پنجشنبه 25 مهر1387
و دوباره بازگشت...
نگفتن، چيزي كم نكرده ازش! تنگ شده بي صدا! تنگ شده، منتظره، چشم بهراهه، چشم انتظار هر خبر، هر صدا، هر جمله. دلم چه زود تنگ شد، بيتاب شد! شايد چون ساعت پايانشو تنظيم كرده بود روي امروز و حالا دوري، ناغافل 24 ساعت تمديد شده و دلم غافلگير شده...
اين اس ام اس هاي لعنتي هم كه چند ساعت طول ميكشه برسن!!! دلم ميخواد يه صفحه پر كنم و برات بنويسم : آهاي دلم تنگ شده، دلم تنگ شده،آره دلم تنگ شده... اين هزار بار، دلم تنگ شده و... بعدشم بفرستم برات. آره دلم ميخواد بزنم زير قولم، اصلا زدم زير قولم، دلم زده زير قولش! اصلا بچه شده، بيقرار شده. اصلا مگه دل قول و قرار سرش ميشه؟؟
ميشه نگفت، ولي نميشه نشد! ميشه قورتش داد ولي نميشه نابودش كرد! ميشه به روت نياري كه خالي شدي، ولي نميشه عاشق باشي و از دوري معشوق هزار بار بغض نكني! نميشه معشوق باشي و از دوري عاشق دلتنگ نشي!
از ديروز با دستام جلوي دهن دلم رو گرفته بودم! حالا كه بچگيهاشو ريخت بيرون آرومتر شد....
دلتنگم فقط همين. هيچيم نيست. دلتنگي كه بد نيست فقط 1 كم سخته.
ميبينمش، فردا دوباره پيشمه. يعني قشنگتر از اين هم اتفاقي هست؟!....