دوشنبه 16 اردیبهشت1387
تلاطم...
«كلافهام! بيقرارم انگار دلم پيچ خورده تو خودش و هي تو سينم پر پر ميزنه!
دليلشم مخلوطي از تغييرات هورموني و نگراني بابت حال اونه! خيالم راحته كه اينجا رو نميخونه اين روزها... خدايا تو كه ميدوني من طاقت دردشو ندارم زودتر و به بهترين حالت ممكن خوبش كن. وقتايي كه حالش يه ذره بده من اصلا حال و روز خودمو يادم ميره... از صبح دردهاي گاه و بيگاه كمرم مياد و ميره انگار ميخواد يادم بياره كه يه چيزي اون تو هم داره بهم ميريزه ولي سريع سعي ميكنم از خودم دورش كنم و بهش فكر نكنم! از صبح بغض مسخرهاي ته گلومه. هي پيش خودم ميگم آخه اين كه بغض كردن نداره دختر! خوب ميشه، تموم ميشه، چيزي نيست! ولي يه خرده كه بهش زياد فكر مي كنم اشكم درمياد! آخه ميدونم پسر كوچولوي من زياد طاقت درد نداره. خسته و كلافه ميشه. نگرانم كه اگه مدت درمانش طول بكشه بي حوصله و بي طاقت بشه... اگه من جاي اون بودم خيلي راحت تر بودم! تحمل درد خودم، راحت تر از نگاه كردن درد كشيدن اونه... هيچ كاري هم ازم برنمياد! ميترسم اگه برم پيشش بازم اشكم دربياد اونوقت خيلي بدتر ميشه!!
خدايا من كه هزار بار بهت گفته بودم نميتونم مريضي و ناخوشيش رو ببينم من كه دعا كرده بودم اگه...
خدايا كمك كن زود خوب خوب شه. ديگه نرسه به عمل. نميدونم چه جوري! معجزه كن اصلا!!! خدايا تو كه خودت دلم رو اينقد بيجنبه و نازك نارنجي آفريدي پس خودتم آرومش كن. خدايا سلامتي رو زودتر بهش برگردون خواهش ميكنم. خداي مهربونم يه بار ديگه هم دستمونو بگير مثل همه دفعه هاي پيش. بهش آرامش بده، سلامتي و صبر ...»
اينا رو پنج شنبه نوشته بودم! ولي چون وقت نشد كاملش كنم و توشم بيقراري زياد بود نذاشته بودم تو وبلاگم يه جور درد دل كتبي با خدا بود! ولي انگار نگفتن دل نگرانيم، بيقرار ترم ميكنه!
شب قبل از عمل، عصبي و بي تاب بودم. دائم از سر يه كاري به يه كار ديگه ميپريدم چند دقيقه ساز ميزدم ميديدم نميتونم بشينم، ميرفتم پاي تلويزيون باز هم نميشد، ميرفتم كتاب بخونم حواسم به نوشته ها نبود!... آخر به خودش زنگ زدم حواسش اينور اونور بود و زود قطع كرد... داشتم وسايل دور و برم رو جمع ميكردم كه انگار يهو يه چيزي ته گلوم شكست و اشكم جاري شد! ديدم اصلا حواسم نبوده كه چند ساعته دارم بغضمو فرو ميدم! وقتي تركيد ديگه هيچ جور آروم نميشد... رفتم تو اتاقم و زير پتوم و بلند بلند گريه كردم فكر كنم حدود 2 ساعت تموم گريه كردم هرچي ميخواستم تمومش كنم دوباره گلوم از زور بغض خفه ميشد و اشكام بياختيار جاري ميشد!! ازاينكه زود خوابيده بودم تعجب كرده بود، وقتي داشتم جواب اس ام اسش رو ميدادم اشكام روي گوشيم ميچكيدند....
صبح كه قيافمو توي آينه ديدم.... پلكهاي بالا و پايين چشمام حسابي پف كرده بودند! عين ادماي مريض شده بودم... دعا ميكردم زودتر حالت چشمام برگرده سر جاش! از صبح توي جلسه تمام فكر و ذهنم پيشش بود: الان كجاست؟ داره چه كار ميكنه؟ چي شد؟ چه حالي داره؟ كدوم وري خوابيده؟!! .... هر لحظه مثل يه عمر گذشت تا بعد از ظهر. توي ماشين وقتي داشتم برميگشتم، تا روي تخت بيمارستان تصورش ميكردم اشكام درميومد و روي مغنهام ميچكيد! همش ميترسيدم تا ببينمش گريهم بگيره... خودمو تو آينه نگاه كردم خدا رو شكر حالت چشمام عادي شده بود ولي خيلي بي رنگ و رو بودم! به خودم لعنت ميفرستادم كه يه ر*ژ ل ب همرام نيست! همه مغازه ها هم بسته بودن اونوقت بعد ازظهر !يه ذره لبامو گاز گرفتم كه رنگش مثل آدميزاد بشه ولي تاثيري نداشت! ميدونستم دوست نداره قيافه بيرنگ و روم رو ببينه اونم توي اين حال ... بغض گلومو چه كار ميكرم؟... دم در بيمارستان كه رسيدم يه نفس عميق كشيدم تا بغضمو باهاش قورت بدم! آب ميوهاي كه دوست داشت رو خريدم و از پله هاي بيمارستان اينقدر بالا پايين رفتم تا بالاخره پيداش كردم! دراز كشيده بود، پشتش به من بود! فكر كردم خوابه! صدامو كه شنيد سرشو برگردوند و نگام كرد... خداي من دلم از ديدنش انگار هري ريخت پايين! انگار به اندازه صد سال دلم براش تنگ شده بود توي اين دو روز!... دستاشو توي دستم گرفته بودم و از زمين و آسمون حرف ميزدم باهاش مامان و بابا و خواهرش هم بودن دلم ميخواست بغلش ميكردم، دلم ميخواست ميتونستم بب و س مش... دلم ميخواست ... نگاهش مثل هميشه قشنگ و مهربون بود ولي درد رو هم توش ميديدم... هر بار كه ميخواست جابه جا شه همه تنش ميلرزيد، دل و جون من هم همراش!... خدايا كاش درداشو ميدادي به من... يك ساعت مثل برق و باد گذشت دلم نميخواست ازش جدا شم. نگام چسبيده بود به امتداد نگاهش و دلم نميومد چشم ازش بردارم... يه بار نگام كرد و گفت چه ر*ژ لب خوشرنگي زدي!!! من؟! وقتي اومدم خونه ديدم واقعا لب*ام رنگشون از هميشه پر رنگ تر بود!! نمي دونم، شايد واقعا خدا كنارم و به فكر همه چي بوده حتي رنگ لبم! اگر نبود امكان نداشت من به همين راحتي بتونم اشكامو مخفي كنم!
امروز از صبح دوباره همون بيقراري ها اومده سراغم... عصبانيم و كلافه كه اينقد ازش دورم تا بعد از ظهر بايد براي ديدنش صبر كنم... از شنيدن صداي ناله دارش دلم زير و رو ميشه... كلافه ام بي تاب بيقرار و عصبي! سر درد و كمر درد گاه و بيگاهم هم قوز بالا قوز شده! خدايا درد رو از تنش دور كن خدايا آرومش كن تا دل من هم يه ذره آروم بگيره خدايا خدايا خدايا....
