پنجشنبه 19 اردیبهشت1387
این نیز بگذرد...
امروز به جاي نهار خوردن اومدم اينجا بنويسم. حساسترين نقطه بدن من نسبت به نگراني و اضطراب يا ناراحتي، معدهمه! يعني با يه ذره نگراني يا ناراحتي سريع بي اشتها ميشم. يه ذره كه ميزان دلواپسي بيشتر بشه ( ببخشيد واقعا گلاب به روتون شرمنده، روم به ديوار ! ) حالت تهوع ميگيرم! امروز هم اصلا حوصله غذاهاي بدمزه نداشتم بنابراين ترجيح دادم الكي اين راه طولاني رو تا غذاخوري نرم! دلم مي خواد فقط بشينم! راه رفتن بعضي وقتا چقدر انرژي ميخواد واقعاً.
راستي در راستاي بعداً نوشت ديروزم: امروز براي خودم نوشتم، نوشتم، نوشتم ،نوشتم،... بيشتر از يك صفحه نوشتم. بعد كه دلم آرومتر شد دكمه ضربدر رو زدم و بعد هم كلمه NO! و بعد انگار از اول هم هيچي نبوده!! اين هم روشيه!
پس نوشت : ديشب وقتي بعد از چند روز صداي خندهشو از پشت تلفن شنيدم با همه دردي كه داشتم احساس ميكردم سبك شدم! انگار چند هزار كيلو بار رو از روي دلم برداشتن! خدايا تا همين جا هم شكرت. يه خرده بيشتر مراقبش باش . تا صبح داشتم به صداي خندش فكر مي كردم و به لحن آرامش دارتر صداش...
پس نوشت 2 :
Now I completely know that how torturing is to count down ENDLESS minutes to see …
اين متن يه sms بود كه هيچوقت فرستاده نشد! دنبال يك كلمه مي گشتم براي ... ولي هيچ چي اون چيزي كه من ميخواستم نبود. هيچ كلمهاي اينقدر كامل نبود كه بشه گذاشت اونجا و بعد از چند ساعت ديگه شرايطش هم نبود تا ارسال شه... مثل خيلي از احساس هاي اين روزها... دستم چقدر كوتاست و تو چقدر دور....
پس نوشت 3 : ميدونيد منفي در منفي چي مي شه ؟ تازه فهميدم يه عمر اشتباه بهمون درس دادن!
پس نوشت 4 : پريروز داشتم از شركت ميرفتم بيرون دلم بدجوري گرفته بود به آسمون كه نگاه كردم ياد خدا افتادم بغضم گرفت! بهش گفتم "خدايا تا حالا شده دلت بگيره از كسي يا چيزي؟ شده دلت تنگ شه؟ چه كار مي كني اون موقعها آخه پس؟... " داشتم به تنهايي خدا و بيمعرفتيهاي خودمون فكر ميكردم كه حتما خدا هم خيلي وقتا دلش شكسته و گرفته از دست ما... يهو ديدم بارون گرفت!!!!! نم نم و قشنگ! باد میومد و دونههاي بارون رو ميريخت رو صورتم... دوباره سرمو بالا گرفتم و بهش گفتم : راست ميگي ، گريه هم كاري است.....
