن نمي‌رفت اين روزها... خودم را نگاه مي‌كردم كه مي‌خواهد فرياد بزند حرفهاي دلش را، ولي ناگهان ساكت مي شد!

گاه احساس مي‌كنم نگفتن احساسم، انتقامي‌ است از دنياي دور و برم كه غوغاي درونم را نمي‌فهمد! هذيان ‌مي‌گويم ميدانم و اين هذيان هيچ ربطي به احساس درونيم ندارد!

 حالم به غايت خوش بود هفته پيش. در آسمانها بودم جمعه شب... كنار كسي نشسته بودم كه در ارزوهايم كنارش مي‌نشستم و دور و برم آدمهايي شادي مي‌كردند كه در آرزوهايم شادي كنان به من تبريك مي گفتند... وقتي با جوابي كوتاه محرم دلم را محرم دستهايم ديدم، حالي داشتم كه حتي تصورش نمي‌كردم... وقتي از پله ها پايين مي‌آمدم گويي وزن قدمهايم تغيير كرده بود! احساس مي كردم قيافه ام و لحن صدايم و طرز نگاهم و شكل لبخندم و فرم كلماتم هم عوض شده! باور نمي‌كردم براي كاري كه به نظرم خيلي صوري تر از ان بود كه قلبم را تكان دهد، زير و رو شده باشم! جمعه شب كنارش كه نشستم  احساس بزرگ شدن ‌مي‌كردم! احساس سنگين بار مسئوليت خوشبختي  ديگري! احساس مهم شدن در زندگي يك نفر ديگر، احساس وارد شدن به داستان زندگي يك نفر ديگر كه حالا همسفرم شده بود و محرم لحظه‌هايم. راه كه مي‌رفتم احساس مي‌كردم نگاه همه به من است! سخت بود كمي و شيرين كه اينقدر در معرض ديد باشي و اهميت! غيبتم براي چند دقيقه همه را به اتاق مي‌كشاند كه كجايي برو بنشين سر جايت! بچه گانه بود احساسم ولي احساس تجربه نشده اي بود. هميشه آنطرف صندلي ها بودم و دست مي‌زدم و نگاه مي‌كردم و حالا اين سوي ميز بودم و دست مي‌زدم و نگاه مي‌كردند. هر لحظه كه ساكت بودم داشتم از خدا بركت مي‌خواستم و شادي  و مهرباني براي لحظه‌هاي نيامده و بزرگي و وسعت دل و صبر براي همه لحظه‌هاي پيش بيني نشده و عشق و عشق و عشق براي همه زمانهايي كه مرهم درد و چاره كار تنها عشق است و عشق و عشق. عقربه‌هاي ساعت را نگاه مي‌كردم و از شتاب بي موقعشان عصباني  مي‌شدم. همه مي‌گفتند و مي‌خنديدند و ما در مركز همه اين شادي ها بوديم. قلبم پر از شادي محض بود  بدون ذره‌اي نگراني! همه چيز را فراموش كرده بودم انگار، جز او كه كنارم نشسته بود و گاه و بي‌گاه عشقش را آشكار مي‌كرد. ميامدم و مي‌رفتم و از اينكه مسبب و باني اين جمع کوچک دلخوش خانوادگي و در مركز همه دلخوشيها  بوديم  لذت تجربه ناشده‌اي مي‌بردم. در دلم تنها دعا مي‌كردم و خدا را شاهد صداقت خواسته‌هايم مي گرفتم! از خدا مي‌خواستم همه چيزهايي را كه حقم بود از زندگي ارزاني‌مان كند... وقت رفتن سخت بود دل كندن و خداحافظي... شوخي هاي اطرافيان و متلك هاي‌شان حرف دلم بود واقعا! بعد از رفتن مهمان‌ها، حرف ها همه تحسين انتخابم بود و شادي از ته دل پدر و مادرم از ديدن و حس كردن عشق جاري بين ما و اين دلم را سخت گرم مي‌كرد و مطمئن و سبك. از گلها چپ و راست عكس مي‌گرفتم مي‌خواستم يك جوري براي هميشه با همان طراوت نگهشان دارم! ميخواستم همه لحظه‌هايم را يك جوري منجمد مي‌كردم تا هر وقت خواستم دوباره تك تك مزه مزه  كنمشان! ... شب موقع خواب آدم ديگري بودم با هزاران حس تجربه نشده و شيرين و خاص و گاهي گيج كننده و با هزار خواسته و تمنا و آرزو از آسمانها...

دلم مي‌خواست همه را، همه لحظه‌ها را در جايي ثبت كنم، تازه و با طراوت تا لذتش را بعدا هم مزه مزه كنم ولي جز در خاطرم جور ديگري اين كار را نكردم! در خاطرم دائم حرفها و نگاه ها و احساس ها مي‌چرخيد و تكرار ميشد و مي‌گذشت ...

از يكي دو روز بعد انگار همه حس هاي خوب و خاص جايشان را به يك گيجي خاص دادند. يك تاب خوردن ذهني... دلتنگ‌تر شده بودم و وابسته تر و پيوسته تر ولي نه نزديك تر! انگار دلم ميخواست تحول دلم جوري به دنياي خارج راه بيابد و هيچ راهي نبود... حس مي‌كردم زندگيم با آن همه بزرگ شدگي احساسم، همراهي نمي‌كند. درونم با بيرونم فرق مي‌كرد... در درون ديگر سحر چند روز پيش نبودم و در بيرون همان سحر هر روزه بودم با همان برنامه زندگي و حرف‌ها و كارها! ...تا كم كم ياد گرفتم كه بايد همان باشم كه بودم بدون ذره‌اي تغيير و دلم را ميان بودن و شدن نگه دارم تا به وقتش بي تابي كند و بي‌وقت سر بر سينه ام نكوبد! و حالا كمي آرامم و انگار تازه دور و برم را مي‌بينم مثل هميشه و شاديم را احساس مي‌كنم بدون ناراحتي و جريان زندگي را بر پوست لحظه‌هايم حس ‌ميكنم. انگار موجي بر درياي آرام زندگيم افتاد و تلنگري بر جريان عادي روزهايم زد و دلم را به تپش و خواهش انداخت و كم‌كم آرام شد. ولي رنگ دريايم تغيير كرده انگار وسعت و عمقش عوض شده و تولد گاه به گاه موجوداتي در بستر دلم، شور زندگي جديد در آن انداخته ولي سطحش ديگر آرام است و زلال. ماه در ان ديده مي‌شود و خورشيد بر‌ آن سفر مي‌كند... دارم نفس مي‌كشم. در هواي جديد نفس كشيدن را تمرين مي كنم بدون هيچ خروش و غوغايي... گذاشته ام اكسيژن رنگي آرام آرام به تك تك سلولهايم برسد و يك به يك خبر دارشان كند از غوغاي اعماق دست نيافتني دلم.

اين روزها آرامم و شاد و در حال نگاه كردن و نفس كشيدن و يادگرفتن و بزرگ شدن!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 18 فروردین1387

تولد

 

بي مقدمه : فردا تولدمه!

خيلي عجيبه ولي روز تولدم براي خودم خيلي مهمه! نمي دونم چرا ولي احساس مي كنم روز خيلي خاصيه!! كلا 19ام همه ماهها كه ميشه ياد تولدم ميفتم 19 ام فروردين كه ديگه ياد كل زندگيم ميفتم! قراره فردا طبق يك طرح از پيش طراحي شده از شركت جيم شيم و من و دوستمو و آقا تپلي ( كه نمي دونم چرا اين اسم اصلا هيچ تناسبي با خودش نداره! ) بريم تولد بگيريم برا خودمون يعني براي من. ولي نمي دونم چرا احساس مي كنم انگار هيچ كس متوجه نيست كه فردا چقدر خاصيه!!!! الان همه داريد سر تكون ميديدن و ميگين اوه اوه چه آدم خود شيفته‌اي ولي به خدا هيچ ربطي به خودشيفتگي نداره! خوب من عاشق روز تولدمم.چه كار كنم خببببب؟

 امشب طبق يه رسم ديرين شخصي كلي با خدا كار دارم و باهاش بايد هماهنگ كنم كارامو!!! همين.

( خوشم مياد كه اصلا به روي خودم نياوردم كه چند ميليون ساله كه سراغ وبلاگم نيومدم! نمي دونم چرا ولي حسش نبود!! الانم حس تولدم اومد كه اومدم J )

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 6:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •