تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم... -

دوشنبه 15 مهر1387

 

·          من متوجه يك نكته عجيب راجع به خودم شدم. من هر وقت كارم خيلي زياده سريع‌تر برنامه‌ريزي مي‌كنم و همه كارام رو تندتر انجام مي دم. ولي به محض اين كه سرم خلوت شد و كارام سبك شد اينقدر الكي دور خودم مي‌چرخم و دلي دلي مي‌كنم كه دوباره يه عالمه كار جمع شه و من شروع كنم به برنامه‌ريزي L . البته شايد اين چرخيدن ها و وب گرديهاي اين روزهاي من يه كم بخاطر تاريخ اين روزها باشه ولي دوست ندارم اين حسمو!

·          ديروز دوباره پاي سخنراني دكتر آز م*ن*ديان نشستم ( شرمنده نمي‌خوام با سرچ كلمه‌ها كسي اشتباها بياد تو وبلاگم) فكر كنم دو يا سه سال پيش بود كه كلاس‌هاي تكنولوژي فكرش رو مي‌رفتم. 10 جلسه، هر جمعه ساعت 7 از كرج مي‌كوبيدم تا تهران... از حرفاش انرژي مي‌گرفتم. جرقه ترجمه اولين كتابم هم تو اولين جلسه كلاس‌هاش تو ذهنم روشن شد... جمله‌هاشو خيلي دوست داشتم وقتي برمي‌گشتم خونه همشو براي مامانم تعريف مي‌كردم اون هم دوست داشت و گوش مي‌كرد. يك نكته جالبش اين بود كه فهميدم دكتر فروردين به دنيا اومده. چه تفاهمي! يه جملش ديروز خيلي باحال بود چون انگليسيش قشنگ بود ترجمه نشدشو مي‌نويسم :

If you fail to plan, you plan to fail…..

 

·          يه لينكي رو تو وبلاگ يكي از دوستام ديدم كه وقتي خوندم احساس كردم اي مادر چه درد مشتركي البته اين لينك بيشتر به درد آقايون مي‌خوره ولي خانومها هم خوبه بخونن تا با خودشون احساس همدردي كنن!! اون تيكه طلاق گرفتن و نگرفتن خانومها محشر بود! J

·          تو پست قبلي نبات خانومي پرسيده بود اين آقاي همسر و آقاي همسر آينده يكي هستند؟! من بعد از اين سوال هي رفتم تو آينه هي به خودم از جهات مختلف نگاه كردم ببينم چرا آيا.....؟! اين بود كه از ترس سوئ برداشت ديگران و رفع بلاتكليفي از خودم ايشان را از اين پس به لقب آقاي نامزد مي‌نامم كه هي رسما و غير رسمنش قاطي نشه. آخه ما رسما فقط نامزديم ولي غير رسميشو حساب كني در دلمان همسريم خب پدرجان. ( گفتم در دلمان ها، باز نيايد بگيد.... )

·          همين فعلا حس نوشتن ندارم. من اصلا حس نوشتنمو از دست دادم چند وقته. خيلي معلومه، نيست؟! فعلا همينه كه هست، خيلي از نوشته هاي خودم  بدم مياد فقط جهت تمريني براي شروع نوشتن دارم اين پست‌ها رو به زور مي‌نويسم!! حالا كم كمك بهبود ميابيم بالاخره. غصه نخوريد! وقتي مي‌گم حالم بهتر ميشه! شرمنده.

·          زندگي هم امن و امانه. بعد از ماه رمضون درجه عشق در زندگي ما رفته بالا شكر خدا.

·          تبليغات يه تورطبيعت گردي هميشه مياد به ايميلم. اين دفعه تو ليست برنامه هاش تور روستاي مصر هستش! اينقد دلم مي‌خواد برم... الان اين حال من جون ميده براي رفتن به كوير . دلم ديدن بي نهايت در بي نهايت شن رو مي‌خواد، بي نهايت در بي نهايت ستاره. ولي با كي؟! با اون كه دلم مي‌خواد كه نميشه با بقيه هم كه فايده نداره.. چقدر زندگيمونو راحت هدر ميدن اين قوانين مسخره فرهنگي و اجتماعي خود ساخته ما! شايد هم تقصير خودمه كه نمي‌خوام بجنگم با قوانين خانوادگي و عرفي و اجتماعي! نمي‌دونم هر چي هست مي‌دونم اين منم كه دارم ضرر مي‌كنم... خانواده‌م هم لابد خوشحالن كه مراقب منن بالاخره اونها هم مسئوليت دارن! نمي‌دونم من اگر يه دختري داشتم كه نامزد داشت بهش اجازه مي‌دادم دو روز باهاش بره سفر؟! فكر نمي‌كنم!!!! شايد هم گذاشتم! واقعا نمي‌دونم ولي دلم مي خواد كه بتونم!!! L

·          چقدر حرف زدم! دلم مي‌خواست مي‌تونستم به جاي اين همه حرف مفت، يه متن عاشقانه و پر احساس مي‌نوشتم، اصلا دلم مي‌خواست الان اينقدر احساساتي مي‌شدم كه از زور احساس بغض كنم! ولي برعكس سرد و كمي كم‌حالم!

·          مي گم خدا واقعا انگيزش چي بودن از آفريدن اين سندروم؟!

 

 

نوشته شده توسط سحر در 4:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •