تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم...

یکشنبه 31 شهریور1387

از هر دري سخني!

 

 

 ·          گوشيم زنگ مي‌خوره يه شماره ناآشنا! چون هميشه هروقت هر شماره ناآشنايي زنگ ميزنه اشتباه گرفته، مطمئنم كه اين يكي هم اشتباه گرفته. با اين فرض گوشي رو بر مي‌دارم. صداي يه خانوم، صداش يه كم ضعيف بود شنيدم كه گفت : فرزانه؟ گفتم اشتباه گرفتيد. شماره رو خوند گفتم درسته ولي اين شماره منه. گفت خوب شما سحر نيستيد؟.. گفتم چرا! خودمم! من چرا شنيدم فرزانه؟ شما؟ گفت حدس بزن! هر چي تو انباري ذهنم گشتم، تو گنجه صداهاي دوستام ديدم به هيچكدوم نمي‌خوره . يه صداي بامزه مهربون با خنده هاي دلنشين. هرچي فكر كردم ديدم نه ياد نمياد!  اونم كه شيطونيش گل كرده بود و نمي گفت كيه..بالاخره بعد از كلي خواهش و درخواست براي راهنمايي گفت اسمي كه اولش اشتباه گفتي اسم منه! يه لحظه پرت شدم تو وبلاگم! : نكنه جزيره؟! آره خودش بود........... واي چقدر ذوق كردم صداشو شنيدم.. چقدر صداش مهربوني و آرامش داشت... انگار يكي از دوستاي قديممو بعد از چند سال پيدا كرده بودم. بي اغراق دلم ميخواست پيشم بود تا محكم بغلش كنم.. شايد همه اين حس ها خنده دار باشه .. براي خودمم عجيب بود ولي دلم مي‌خواست بشينم باهاش حرف بزنم از خودم از خودش. حالا ديگه پيداش كردم.:) خيلي قشنگ بود اولين بار بود كه با يه دوست اينترنتي تلفني حرف ميزدم... اونم با قديمي‌ترين و صميمي‌ترين دوست اينترنتيم.

·          ديشب بدون اينكه ساعت رو جلو بكشم ساعت رو روي يك ربع به چهار كوك كردم و از ساعت 12 هر نيم ساعت از خواب مي پريدم فكر مي كردم خواب موندم!! ساعت يه ربع به چهار هم با كلي زور بيدار شدم ديدم اي بابا الان كه اذان نيست! يك ساعت ديگه مونده! دوباره خوابيدم! اينم از خواب زيباي ديشب من.

·          توي خواب با يه دوستي كه تو بيداري نمي‌شناسمش داشتم با يه آژانس ميرفتيم كلاس زبان! بعد يهو ديدم پشت فرمون نشسته و خيلي خوب رانندگي مي‌كنه! توي خواب كلي حسودي كردم كه چرا اين دختره اينقدر دست فرمونش خوبه احساس مي‌كردم كوچيكتر از منم هست. يه مدتيه احساس اعتماد به نفسم كم شده تو رانندگي! شايد بخاطر كم تمرين كردنه ولي از رانندگي خودم حرصم ميگيره!

·          عزيز سفر كرده ما هم برگشت با سوغاتياي  خوشمزه . هرچند قراره ما بخاطر صرفه جويي ديگه براي هم سوغاتي نخريم ولي نمي دونم چرا هيچكدوم پيش قدم نمي‌شيم براي اين كار. آخرش من  مجبور ميشم اول اين كار رو بكنم!

·          توي ماه رمضون هم اين همسر عزيز تر از جان ما تقريبا به حالت نيمه تعطيل گذران زندگي ميكنند و هر چه به اذان نزديك ميشيم ايشون هم بيشتر به حالت تعطيل نزديك تر ميشن!... مي‌گم اين كه ذكوران محترم خيلي قوي تر از جنس اناث  ( همون ضعيفه خودمون!) هستن يكي از داستانهاي علمي تخيليه كه نمي‌دونم كدوم نويسنده زبر دستي اولين بار نوشتش، همه هم باورشون شد!!

·          پريشب دعاهامو روي كاغذ نوشتم مي‌خوام ببينم تا سال ديگه به چند تاش دست پيدا كردم و چندتاش برآورده شده . امشب هم مي نويسم...

 

پي نوشت : من صفحه وبلاگمو از ديروز نمي‌تونم باز كنم! از خود صفحه بلاگفا ميرم مي‌بينمش! شما مي‌تونين ببينينش؟!!! شايد از بس منو نديده غريبگي ميكنه بچه ، از دستم فرار ميكنه!

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 26 شهریور1387

سوئيس!

 

اين  روزها بدجوري كار مفيدم عود كرده! فكر كنم از 11.5 ساعت كار، حدود 11 ساعتش كار مفيده! خودم هم از خودم تعجب مي‌كنم. البته كار مفيد منظورم هم كار شركته يكي دو ساعت هم ترجمه! بالاخره كاره ديگه. شايد روزي 0.5 ساعت و بعضي روزها چند دقيقه وقت ميكنم يه سر به اينترنت بزنم و يه نگاهي به وبلاگ دوستام بندازم و زود برگردم سركارم!!! البته من اينجور وقتا كمتر احساس خستگي مي‌كنم! وقتايي كه وقت تلف ميكنم سر درد مي‌گيرم!!!

ولي  امروز اول صبح  دلم خواست چند كلمه بنويسم!

سريال‌هاي ماه رمضون رو ديدين چقدر آموزشين امسال؟! يكي توجيهمون مي‌كنه كه اعتياد يه چيز بامزه و تفريحي و خنده داره و كشتن برادرت بخاطر پول هم خيلي خنده دار و بامزست! هر بار سعي كردم ببينمش حرصم گرفت و كانالو عوض كردم! يكي ديگه هم داره زن يواشكي گرفتن رو توجيه ميكنه و اينقدرم غير طبيعيه كه!... خدائيش هيچ كس تا حالا ديده يه عروس اينقدر عزيز باشه؟! عزيز تر از پسر آدم؟! اونم زني كه اينجوري فلج ميشه؟! ...  واقعا دست همه دست اندر كاران درد نكنه... خوب دارن جامعه رو به سمت جامعه آرماني ا حم دي ن*ژادي سوق مي‌دن ديگه! بالاخره ما بايد همه چيمون به هم بياد!

امروز باز هم تنهام! يعني تنها كه... دوباره چند هزار كيلومتر ازم دورشده! پس فردا برمي‌گرده ولي وقتي به گوشيش زنگ ميزنم و هي ميگه خاموش است دلم يه جوري ميشه! اين كه چيزي نست چند وقت بعد بايد 1 ماه دوري رو تحمل كنم. از الان دارم براي دلم دعا ميكنم!!!

اين يكي دو روز دارم خلاف خواسته دل خودم دعا مي‌كنم! حس عجيبيه. دعا مي‌كنم كاري جور شه كه مي‌دونم بعد از جور شدنش يكي بايد بياد دل منو جمع و جور كنه! دعا مي‌كنم سفرش جور شه! آخه احساس كردم تو ذوقش خورد وقتي ديد سفرش بهم خورده كلي برنامه ريزي كرده بودن.البته سفر كاريه ولي بالاخره سفر خوش مي‌گذره. منم دارم دعا ميكنم دوباره جور شه ولي دلم چه حالي داره وقتي دارم اين دعا رو مي‌كنم! عشق خاصيت هاي عجيب غريبي داره يكيش همين قابليت هاي عجيبيه كه به قلب آدم ميده. خوشحالي عزيزت برات دلچسب‌تر از هر چيز ديگه است. البته دائم بهم ميگه بدون من هيچ جا بهش خوش نمي‌گذره و تنهاست ولي اميدوارم و دعا مي‌كنم بگذره. اينجوري لا اقل خيالم راحته كه اون حالش خوبه!! باز دلم يه ذره دور شد ازش دارم هذيون مي‌گم! (خدا رو شكر . فعلا رسيد تركيه.. دلم الكي از صبح شور ميزنه. خدايا مراقبش باش تا آخر )

اينا رو نوشتم كه يادم بمونه چقدر گاهي همين كنار هم بودن هر روزه برامون عادي ميشه و تكراري و قدرشو نمي‌دونيم و بعد يه ذره دور شدن چقدر دلامونو بي تاب مي‌كنه. يادت بمونه سحر خانوم كه همين كه هر روز و هر لحظه كه اراده كني ميتوني گوشيو بر داري و باهاش حرف بزني يا بلند شي بري اتاقش ببينيش خيلي خوشبختي! ( ولي امروز و فردا نميشه!! )

پي نوشت : موضوع پستم خيلي بي ربطه به نوشتم. نه؟! خب اشتباه مي‌كنيد. كاملا مربوطه!

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در 8:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 شهریور1387

یکی بود یکی نبود... یه روز بود و یه روز نبود زندگی ما!!

 

يكي بود يكي نبود. يه دختري بود كه اسمش بود سحر. همينجا مي‌نوشت. مخصوصا وقتايي كه خيلي دلتنگ بود يا تنها يا ذوق زده يا خوشحال يا... . چند تا دوست خوب هم داشت كه مثل دوستاي دنياي واقعي كنارش بودن. مثل دوستاي دنياي واقعي دلش براشون تنگ ميشد و مثل دوستاي دنياي واقعي نگران حالشون ميشد و .... چند وقت پيش يه دفعه كاراش بهم پيچ خورد جوري كه در روز حتي 5 دقيقه هم وقت باز كردن اينترنت رو نداشت! بدجوري هم فشار كار به مغزش فشار مياورد، حسابي خسته هم شده بود ... تا يك هفته پيش كه كارا يه ذره رو به راه شد و ميشد مثلا روزي يه ربع صفحه اينترنت رو باز كرد. ولي انگار يه چيزي نمي ذاشت به صفحه وبلاگش سر بزنه! دلش نميومد رو ادرس خونش كليك كنه!.... تا امروز كه ديگه خسته شد از اون دوري اجباري و از اين حس مزخرف اين روزهاش! دلو به دريا زد و يخو شكست... اومد كه بنويسه. حتي اگه شده فقط چند كلمه! :

سلام. من سحرم از امروز ميخوام اينجا بنويسم . نميدونم چند روز يه بار؟ نمي دونم روزي چند بار؟! ديگه بعضي رسوم بيخود اين دنياي مجازي هم برام مهم نيست. رسومي كه مثل دنياي واقعيه! : "من بهت سر زدم پس تو هم بيا سر بزن!"، " بهم سر نميزني؟ پس خداحافظ! " .... دلم نمي‌خواد اينجا هم توي چارچوب قوانين نانوشته دست و پا بزنم و ذهنمو درگير كنم.

ديگه فقط براي دل خودم مينويسم. هر وقت كه حرفي داشت كه مخاطب خاصي نداشت ميام اينجا و مينويسم. هروقت كسي نبود كه حرفمو بهش بزنم ميام اينجا و مينويسم. هروقت احتياج به گفتن داشتم ميام اينجا و مينويسم.هروقت دلم گرفت ميام اينجا و مي‌نويسم. هروقت خوشحاليمو نميتونستم تو دلم جا بدم ميام و مينويسم. هروقت.... دلم خواست ميام اينجا و مينويسم. به همه دوستاي خوبم هم هميشه سر ميزنم چه بنويسم چه ننويسم چه بدونن چه ندونن چه براشون " كامنت " بذارم. چه نذارم.

پس يه بار ديگه :

سلام

 

 

نوشته شده توسط سحر در 10:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •