یکشنبه 12 آبان1387
نگرانی های بزرگ من!
نميدونم چرا بعضي وقتا حرفام ميچسبه ته گلوم و با هر وسيلهاي ميخوام بكشمش بيرون نمياد!!
راجع به يه سري چيزايي نگرانم:
1- حدود 1 سال و نيمه كه كلاس سه تار ميرم. از استادم كه ميپرسم با اين وضوع كار و تمرين من سرعت پيشرفتم خوبه ميگه آره خوبه ولي من همش احساس ميكنم بايد خيلي بهتر از اينا ميبودم!! همش دلم ميخواست مثلا بگه آره خيلي خوبه خيلي بهتر از بقيه! ولي خب مثل اينكه اينجوري نيست و خب اين بده....
2- من از رانندگي يه كم ميترسم!!!! اين براي خودم كه يه عمر ادعا داشتم دل و جرئتم زياده و نميترسم احساس وحشتناكيه!!! اين احساس، اعتماد به نفسمو كم ميكنه بعد كاهش اعتماد به نفس باعث ميشه احساسم بدتر شه و اون دوباره اعتمادمو كمتر ميكنه و اون دوباره.... يه چرخه باطل!! اين موضوع توي دلمه ها ولي بعضي وقتا يه جوري ظاهر ميشه كه باعث دلخوري ميشه!! آخه من دلم ميخواد آقاي آلوچه به من دل و جرئت بده و وقتي يه كلمه ( مثل اينكه حالا اول تو روز حسابي تمرين كن بعد تو شب) ازش ميشنوم كه به اين احساس من صحه ميذاره اونوقت يكي بايد بياد اين احساس شل و ماستگونه منو از رو زمين جمع كنه...!!! بيچاره ايندفعه كه من با ماشين دنده عقب درسته رفتم رو جدول( يعني سپر قشنگ رفت روي جدول به طور مماس پارك كرد!!!) براي اينكه اين اعتماد به نفس لوس من ولو نشه صداش كه درنيومد هيچ، توي يه كوچه خلوت كلي مورد ب * و*س و محبت قرار گرفتم كه خداي نكرده....! اه اه چه دختر لوسي واقعا!! (اينو اينجا نوشتم كه يادم بمونه چه آقاي آلوچه بينظيري دارم!)
بقيه نگرانيها هم مهم نيست!!!!!
.
قراره فردا دوتايي مرخصي بگيريم بريم هم به چندتا كارمون برسيم هم يه سر بريم سينما!بعد از يك عالمه وقت... احساس ميكنم بيشتر مردم توي ايران زندگيشون شده كار. يعني مجبورن اينجوري زندگي كنن. دوست ندارم ما هم اينجوري بشيم. الان آقاي آلوچه تقريبا هر روز اضافه كار شركته براي اينكه خرج زندگي آينده دربياد منم بيشتر از همه خانومهاي شركت كار ميكنم ولي اميدوارم بعد از اينكه رفتيم سر خونه زندگيمون، درامدمون يه جوري باشه كه بتونيم به اندازه كافي پيش هم باشيم و به يكي از علايق مشتركمون كه گشتن و مسافرت كردن به جاهاي جديده برسيم.
فعلا كه فردا رو تعطيل كرديم و پيش هميم . آخ جوننننننننن J
