تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم... -

پنجشنبه 4 مهر1387

 

نمي‌دونم چي شده اين روزها كه به شدت بهانه گير و حساس و احساساتي شدم! با هر اتفاق کوچیکی از  دست آقاي همسر دلخور مي‌شم! حوصله پیگیری های کاری همکارایی که زنگ میزنن و می پرسن فلان کار چی شد رو ندارم!  وقتايي هم كه اينجوري ميشم انگار همه چي دست به دست هم مي‌دن تا بيشتر یه بغض آماده گلوگير شدن رو فشار بدن تو حلقم! من يه بار يه كلمه اي گفتم كه بعد شد باعث خنده آقاي همسر ولي راسته واقعا! گاهي احساس مي‌كنم خاليم مثل يه چاه عميق احساس مي‌كنم توي تاريكي‌ام بي‌قرار و بي‌تابم! دستمو به ديواره چاه مي‌گيرم و به زور خودمو تا وسطاش ميكشم بالا بعد يهو با يه تلنگر كوچيك دوباره پرت ميشم ته چاه.... نمي‌دونم تا كي ادامه داره؟ فقط مي‌دونم خيلي داره انرژيمو صرف بالا و پايين رفتن ميكنه. خسته شدم از حال خودم. مي دونم حتما مي‌گذره اين دوران ولي...

داشتم سعي مي‌كردم يه سفر با آقاي همسر ( ماموريت كاري ) جور كنم كلي داشتم توي ذهنم فكر ميكردم تو هواپيما يه كاري ميكنم كه پيش اون بشينم اين كار رو مي كنم اون كار رو مي‌كنم... الان فهميدم كه بليط براي ما جور نشده! من نمي‌تونم ب‌رم!

 من چم شده؟! دلم گرفته، شايد فقط همين. يه بغض بي بهانه!  دلم يه آغوش بي پرسش مي‌خواد، يه جايي كه بهم اجازه بده ببارم راحت و بي خيال، يه نفر كه تعجب نكنه از اينكه چرا اينجوري شدم، شيشه اي و شكستني! يكي كه بهم حق بده و بگه اين يه حال طبيعيه كه مياد و ميره! ...

يه كم آرامش تمام چيزيه كه دلم كم داره اين چند روز...

 

 

نوشته شده توسط سحر در 10:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •