تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم... - خواب

چهارشنبه 24 مهر1387

خواب

 

  • بازي ايتاليا و ايران احتمالا دل خيلي‌ها رو سوزوند! ايران مي‌تونست برنده باشه اگه باور مي‌كرد كه مي‌تونه ايتاليا رو شكست بده. ‌ولي بچه‌ها خودشون از جلو افتادن تعجب كرده بودن و فكر كردن كار عجيبي كردن كه خيلي بعيد بوده و با چنگ و دندون بايد بچسبن به همون نتيجه و حفظش كنن!. يه ذره مشكل خودباوري داشتيم. ولي آي حرصم مي‌گرفت وقتي ايتاليايي‌ها كه يه گل عقب بودن با چه آرامشي تو زمين ايران پاس‌كاري مي‌كردن بي هيچ عجله‌اي و با چه اطميناني! فكر باختن و حذف شدن اصلا تو ذهنشون نبود ولي ما فقط احتمال ميداديم كه صعود كنيم. حتي خياباني كه با هر گل ايران اشك مي‌ريخت هم معتقد بود صعود ما و اين نتيجه روي اسكوربرد باور نكردنيه. فرق ما فقط همين بود. حيف شد، خيلي حيف شد. ولي تا همينجا هم شاهكار كردن بچه‌ها. مخصوصا دروازه بان ايران كه با اون موهاي جينگوليش تو همه بازيهاش حسابي گل كاشت !
  • ديروز توي تاكسي داشتم از ميدون آزادگان كرج مي‌رفتم سمت فلكه اول گوهردشت. يه دختر و پسر معقولي ( منظورم اينه كه از اين جينگيلي مستون‌ها نبودن)  سوار تاكسي شدن. وسط‌هاي راه تلفن پسره زنگ خورد صداي اون طرف رو كه نمي‌شنيدم ولي مكالمه بعد از سلام عليك اينجوري بود :

-         : آخه الان كه ديگه نمي‌شه من حوالي خيابون بخارستم!!!!! ( اينقدر جدي و راحت گفت كه من يه لحظه شك كردم اسم قديم اين خيابون بخارست بوده !) عيادت مادرم بودم تازه دارم برمي‌گردم

-         ......

-         حالا شماره حساب بدين من مي‌گم منشيم فردا پولو بريزه به حسابتون. الان كه ديگه نمي‌شه....

-         ....

-         آخه مسير من و شما فرق مي‌كنه من تازه از بيمارستان از عيادت مادرم برگشتم ( چقدر تاكيد داشت روي اين موضوع! )  خيابون بخارستم مي‌خوام برم طرف پل مفتح!!!! مسيرم اون طرفا نيست ( اينجا ديگه مطمئن شدم طرف الان حوالي تهرانه نه بغل دست دوست دخترش تو گوهردشت! )...

       وقتي گوشي رو قطع كرد سكوتي تو تاكسي حكمفرما شد كه خود پسره معذب شد و رو به راننده كرد و گفت: «آقا آدم گاهي بخاطر كارش مجبوره دروغ هم بگه. دروغ مصلحتي بود ديگه!» هيچ كس هم هيچ جوابي نداد. دوست دخترش برگشت طرف من و يه لبخندي زد، منم لبخند زدم بهش، نمي‌دونم احساسي كه پيدا كرده بودم بعد از شنيدن مكالمه تو لبخندم معلوم بود؟!  

 

  • ديشب خوابتو ديدم: خواب ديدم تو يه جايي شبيه خونه هاي قديمي كه تراس داره و حياط و... با يه جمع مردونه تو تراس ايستادي و داري با تلفن حرف مي‌زني.. از حرفات فهميدم يه مشكلي تو مدارك كاري پيش اومده! ( تو خواب هم  اين مدارك دست از سر من و تو بر نميدارن!! ) گوشيو كه قطع كردي تكيه دادي به ديوار و رفتي تو فكر. از پايين تراس صدات كردم گفتم دلم مي‌خواد با هم قدم بزنيم. تو هم انگار منتظر بودي، اومدم بالا و دستمو حلقه كردم دور دستي كه طرف من بود و تا ته تراس قدم زديم. داشتي از مشكلت برام مي‌گفتي. همه آدمها يهو از دور و برمون دور شدن انگار، بودن ولي تو حياط يا يه ذره دورتر ميديدنمون ولي نزديكمون نبودن. رسيديم به ته تراس. رو به من، پشتتو به ديوار تكيه دادي و پاهات رو جوري رو زمين حائل كردي كه اختلاف قدمون خيلي كم شد صورتت نزديك صورت من بود. مستقيم تو چشمام نگاه مي‌كردي مثل همون وقتايي كه... . صورتت ناراحت و گرفته بود دستتو انداختي دور كمرم منم شكممو آوردم يه ذره جلوترو سرمو گرفتم عقب كه بتونم نگات كنم. ديگه تقريبا فاصله‌اي بينمون نبود ولي انگار مراقب بوديم كه كمي هم مراعات كنيم آخه بقيه هنوز دور و بر بودن هرچند يه كم دورتر!... با همون نگاهي كه من دوستش دارم ولي توش پر غم بود بهم گفتي: يه چيز عجيب در مورد من اينه كه اينجور وقتا بيشتر ياد تو ميفتم. بيشتر بهت احتياج دارم سحر... اينقدر صادقانه و از ته قلب اين جمله رو گفتي و اينقدر حس نياز قشنگي تو چشمات بود كه دوباره همون جاي دلم ( زير جناق سينه و بالاي شكم!!‌) لرزيد و داغ شد، بي اختيار صورتمو نزديك صورتت كردم و آروم مثل يه نجوا گفتم اين كه عجيب نيست... و تو برخلاف بيداري ( كه هميشه مراقبي كه بقيه بخاطر ابراز احساسات ما چپ نكنن! و يه آدم از هزار فرسخ دورتر مي‌تونه تو رو صاف سرجات ميخكوب كنه و حتي وجود مادر بزرگم تو رو مي‌تونه مثل مهمونا كنار دست من بشونه بدون هيچ عكس‌العمل عاشقانه‌اي!) صورتتو آوردي جلو و ل..ب ..ت رو گذاشتي رو ل.. ب....م و با چشماي بسته همونجا موندي...... ايندفعه من همش نگران بودم كه بقيه كه دارن مي‌بيننمون فكر بدي نكن!!!  شايد چون دل من نمي‌خواست اين صحنه هيچ‌وقت تموم شه بقيشو نديد تو خواب... جدا شدنتو نديدم... ولي از خواب كه بيدار شدم هنوز زير جناغ سينم گرم بود و نگاه مظلوم وعاشق و پر نيازت از جلوي چشمم محو نمي‌شد.... شايد اثر SMS هاي عاشقانه‌اي بود كه ديشب از اون سر دنيا برام مي‌فرستادي...

 

نوشته شده توسط سحر در 10:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •