تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

سه شنبه 31 اردیبهشت1387

این روزها

 

اين روزها همه چيزي كه از اين و اون مي شنيدم تكرار اين پيام بود : يا گرگ شو يا گرگا مي‌خورنت! دوست نداشتم و ندارم باور كنم ولي ... اين روزها چيزايي شنيدم كه دلم رو مثل يه گنجشك اسير به پر پر انداخت! توي دلم گريه مي‌كردم و پشت نقاب هاي  بي احساس  حرف مي‌زدم و مي‌جنگيدم... همش ياد آهنگ سياوش قميشي ميافتدم ! گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست... دو سه روز پيش يه لحظه احساس كردم به يه آغوش امن احتياج دارم تا مثل بچه ها توش گريه كنم احساس كردم از اين همه دورويي و مسخره بازي ديگه خسته شدم! ولي نقابم نمي‌ذاشت!

از بدبيني متنفرم، از اين احساس عدم امنيت پشت ميزم، از اين عدم اطمينان به همه دور و بريهام، از شنيدن اخبار زير آب زني و حرف و حديث هاي پشت سر همديگه، حالم بهم مي‌خوره... كاش مي‌شد با منطق، حق رو گرفت، كاش مي شد با دليل قانع كرد يا حتي قانع شد!! كاش كار همه دليل منطقي داشت... براي اولين بار توي زندگيم اين روزها صبح كه از خواب پا ميشم تا يادم ميفته بايد برم پشت ميزم با اون همه كار و اون همه آدم زير آب زن عزا ميگيرم از بيدار شدن!! چرا بعضي آدمها بايد اينقدر بد ذات باشن؟!! ولي خب دارم سعي مي‌كنم ياد بگيرم چه جوري بدون اينكه گرگ بشم حقم رو از گرگ‌ها بگيرم! دلم گاهي هنوز براي اين بازي‌ها كوچولوه!

 

بازي اي كه فرزانه عزيزم مدتهاست منو دعوت كرده رو خلاصه ميكنم چون خيلي طولانيه!

 

5 تا آرزوي محال :

1-       برادرم بشه مثل 6 سال يا 7 سال پيش، اين چند سال از تو زندگي ما پاک ميشد!

2-       ايران يكي از كشورهاي توسعه يافته بود. همه توش امنيت رواني داشتن! امنيت مالي امنيت جاني و از همه مهمتر دل خوش!!

3-       يه فرشته آرزوها يه روز تو اتاقم ظاهر مي‌شد و حتي شده يكي از آرزوهاي محالم رو برآورده مي‌كرد!

4-       خدا جواب بعضي سوالاتم رو مستقيم و بي واسطه مي‌داد!

5-       مي‌تونستم هر وقت دلم خواست مثل عقاب تا اوج آسمون پرواز كنم... ( گفتم مثل عقاب چون پرنده ديگه‌اي رو نمي‌شناسم كه بتونه بالاتر از عقاب بره. اگر هست، دلم مي‌خواست اون پرنده بودم!)

 

5 دقيقه اولي كه به اينترنت وصل شدم :

رفتم يه ويلا روز كردم تو هاوايي!!! يعني از صفحه ياهو كه وارد شدم يه راست رفتم قسمت مسافرت‌ها و بعد همينجوري رفتم تا رسيدم به رزرو جا و بعد يه سري ويلا بود و مشخصات خونه و عكسهاشون و.... يكيشون رو پسنديدم! رفتم تا رسيدم به پرداخت پول براي رزرو كردنشون كه ديگه ديدم آآآآآ جلوتر از اين ديگه نميشه رفت! ولي خيلي حس عجيبي داشتم من از اينجا ( تو دانشگاه بودم ) يه ويلا تو هاوايي و من به همين راحتي مي‌تونستم برنامه ريزي دقيق كنم براي يه سفر، حتي اتاقهاي اون خونه هم رو با جزئياتش مي تونستم ببينم!

 

5هله هوله!

1-       كرانچي

2-       كرانچي!

3-       كرانچي!

4-       چيپس ساده يا موسير

5-       چاغاله بادوم ( فك كنم هله هوله است چون هميشه مورد دعوا واقع ميشم بعد از خوردنش! )

 

ببخشيد فرزانه عزيزم كه دير شد.... آخه من كلا استعداد بازي وبلاگي ندارم!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 12:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 اردیبهشت1387

یکی از همین روزها

 

 

 

·          يه خرده احساس سرما خوردگي مي‌كنم! ولی نمي‌دونم قرص سرما خوردگي رو كجام اثر مي‌كنه كه اينجوري مي شم! يعني به جاي اينكه قرصه به ويروس ها حمله كنه حمله مي كنه به مغزم! تا 24 ساعت دچار انسداد خلق و خو مي‌شم! يعني فقط دلم ‌مي‌خواد يه گوشه آروم و ساكت بشينم كارمو بكنم. يا اگه امكان داشته باشه دراز بكشم تو رختخوابم و كتاب بخونم!!! کسی هم نباید پا رو دمم بذاره چون ممکنه ! فعلا كه دارم با جديت تمام نشونه‌هاشو از بين مي‌برم! ببين بخاطر تو حتي قرص سرما خوردرگي كه دوست ندارم رو هم مي‌خورم!

 

 

·          خدا رو شكر خيلي بهتره. ديشب باز هم پيشش بودم.با اينكه سردرد بي موقع نذاشت با همه دل و جونم كنارش باشم ولي دوباره غرق شدن تو نگاهش ... تازه ديشب يه نگاه جديد كشف كردم.. تا الان نديده بودمش. يه علامت سوال توش بود يه ناراحتي يه تمنا يه ... هنوزم فكر مي‌كنم همه معنيشو بهم نگفت... جذاب بود!  بعد از دو سوال هنوز يه گوشه‌هاي كشف نشده تو نگاهش پيدا مي‌كنم!

 

·          روزهايي كه فكر مي‌كنم ممكنه بتونم ببينمش از صبح ثانيه شماري مي‌كنم! يه بيقراري عجيب. ولي وقتي مي‌دونم نمي‌تونم برم پيشش دقيقه ها تند ميان و ميرن و گذشتن و نگذشتنوشن هيچ حسي برام نداره! بي تابي هم نمي‌كنم! چقدر دل آدميزاد عجيب غريبه.

 

·          نسبت به يه جمله، يه فكر، حساسيت عجيبي پيدا كردم! كاش اونجوري كه من فكر مي كنم نباشه!

 

جمله مثبت امروز : خدايا ممنونم كه زندگيمون رو از بهترين راهي كه ممكنه هر لحظه بهتر و بهتر مي‌كني.

 

توضيح ناهار نخوردن پنج شنبه : اونروز چون دلم بدجوري درد مي‌كرد و ناهارشم خوشمزه نبود و منم تنها بودم و تنها غذا خوردن هم خيلي سختهو هزار دليل ديگه نرفتم ناهار. ولي خونه كه رفتم يه چيزي خوردم و شام هم مفصل جاتون خالي با يه عالمه دلمه تلافي كردم! اصلا نگران نباشيند دوستان 

 

بي ربط : امروز درس سازمو خوب بلدم. آهنگش آروم و قشنگه. رنگ اصفهان! ديگه دارم كتاب دوم رو تموم مي‌كنم بعدش ميرم سراغ رديف نوازي. خيلي سازمو دوست دارم!

 

مطالب بالا رو ديروز نوشته بودم ولي اينترنت ياري نكرد نشد بذارم. حالا امروز بخونيدش. گاهي دلم ميخواد هرچي تو ذهنم مياد بنويسم اصلا مهم نيست بهم ارتباطي دارن موضوعات يا نه! من واقعا شرمنده‌ام كه شما بايد بعضي وقتا بي ربطي‌هاي منو تحمل كنيد.

يه چيز خنده دار : ديشب تو خواب و بيداري يه sms هذيوني براش فرستادم! صبح كلي خنديدم به اس ام اسم!!! يعني وقتي خودمو در حال نوشتن اون sms تصور مي‌كردم خيلي خندم مي‌گرفت. شانس آوردم دري وري خاصي ننوشتم!

از امروز نوشتن مطالب كمي دلتنگانه ممنوع شد. آخه من نمي‌دونم تو چرا الان رفتي سراغ اينترنتتتتتتتتتتتتتتتتت؟ نمي‌خوام.

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

این نیز بگذرد...

 

 

امروز به جاي نهار خوردن اومدم اينجا بنويسم. حساس‌ترين نقطه بدن من نسبت به نگراني و اضطراب يا ناراحتي، معده‌مه! يعني با يه ذره نگراني يا ناراحتي سريع بي ‌اشتها مي‌شم. يه ذره كه ميزان دلواپسي بيشتر بشه  ( ببخشيد واقعا گلاب به روتون شرمنده، روم به ديوار ! ) حالت تهوع مي‌گيرم! امروز هم اصلا حوصله غذاهاي بدمزه نداشتم بنابراين ترجيح دادم الكي اين راه طولاني رو تا غذاخوري نرم! دلم مي خواد فقط بشينم! راه رفتن بعضي وقتا چقدر انرژي مي‌خواد واقعاً.

 

راستي در راستاي بعداً نوشت ديروزم: امروز براي خودم نوشتم، نوشتم، نوشتم ،نوشتم،... بيشتر از يك صفحه نوشتم. بعد كه دلم آروم‌تر شد دكمه ضربدر رو زدم و بعد هم كلمه NO! و بعد انگار از اول هم هيچي نبوده!! اين هم روشيه!

 

پس نوشت : ديشب وقتي بعد از چند روز صداي خنده‌شو از پشت تلفن شنيدم با همه دردي كه داشتم احساس مي‌كردم سبك شدم! انگار چند هزار كيلو بار رو از روي دلم برداشتن! خدايا تا همين جا هم شكرت. يه خرده بيشتر مراقبش باش . تا صبح داشتم به صداي خندش فكر مي كردم و به لحن آرامش دار‌تر صداش...

 

پس نوشت 2 :

Now I completely know that how torturing is to count down ENDLESS minutes to see  …

اين متن يه sms بود كه هيچوقت فرستاده نشد! دنبال يك كلمه مي گشتم براي ...  ولي هيچ چي اون چيزي كه من مي‌خواستم نبود. هيچ كلمه‌اي اينقدر كامل نبود كه بشه گذاشت اونجا و بعد از چند ساعت ديگه شرايطش هم  نبود تا ارسال شه... مثل خيلي از احساس هاي اين‌ روزها... دستم چقدر كوتاست و تو چقدر دور....

 

پس نوشت 3 : مي‌دونيد منفي در منفي چي مي شه ؟ تازه فهميدم يه عمر اشتباه بهمون درس دادن!

 

پس نوشت 4 : پريروز داشتم از شركت مي‌رفتم بيرون دلم بدجوري گرفته بود به آسمون كه نگاه كردم ياد خدا افتادم بغضم گرفت! بهش گفتم "خدايا تا حالا شده دلت بگيره از كسي يا چيزي؟ شده دلت تنگ شه؟ چه كار مي كني اون موقع‌ها آخه پس؟... " داشتم به تنهايي خدا و بي‌معرفتي‌هاي خودمون فكر ميكردم كه حتما خدا هم خيلي وقتا دلش شكسته و گرفته از دست ما... يهو ديدم بارون گرفت!!!!! نم نم و قشنگ! باد میومد و دونه‌هاي بارون رو مي‌ريخت رو صورتم... دوباره سرمو بالا گرفتم  و بهش گفتم : راست مي‌گي ، گريه هم كاري است.....

 

 

نوشته شده توسط سحر در 1:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 اردیبهشت1387

روزهایی به یک رنگ متفاوت...

 

 

من خوبم. جلوي اون كه خوب خوبم.

ديشب وقتي دستام رو روي كمرش مي‌كشيدم از خدا ميخواستم همه انرژي هاي مثبت و درمان كننده دنيا رو از طريق دستام وارد بدنش كنه و بذاره عشق جاري قلبم توي وجودش جريان پيدا كنه و همه چي خوب خوب شه. با تمام وجودم مي‌خواستم بهش انرژي بدم.

وقتي رسيدم خونه هم كمرم هم گردنم به شدت درد گرفته بود! به خدا گفتم خدايا كلك نزن ديگه! گفتم من حاضرم درد رو از اون بگيري بدي به من ولي اينجوري كه درد اون خوب نشده! هم به من دادي هم به اون! دارم به خودم انرژي مثبت ميدم كه خوب باشم تا بتونم به اون روحيه بدم .

ولي جدا از شوخي، هم من، هم اون فقط داريم خدا رو شكر ميكنيم كه مريضي بدي نيست. هرچند سختي و دردش زياده ولي بالاخره خوب ميشه و خطري نداره. 

فقط خونه موندن و همش خوابيدن بدجوری كلافش كرده. يه مساله هم اينه كه من وقتي صداي ناراحت و بي‌حوصلشو مي‌شنوم و دردشو مي‌بينم، عصبي و كلافه مي شم و اونوقت بايد اول خودمو خوب كنم بعد به اون روحيه بدم! چقدر همه چی پیچیدس واقعاْ!

 خدايا بهم اينقدر انرژي بده كه به اندازه كافي براي دوتامون داشته باشم! من مي‌تونم! مطمئنم كه هرچقدر هم اين حال و روز طول بكشه مي‌تونم مراقبش باشم و انرژي كم نيارم. وقتايي كه ميبينمش وقتي نگاهشو مي‌بينم وقتي حرف مي‌زنه وقتي ميگه كه بودن من كنارش حالشو خوب ميكنه و دردشو كم مي‌كنه كلي انرژي مي‌گيرم وقتي احساس مي‌كنم حضور من بهش انرژي مي ده همه خستگي ها و كلافگي هام از بين مي‌رن...

 امروز نمي‌بينمش. شايد فردا و چند روز ديگه هم! ولي همه اين روزا رو بايد بگذرونيم. اينم يه درس سخت كه خدا گذاشته پاسش كنيم. خدايا باز هم مثل هميشه اعتراف مي‌كنم بدون تو نمي‌تونم. مياي كمك نه؟ شكر، باز هم شكر.

مرسي دوستاي گلم كه با حرفاتون بهم انرژي دادين. هروقت ياد ما افتادين دعا كنين. انرژي مثبت اگه زيادي داشتين بفرستين اين طرفا  

 

 

 بعدا نوشت : گاهی اوقات میزنه به سرم یه جایی رو درست کنم و توش بنویسم که هیچ کس منو نشناسه که حرفام هیچ کس رو ناراحت نکنه که انرژی منفی به کسی نده که... اینجور جایی بعضی وقتا لازمه.. بدجوری هم لازمه . شاید درستش کردم!

هیچ چیزی روح منو خم نمی کنه! حتی غم های بزرگ حتی مشکلات پیچیده حتی...فقط یه چیز! یه چیز ساده بچه گانه می تونه منو از بغض خفه کنه ... خدایا قلب منو وسیع کن...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 5:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

تلاطم...

 

«كلافه‌ام! بيقرارم انگار دلم پيچ خورده تو خودش و هي تو سينم پر پر ميزنه!

دليلشم  مخلوطي از تغييرات هورموني و نگراني بابت حال اونه! خيالم راحته كه اينجا رو نمي‌خونه اين روزها... خدايا تو كه مي‌دوني من طاقت دردشو ندارم زودتر و به بهترين حالت ممكن خوبش كن. وقتايي كه حالش يه ذره بده من اصلا حال و روز خودمو يادم ميره... از صبح دردهاي گاه و بيگاه كمرم مياد و ميره انگار ميخواد يادم بياره كه يه چيزي اون تو هم داره بهم ميريزه ولي سريع سعي ميكنم از خودم دورش كنم و بهش فكر نكنم! از صبح بغض مسخره‌اي ته گلومه. هي پيش خودم ميگم آخه اين كه بغض كردن نداره دختر! خوب ميشه، تموم ميشه، چيزي نيست!  ولي يه خرده كه بهش زياد فكر مي كنم اشكم درمياد! آخه مي‌دونم  پسر كوچولوي من زياد طاقت درد نداره. خسته و كلافه ميشه. نگرانم كه اگه مدت درمانش طول بكشه بي حوصله و بي طاقت بشه... اگه من جاي اون بودم خيلي راحت تر بودم! تحمل درد خودم، راحت تر از نگاه كردن درد كشيدن اونه...  هيچ كاري هم ازم برنمياد! مي‌ترسم اگه برم پيشش بازم اشكم دربياد اونوقت خيلي بدتر ميشه!!

خدايا من كه هزار بار بهت گفته بودم نمي‌تونم مريضي و ناخوشيش رو ببينم من كه دعا كرده بودم اگه...

خدايا كمك كن زود خوب خوب شه. ديگه نرسه به عمل. نميدونم چه جوري! معجزه كن اصلا!!! خدايا تو كه خودت دلم رو اينقد بي‌جنبه و نازك نارنجي آفريدي پس خودتم آرومش كن. خدايا سلامتي رو زودتر بهش برگردون خواهش مي‌كنم. خداي مهربونم يه بار ديگه هم دستمونو بگير مثل همه دفعه هاي پيش. بهش آرامش بده، سلامتي و صبر ...»

 

اينا رو پنج شنبه نوشته بودم! ولي چون وقت نشد كاملش كنم و توشم بيقراري زياد بود نذاشته بودم تو وبلاگم يه جور درد دل كتبي با خدا بود! ولي انگار نگفتن دل نگرانيم، بيقرار ترم مي‌كنه!

شب قبل از عمل، عصبي و بي تاب بودم. دائم از سر يه كاري به يه كار ديگه مي‌پريدم چند دقيقه ساز مي‌زدم ميديدم نميتونم بشينم، ميرفتم پاي تلويزيون باز هم نميشد، ميرفتم كتاب بخونم حواسم به نوشته ها نبود!... آخر به خودش زنگ زدم حواسش اينور اونور بود و  زود قطع كرد... داشتم وسايل دور و برم رو جمع ميكردم كه انگار يهو يه چيزي ته گلوم شكست و اشكم جاري شد! ديدم اصلا حواسم نبوده كه چند ساعته دارم بغضمو فرو ميدم! وقتي تركيد ديگه هيچ جور آروم نميشد... رفتم تو اتاقم و زير پتوم و  بلند بلند گريه كردم فكر كنم حدود 2 ساعت تموم گريه كردم هرچي ميخواستم تمومش كنم دوباره گلوم از زور بغض خفه ميشد و اشكام بي‌اختيار جاري مي‌شد!! ازاينكه زود خوابيده بودم تعجب كرده بود، وقتي داشتم جواب اس ام اسش رو ميدادم اشكام روي گوشيم مي‌چكيدند....

 صبح كه قيافمو توي آينه ديدم.... پلك‌هاي بالا و پايين چشمام حسابي پف كرده بودند! عين ادماي مريض شده بودم... دعا ميكردم زودتر حالت چشمام برگرده سر جاش! از صبح توي جلسه تمام فكر و ذهنم پيشش بود: الان كجاست؟ داره چه كار ميكنه؟ چي شد؟ چه حالي داره؟ كدوم وري خوابيده؟!! .... هر لحظه مثل يه عمر گذشت تا بعد از ظهر. توي ماشين وقتي داشتم برميگشتم، تا روي تخت بيمارستان تصورش ميكردم اشكام درميومد و روي مغنه‌ام مي‌چكيد! همش مي‌ترسيدم تا ببينمش گريه‌م بگيره... خودمو تو آينه نگاه كردم خدا رو شكر حالت چشمام عادي شده بود ولي خيلي بي رنگ و رو بودم! به خودم لعنت مي‌فرستادم كه يه ر*ژ ل ب همرام نيست! همه مغازه ها هم بسته بودن اونوقت بعد ازظهر !يه ذره لبامو گاز گرفتم كه رنگش مثل آدميزاد بشه ولي تاثيري نداشت! مي‌دونستم دوست نداره قيافه بي‌رنگ و روم رو ببينه اونم توي اين حال ... بغض گلومو چه كار مي‌كرم؟... دم در بيمارستان كه رسيدم يه نفس عميق كشيدم تا بغضمو باهاش قورت بدم! آب ميوه‌اي كه دوست داشت رو خريدم و از پله هاي بيمارستان اينقدر بالا پايين رفتم تا بالاخره پيداش كردم! دراز كشيده بود، پشتش به من بود! فكر كردم خوابه! صدامو كه شنيد سرشو برگردوند و نگام كرد... خداي من دلم از ديدنش انگار هري ريخت پايين! انگار به اندازه صد سال دلم براش تنگ شده بود توي اين دو روز!... دستاشو توي دستم گرفته بودم و از زمين و آسمون حرف ميزدم باهاش مامان و بابا و خواهرش هم بودن دلم ميخواست بغلش مي‌كردم، دلم ميخواست ميتونستم بب و س مش... دلم ميخواست ... نگاهش مثل هميشه قشنگ و مهربون بود ولي درد رو هم توش ميديدم... هر بار كه ميخواست جابه جا شه همه تنش ميلرزيد، دل و جون من هم همراش!... خدايا كاش درداشو ميدادي به من... يك ساعت مثل برق و باد گذشت دلم نميخواست ازش جدا شم. نگام چسبيده بود به امتداد نگاهش و دلم نميومد چشم ازش بردارم... يه بار نگام كرد و گفت چه ر*ژ لب خوشرنگي زدي!!! من؟!  وقتي اومدم خونه ديدم واقعا لب*ام رنگشون از هميشه پر رنگ تر بود!! نمي دونم، شايد واقعا خدا كنارم  و به فكر همه چي بوده حتي رنگ لبم! اگر نبود امكان نداشت من به همين راحتي بتونم اشكامو مخفي كنم! 

امروز از صبح دوباره همون بيقراري ها اومده سراغم... عصبانيم و كلافه كه اينقد ازش دورم تا بعد از ظهر بايد براي ديدنش صبر كنم... از شنيدن صداي ناله دارش دلم زير و رو ميشه... كلافه ام بي تاب بيقرار و عصبي! سر درد و كمر درد گاه و بي‌گاهم هم قوز بالا قوز شده! خدايا درد رو از تنش دور كن خدايا آرومش كن تا دل من هم يه ذره آروم بگيره خدايا خدايا خدايا....

 

نوشته شده توسط سحر در 12:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 اردیبهشت1387

یه پست شیشانه!

 

دو تا دوست عزيزم نیکا جون و فرزانه عزیزم به يه بازي دعوتم كردن كه خوشمان اومد ازش! مغزم رو اين چند روز حسابي مشغول كرده بود. همون بازي شش كلمه اي كه قواعدش اينه :

 

 1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید

 

 

اگه ميشد 60 تا جمله 6 كلمه اي بگيم بهتر بود ولي نميشه! آخه انتخاب بين اون همه جمله خيلي سخته خب. حالا اين هم جمله من :

 

 

با 

    تو،

         دلم

            هرشب

                    ستاره

                             مي‌چيند...

 

توضيح : «هرشب» يك كلمه است گير نديد!

 

ديگه كسي رو دعوت نمي‌كنم چون به نظرم آخرين عضو وبلاگستان بودم كه اين بازي رو انجام دادم ولي اگه هركي دوست داره و اين بازي رو انجام نداده و جمله هاي شش كلمه اي از سر و كله مغزش بالا ميرن و اين وبلاگ رو خوند ميتونه به دعوت من جمله‌اش رو بنويسه ( بازي بدون جر زني اصلا بازي نيست! )

 

6 تا توضيح كوچولوي بي‌ربط!

1-     ما عروس نشديم، دوستان محترم اينقدر نفرماييد عروس خانوم، كمي نامزد شديم فقط!همين.

2-     با تذكر يك دوست عزيز متوجه شدم كه راجع به بهم ريختگي و تغيير ديكته بعضي كلمات توضيح نداده‌ام. به دليل مسائل امنيتي و سليقه اي دلم نمي‌خواد با سرچ بعضي كلمات بعضي خوانندگان اشتباهي به اين وبلاگ بيان بنابراين گاهي ديكته برخي كلمات را اشتباه مي‌نويسم يا گاهي بين كلمات فاصله ميندازم.

3-     گيجي دلم ناشي از بي‌جنبگي و بي تجربگي در برخورد با تحولات عاطفي به حمدلله برطرف شده است!

 4-     دلم مي‌خواست اين روزها در يك جزيره نامسكون زندگي مي كردم! نامسكون يعني مسكوني باشه ولي كسي پيداش نكرده باشه! يه جزيره كوچولو كه فقط پرنده و حيواناي بي ازار توش زندگي كنن و هواش هم اينقد خوب باشه كه شب بشه تو بيشه زير نور ماه يا كنار ساحل دراز كشيد و خوابيد. فقط هم يك هفته . ديگه بيشتر حوصلمون سر ميره فك كنم! كسي اگه يه جزيره نامسكون داره يه هفته ميشه به ما اجاره بده؟!

5-     راستي چرا بارون نمياد؟ من دلم بوي خاك بارون خورده مي‌خواد! مثلا بهاره‌ها!

6-     بعضي وقتا بدجوري دلم مي‌خواد شاعر بودم! گاهي يه چيزي تو دلم ول ميخوره يه حس شديد و تند، مي‌خواد بزنه بيرون توي يه شعر ولي ... حيف كه شاعر نيستم. اينقد وول مي‌خوره و خودشو به درو ديوار دلم مي كوبه كه آخر يواش يواش آب ميشه و .... چقدر خوب بود اگر شاعر بودم. گاهي همه اين حس ها جا نمي‌شن تو دلم...

 

پي‌نوشت:  براي مادر عزيرنیکا جون هم دعا كنيد...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 9:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •